تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

  

 

بقول جمالزاده  "ذهن آدمی حکم موزه ای رو داره که تعداد انگشت شماری از اشخاص مث مجسمه های سنگی در اونجا تا آخر عمر پا برجا و استوار می مونند، در حالی که هزاران نفر دیگه مث تماشاچی بیکار و بی نام و نشان می آن و می رن و اثری از اونها به جای نمی مونه" .

به تعبیری این الگوها و تندیس ها در مسیر زندگی یا جاده تکامل انسانی بسان کوههایی سترگ اند که گذر از دامنه ها و عبور از قله هاشون باعث پیشرفت و اعتلای روحی مشتاقان کمال میشه. عزم صعود (بقولی شهامت یادگیری نادانسته ها) ارزشمند و جراتی عظیم می خواد. بودن و سپری کردن زمان با این تندیس ها مستلزم دانستن آداب خاص کوهنوادان (راهپیمایان کمال) هست. بی شک هرچه بیشتر پیش میری و از زمین (عوام) فاصله میگیری تنها و تنها تر میشی، شاید صدای زمینیها رو کمتر بشنوی، چه غم که نجوای آسمانی رو بهتر می شنوی. نجوایی که لالایی کائناته و تو رو هرچه بیشتر به سمت کمال سوق میده و تو اونو با گوش قلبت میشنوی (نوعی اشراق). طی مسیر و نزدیک شدن به قله تو رو دور و دورتر از زمین میکنه و همچنین کوه رو در نظرت کم عظمت تر!، دامن آسمون برات گسترانیده تره، طلوع و غروب زیباتری رو میبینی و باد از افق های دوردست، چقولی های بیشتر برات میکنه!، اونموقع که افقی مافوق افقهای اونها رو دیدی، خوبه یادت باشه که این بخاطر واستادن بر دوشها و قله های اون کوههای عظیم بوده؛ نه صرفا شایستگی ها تو.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 6:8  توسط امين  | 

 

Simplicity is ultimate sophistication!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:46  توسط امين 

  حس خاکستری انتظار٬ سوت قطار تغییر و تحول٬ جابجایی جغرافیایی٬ تفاوت مولفه های زندگی غرب و شرق٬ یا نوعی سکوت٬ تمرکز یا مراقبه هر چه بود٬ بیش از یه ماه منو مشغول به خودش داشت تا انگشتام کمتر رو دکمه های سیه چرده کیبردم بلغزه تا شرح حال بدم. صبح امروز بعد از حدود ۴ ماه٬ نفسی کشیدم و بعد از خوندن نامه رییس دانشکده مبنی بر فرستادن نامه بورس کامل شونه هام یه مقداری در قبال همه مسئولیتی که از این بابت حس می کردم٬ سبک تر شد.

  از همه دوستانی که در این مدت حقیر رو مورد الطفات قرار دادند ممنونم و دست بوس محبتشون هستم. با خودم عهد کرده بودم که تا زمانی که نامه معهود به من نرسید٬ نه چیزی بنویسم و نه ابراز احساساتی کنم. هرچند دوباره مسافرم و تا چن ماه دیگه قطار زندگیم از گذرگاه های پر پیچ و شکن آلپ سر در می آره٬ اما الیوم٬ فتوی ما شکست و روال به سان ایام سابق خواهد بود. پس بزن اون دست قشنگا رو به افتخار خودت و خودش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:23  توسط امين  | 


زندگی مسابقه نیست٬ زندگی سفر است. و تو آن مسافری باش که در هر گامش٬ ترنم خوش لحظه ها جاریست.

شعر: نانسی زنس٬ ترجمه: مهدی مقصودی٬ عکس: خودم٬ آلمان جولای ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 0:13  توسط امين  | 

  همیشه اعتقاد دارم که زندگی رو میشه با خیلی چیزای دور ورمون فرموله و مدل کرد و توو این فرایند طبیعت بهترین دامن واسه آرامشه و بهترین معلم برای نادانسته هامون!. زندگی رو میشه به کویر٬ به رود٬ به درخت٬ قطار و حتی به دوچرخه سواری! تشبیه کرد.

