مادر و پدرم بیخبرن از آنچه گذشت٬ هیچوقت نتونستم تو صحنه عاطفی دستام رو زیر پالتو مردونگی واسه مادرم پنهون کنم شاید به زبون نیاورده باشم اما بارها ارزو بودنشو داشتم٬ دوری مادرم هیچوقت تا این حد آزار دهنده نبوده واسم٬ توو هر دو بار رفتنم به اتاق عمل همیشه باهام بود!٬ عمل آخرم که انجام شد تو اتاق ریکاوری پرستارم کنار تختم بود٬ چشماش تداعی چشمای مادرم رو می کرد٬ بی اختیار با گلوی خشک آروم بهش گفتم مامان٬ ساعت کارش تموم بود و باس میرفت٬ نیم ساعتی موند تا چشمام کامل باز شه و توهمم کنار بره٬ سرم رو بوسید و رفت!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط امين
|