 انتظار جواب مثبت واسه بورس دکتری و شروع دوره جدید٬ دغدغه ای شده بود که روزی بیش از ۳۰ بار میل باکسم رو چک کنم! و خائب و ناراحت٬ با برداشت های خاص٬ آتیش به خرمن زمانم بزنم و گذز فریم های زمان رو با تکیه به چن خط به نظاره بشینم و امروز متوجه شم که ۱ ماه از اومدنم به فرانسه گذشته!.

 توو چن روز اخیر٬ بعد دانشگاه و کارای تحقیقاتی٬ میرم و کنار دریاچه نزدیک اتاقم توو طبیعت هم می دووم و هم یکمی آرامش می گیرم. فرصت جالبیه واسه فکر٬ در مورد آنچه هستم و آنچه خواهم شد!٬ در مورد رویای سواحل اون اقیانوسهای دور که آنم آرزوست! . امروز داشتم یه قو رو میدیدم که آرام توو آب شنا می کرد و حالشو می برد از شناور بودن روو آب. یه لحظه به خودم فکر کردم که آیا من چشمام رود زندگیم رو میبینه؟٬ منم پاهام توو این رود غوطه وره؟٬ اصلا من مث این قو٬اینقدر دارم لذت می برم از شناوری توو این رود؟

 جواب مثبت و منفی٬ دیر یا زود خواهد آمد٬ واقعا مهم نیست و آخر احوالات دنیا هم به شمار نمی آد!(همونطور که پذیرش دانشگاه ویندزور کانادا اومد و بعید هم میدونم اونورا برم!) مهم نیست که دوران طلبگی رو یه جوری فقط بخوام به اتمام برسونم٬ مهم اینه که توو رود زندگی رسم جاری شدن رو بتونم یاد بگیرم. اگر لحظه ای توو آبگیر باس واستاد تا حجم آب (بافر) واسه حرکت به آبگیر بعدی پر شه٬ چرا از صدای پر شدن آب٬ دیدن زیبایی این رود و انتظار لحظه جاری شدن لذت نبرم؟٬ تعجیل در لحظات عاشقی کار نابخردان باشد!

 به قول مادر ترزا:" ما آخر عمر اینطور قضاوت نمیشیم که چن تا دیپلم افتخار گرفتیم و چن تا کار بزرگ انجام دادیم! بلکه اینطور قضاوت میشیم که چقدر واسه دیگران مفید بودیم و معنای زندگی رو فهمیدیم".

پ. نوشت ۱: ممنونم از همه دوستایی که واسه دونستن احوالاتم منت گذاشتن و با لطفشون شرمندم کردن.

پ. نوشت۲: دوستایی که دسترسی به یوتیوب دارن یه نگاهی به این کلیپ بندازن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:5  توسط امين  | 

   امروز بی اختیار فیلم زندگیم جلو چشمام اکران شد. یاد دوران بچگی ام افتادم٬ یاد شیطونی هام٬ یاد سماجتم توو کارها٬ یاد اون مداد رنگیایی که واسشون از روش کودکانم واسه بدس آوردنش تلاش کردم و بابا درست طلب کردن رو بهم یاد داد. از جایزه ثلث اول کلاس اولم٬ از مدرسه و عشق خوردن آلاسکا٬ از تفنگ بازی های زنگ تفریح٬ از شلوار جین هایی که روو زانوش همش پاره میشد٬ از توپ فوتبال دو لایه و گل کوچیک٬ از دکتر امیدی خدابیامرز و گچ گرفتن دست و پای شکستم٬ از آقا فرخ که لاستیک دوچرخمونو با ۲ تومن باد می زد٬ از چن تا از معلمام که توو قید حیات نیستن٬ از اولین باری که پارک بازی رفته بودم٬ از سخت گیری های بابا توو یادگیری انگلیسی و هنر٬ از اون مدار های مبتدیانه ای که با یه لامپ چندتا قوه می بستم و حس می کردم توو ازمایشگاه بل هستم٬ از مسجد مهدیه و اندیشه های مذهبی٬ از مسابقات فوتبال مدرسه و دعوت شدن به تیم شهر٬ از بچه های کوچه که هیچ کدوممون دیگه اونجا نیستیم٬ و خبری از معرفت هم نداریم(چون بزرگ شدیم!)٬ از مسابقات خطاطی و اول شدن توو ایران٬ از کنکور و پشتش٬ از دوره لیسانس و دنیای شناخت ناشناخته ها٬ از شب بیداری های توو خونه میثم و بحث های بی نتیجه٬ از شب های امتحان و گلهای دقیقه نود٬ از اون سفر مشهد و عهد و پیمونام٬ از حج و اون طواف آخر٬ از دکتر طبری و تاثیرش٬ از اولین دعوتنامه واسه سخنرانیم توو ایرلند که تا صبح از ذوق نخوابیدم٬ از اولین سخنرانیم توو امارات و سفر با استادام٬ از خبر قبولی فوق بدون کنکور٬ از نرفتن سوئد و موندن توو ایران٬ از دعاهای مامان واسه کارام٬ از شب نخوابیدن های توو فوق٬ از سنگ صبوریهای الی٬ از رویای معدل بالای ۱۸ تا رسیدن بهش٬ از کمک های مجید و سیمین٬ از خبر چاپ شدن اولین مقاله ژرنالیم٬ از بورس سفر اسپانیا و داستان نرفتن٬ از زندگی دسته جمعی و شب های سخت تنهایی٬ از پول توو جیبی و جیبهای سوراخ٬ از امتحان تافل کیش و جی مت دبی و هتل هندیها٬ از قرار دفاعی که از پایان نامم تا چن روز دیگه انجام بدم٬ از ایمیل های پذیرش و رد دکتری و لحظه های مصاحبه٬ و از سفر تحقیقاتیم به فرانسه و تحویل بازار سفارت ... . 

 چه ساده زندگی مون در حال گذره و چه آرام اون چیزایی که روزی بعنوان رویا نیگاش می کردیم٬ بدس می اریم و از کنارش رد می شیم. روزی آلاسکا مکیدن مهمترین لذتم بود و امروز فلان موقعیت توو فلان دانشگاه! جدای از آرمانم٬ این روزها واسم این مهمه که از آنچه هستم لذت ببرم و در جریان زندگیم  عاشقانه دست لحظه ای رو به انگشتای لحظه دیگه برسونم٬ حس می کنم ایجوری زندگی به همون لذت نقاشی با مداد رنگی هاییه که بابا واسم خریده٬ اینجوری با رود زمان جاریترم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط امين  | 

 و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

 

 در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

 

 ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

 

 من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

 

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

 

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

 

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

 

از اسرار اللطیفه و الکسیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33  توسط امين  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:50  توسط امين 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:8  توسط امين 

                   

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:23  توسط امين 

                                       

   هر روز صبح توو آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کنه يک غزال شروع به دويدن ميکنه و مي دونه سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشه تا کشته نشه هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کنه يک شير شروع به دويدن مي کنه و مي دونه که بايد سريع تر از آن غزال بدوه تا از گرسنگي نمي ره. مهم نيست غزال هستي يا شير٬ با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.   آنتوني رابينز

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:56  توسط امين  | 

                                                

                      

  چن شبه موقعی که از سر کار بر می گردم این پسر رو می بینم که سخت مشغول مشق نوشتنه و بی توجه به همه عابرین و اتفاقات توو خیابونه. تنها چیزی که باعث می شه دس از مشق نوشتن بکشه اینه که یه مشتری بیاد و بخواد وزن کنه خودشو.  اول٬ دلم از این بابت سوخت که با چه شرایطی داره به تحصیلش ادامه می ده٬ اما تکرار دیدن این صحنه هر شب٬ مصمم ترم کرد که توو راهم و اهدافم جدیتر باشم. مهم نیست شرایط چیه٬ مهم اینه که من می خوام چی بشه! مهمتر اینکه تلاش در هر جا و هر سطح و هر حالی ستودنیه.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:6  توسط امين  | 

 

                     

    نمی دونم تا حالا به این خاصیت توزیع نمایی برخورد کردی یا نه؟٬ توزیع نمایی تنها توزیعی هست که خاصیت بی حافظگی داره و بشتر مسائل احتمال و تئوری صف رو با این توزیع حل می کنن. همینطور این توزیع را واسه فرموله کردن مسائل واقعی و حل راحتتر استفاده می کنن. این ویژگی تابع رو میشه اینطور تفسیر کرد که رویدادهایی که توو گذشته اتفاق افتاده رو می تونی در نظر نگیری و از زمان حال به بعد رو مبدا زمان قرار بدی. مثلاً لامپی که طول عمرش ۱۰ ساعته و تا ساعت ۶ ام هنوز نسوخته٬ مث یه لامپ نو می تونی روش حساب کنی!

 اما رابطه اش با موفقیت٬ ربطی نداره که قدیما تلاش کردی یا نه٬ ربطی نداره تا حالا رو پایی هم توو فوتبال نزدی٬ ربطی نداره توو بچگی پیانو زدن یاد نگرفتی٬ مهم نیست که دیروز و دیروزهات چه اتفاقهایی افتاده٬ مهم اینه که از امروز می خوای اونی بشی که توو رویاهات می بینی. پس یه یاعلی بگو و حال و دریاب و گذشته رو بی خیال شو. چون مث شکل٬ مبدا زمانت به زمان حال که می خوای رویاهات رو محقق کنی منتقل شده. پس پاشو که وقت تنگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:50  توسط امين  | 

                                

دکتر شریعتی: اگر پیاده هم شده است٬ سفر کن. در ماندن می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن انسانها و تمدنهاست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:2  توسط امين 

                                           

چند روز پیش دکتر آریانژاد (استاد راهنمام) بهم گفت که پروپوزال رساله ات توو گروه تصویب شده. خیلی حال کردم و کلی هم خوشحال شدم که ایول دیگه این دوره تموم داره می شه و مونده نوشتن تز و یه صفحه های جدیدی رو باس توو چند ماه اینده واسه زندگیم ورق بزنم. همینطور که مست خودم بودم٬ یاد نوشته دکتر اصغر پور توو "کتاب تصمیم گیری های چند معیاره" افتادم( واقعاْ که دکتر نمونه نداشت. دیگه هم دانشگاه رو ول کرد و هم این هیاهوو و سر و صدا رو. زده رفته توو روستای پدریش توو شیراز و مشغول کشاورزی٬  مدیتیشن٬ مطالعه و حال از زندگیشه) ٬ نوشته اینه:

" برای سفر زندگی٬ تصمیم گرفته بودم به مقام برسم ... چیزی در آن نیافتم. تصمیم گرفته بودم به ثروت برسم ... حاصل آنرا قانع کننده نیافتم. تصمیم گرفتم توشه ای از دانش را در کوله بار سفر خود اندوخته نمایم ... یافتم که دانش در بر گیرنده همه چیز است و من هیچ ندارم ... و هیچ نمی دانم. در حالیکه سفر آرام آرام ولی بطور مطمئن رو به پایان است. "

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:25  توسط امين  | 

                             

   خواسته یا ناخواسته چن شب پیش مهمون سفره دل های پاک و بی غش یه عالم پسر و دختر توو بهزیستی شدم. یه دنیا فرشته معصوم که توو نگاهشون می شد تمنای محبت رو خوند و این تنها چیزی بود که ازت می خواستن. حس غریبی داشتم٬ انگار رو یه سیاره دیگه قدم می زدم. یه عالمه شازده کوچولو که با یه نگاه٬ همه روباه های دنیا رو اهلی می کردن.  فرشته هایی که به چشم ظاهر٬ سیمای هندسی مرتبی نداشتن اما بی حجاب که می دیدی پر هاشون از پر طاووس هم رنگین تر بود. معصومیت نگاهشون رو تا به حال توو هیچ چشمی ندیده بودم.

دیدن صحنه های خاصی که مث اسلاید شو هنوز از جلو چشام رد میشه تاثیر خاصی واسم داشته. جایی یه دختر ۱۵-۱۶ ساله به سختی لباشو جنبوند و کلمات مبهمی رو به من گفت و یه لبخند رو هم چاشنیش کرد. مسئول اسایشگاه واسم گفت که " بهت گفته سلام بابا"٬ جای دیگه یه پسر بچه از لای نرده های تختش یه بوس با دستش واسم فرستاد و می خواست که برم و واسش قصه بگم!٬ مهری هم یه دختر ۲۲-۲۳ ساله بود که منو ندیده باهام قهر کرده بود و به مسئول آسایشگاه هم نگاه نمی کرد و می گفت که می خواست بره ما چرا جلوشو گرفتیم!. یکی هم با من کلی چاق سلامتی می کرد و از پشه ها نالان بود. مینا هم سر عروسکش جدا شده بود و دائم جیغ می زد و جوری گریه می کرد که انگار تمام دارایی شو از دست داده. واسم جالب بود که تمام اون مجموعه رو یه سری پرسنل با کمک های مردمی می گردوندند. به نظرم خدمت کردن توو اون سیاره جدا لیاقت و شایستگی خاصی می خواست. اون شب با خودم فکر می کردم٬ تو که سالمی و هیچ کدوم از این مشکلات رو نداری چه کردی که اینا نکردن؟. آفرینش این فرشته ها واسمون یه پیام هایی داره٬ کاش می گرفتیم! 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط امين 

                                                          

Thinking to Pam Brown’s statement may be interesting. He said that youth is the time for making mistakes. So make them, with a happy heart! , I think that she recommended us to try to find the best and do not hesitate to make a lot of mistake. A lot of invention advent after more than 99 times. If someone thinks about the failure of her/his idea, she/he does not be able to move. A lot of human invention made after a made idea or a common ask about things. Edwin Land may be a good sample for us. As you know he invented the Polaroid camera after his girl’s simple question regarding the waiting time for preparation of the picture. This ridiculous question in 1948 engaged him to be overcome to this problem which everyone faced it in that time.  Also, scientific research those days proved that there is no chance to take prepared photo!

In my view, making mistakes and climbing the hills would make you more powerful in the way of your goals, because you try all the ways which leads to the failures.

What is your point of view regarding youth and its accomplishments?

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:48  توسط امين  | 

                                                

Impossible is always untried!

Do you really believe it? Measure your daily actions; When do you fear to doing something?

To who dose not believe these words: I would like call your attention to Victor Hugo’s statement about dreams and its roll in the success. He said that “There is nothing like a dream to create the future”. So start to build it my fiends. Do not hesitate for dreaming; do not be in debt to want big things, life give you all you want. Just think about your present position, it is for your yesterday’s dreams, so try to enhance your position. Ye,   it is your life which like a white page; throw all the paint on it you can and build what do you want. Let’s start and dream.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:53  توسط امين  | 

                                   

زندگی تصویر سه کلمه ست: خندیدن٬ بخشیدن و فراموش کردن. پس بخند٬ ببخش و فراموش کن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 21:10  توسط امين  | 

                                         

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد٬ تندیسی زیبا نخواهد شد. از زخم های تیشه خسته نشو که وجودت شایسته ی تندیس زیباست.

پی نوشت: این متن قشنگ رو یکی از دوستان قدیمی اخر شب واسم SMS   کرد. با ارزوی موفقیتش توو کنکور ارشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 6:49  توسط امين  | 

                                                   

      if you know who you are

and what you want

and why you want it

and if you have confidence in yourself

and a strong will to obtin your desires

and a very positive attitude

 you can make your life yours if you ask
Susan polis Schutz

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:28  توسط امين  | 

                     

                                 

از روزهايت شتابان گذر مکن
                                     که در التهاب اين شتاب
                                                              نه تنها نقطه ی سرآغاز خويش
                                                             که حتي سر منزل مقصود را گم مي کني.

زندگي مسابقه نيست
                     زندگي يک سفر است
                                              و تو آن مسافری باش
                                                              
   که در هر گامش
                                                                              ترنم خوش لحظه ها جاری ست.
                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 2:22  توسط امين  | 

عمر ما دقیقا مث ورق خوردن عجولانه ی صفحه های یه تقویمه. تقویمی که رومیزه و دل به دست باد داده تا پریشون خاطریشو با ورق زدن صفحه های تقویم تسلی بده. توو این لٌکه رفتن برگه های تقویم یهو به خودت می آی و می بینی که یه سال گذشته.

 انگار همین دیروز بود که سر دو راهی رفتن و موندن توو ایران مث ... توو گل ابوعطا می خوندم. یه دل می گفت برم و یه دل می گفت بمونم. خلاصه عزم موندن توو مملکت کردیم و پشت پا به ۹ ماه تلاش بی وقفه واسه رفتن (از جمع و جور کردن مدارک و فرستادن تا گرفتن بلیت) زدم و سیستم رو رو فاز ایران گردوندم. مث بچه مدرسه ای ها٬ رخت نو واسه دنیای جدید رو براه کرده بودم و هزاران سوال بی جواب توو ذهنم بود خدایا این فوق لیسنانس که می گن چیه؟ اصلا چه رنگیه. فکر کنم اولین کلاسی که رفته بودم کلاس طراحی صنعتی دکتر جبل عاملی بود. هیچکدوم از بچه ها آشنا نبودن. جمعا  ۸ یا ۹ نفر بودیم. بچه ها با هم قبل اومدن استاد مشغول صحبت بودن٬ صحبت از این که لیسانس کجا بودی٬ معدلت چند بود٬ رتبت چنده. چند واحد واسه این ترم گرفتی و ... ما هم که هیچ کیو اونجا نمی شناختیم اول گرم نگرفتیم و مشغول شمردن تعداد موزایک های کلاس شدیم و به چند تا سئوالی از بچه ها (فکر کنم وحید و هادی بودن) جواب دادیم.  میون این صحبتا دکتر وارد کلاس شد و بعد از تبریک٬ شروع به حاضر و غیاب کرد و رو اسم من که رسید یه نگاهی انداخت به این معنا که پس این یارو که میگن توویی (شایدم پیش خودش می گفت این دیونهه پس تونی) ما هم نیمه پر لیوانشو دیدیم و آب دهنی پایین فرستادیم و یه باد به گلو انداختیم که باقی همکلاسی ها با این تریپ٬ ابهت رو هم مد نظر داشته باشن. درسا که شروع شده بود واقعا اذیت کننده بودن٬ جدا تا مدتها خودم گیج بودم چون بچه ها خیلی از چیزا رو واسه کنکور خونده بودن و من مجبور بودم همه رو یه جا بخونم. 

موندنم چیزی از دغدغه های رفتنم کم که نکرد٬ آتیشی به پا کرد. همین اتیش شاید عطش بیشتر خوندن٬ بیشتر دونستن و لذت بردن از دونستن رو توو من ایجاد کرد. شبای امتحان میانترم و پایان ترم٬ آخرین مهلت تحویل پروژه٬ کلاس تافل استراحت نکردن توو تابستون٬ آخرین مهلت ارسال مقاله! شاید واژه های بودن که هر کدوم گذر این یه سال رو واسم خیلی نزدیکتر از حد تصورم کردند اما دلتنگی ها و یاد روزهایی که همه چیز رو به راه بود و فرمانروایی به بدیل اتاق خودم بودم٬ دم دس بودن هر چیزی که می خواستم. برنامه ریزی واسه آینده٬ چیزایی بودن که که انگار کمند کمیت زمان رو محکم می کشید و رسیدن به خط پایان رو خیلی دورتر می کرد.

وقتی نگاه به اول این جاده می کنم و مکان امروز رو می بینم. خوشحالم٬ از این بابت که سعی کردم توو راه هدفم هر چه در توان دارم بکار بگیرم و با امید رسیدن به قله٬ ارتفاع گوگردی رو هم تحمل کنم و دل به کوبیدن پرچم رو قله و عکس یادگاریش٬ ببندم.

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی. 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:37  توسط امين 

اين ترم درس تئوري صف رو با دكتر مدرس توو دانشگاه شريف گرفتم. واسه رفتن هم از علم و صنعت به شريف يه خط متروي يه سرس كه توو وقت هم جدا صرف جويي مي كنه (فاصله شرق به غرب رو 30 دقيقه كرده). امروز موقع برگشت، يه جمله توو واگني كه نشسه بودم نظرم رو خيلي به خودش جلب كرد. اونجا نوشته بود " اگر ندوني كه به كجا مي ري، مطمين باش كه به هيچ جا نمي رسي"، شرايطي كه امروز توش هستيم، ساخته و پرداخته ديروز ذهن ماست. اگر مي خوايم كه قله هاي فردا رو تصاحب كنيم، امروز بايد بدونيم كه از كجاها بايد بريم و به كجاها برسيم. شاد باشيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:59  توسط امين 

       

تصویر سازی ذهنی٬ چیزیه که هیچ آدم موفقی نیست که تا بحال ازش استفاده نکرده باشه. و بعنوان یکی از ابزارهای مهم موفقیته. نمونه آدمای زیادی هستند که موقعیت های آیندشون را با جزیی ترین عوامل تصویر سازی می کردند و واقعا رویاهاشون هم به واقعیت تبدیل شده. صاحب یکی از بزرگترین کارخونه های روغن زیتون امریکا٬ دلیل موفقیتش رو این عامل می دونه. حتی توو نوشته هاش میگه٬ من اینقدر واسم روشن بوده که صاحب یه کارخونه بزرگ زیتون میشم که هر وقت توو رویاهام٬ توو کارخونه خیالم دور می زدم٬ افتادن زیتونها رو از واگنهای حمل زیتون روی زمین می دیم.  جالبه بدونین که این آقا٬ موقع این رویا پردازی ها (در کردن رویا از خودش) یه کارگر روزمزد یه کارگاه بوده. ممکنه رویاهای من و تو در مورد پول باشه٬ یا هدف علمی و درسی٬ یا هزار چیز دیگه٬ مهم اینه که خودمونو توو اون زمینه یکی از بهترینها تصویر کنیم و جزییاتش رو هم بتونیم ببینیم. ویژگی این روش اینه که ضمیر باطن٬ مث یه سکان همه نیرو ها و انرژی های ادم رو به سمت اون هدف خاص متمرکز می کنه. جالبترین مطلبی که توو این زمینه دیدم از والت دیزنی هست که می گه:

If you can dream it, you can do it.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:55  توسط امين 

                                          

وجود آدما و افقي كه از زندگي مي بينن؛ هميشه تعيين كننده ارزش بوده و پر كردن فضاي بين حال و روياي آينده يا به تعبيري مدينه فاضله با تلاش و پشتكار هست كه جلايي ناب به انسان ميده و از طرح زندگيش يه شاهكار مي سازه. هيچ ارتباطي هم به اين نداره كه جنسيتت چيه، چون موفقيت جنس و رنگ و مرز نميشناسه؛ بلكه سري پرشور،ذهن خيال پرداز، انديشه بدور از محدوديت و پشتكار؛ ۴ مولفه يي هستند كه مثل پايه هايي اند كه روش ميشه واستاد و افقي دور تر از اينجاهايي كه ساكني رو ديد. منظورم از اون دور دورا؛ روياها و خيالاتته كه خيلي هاشو حتي جرات نمي كني پيش خودت زمزمه كني چه برسه به ديگران!، پس: پاشو و افقي رو ببين كه بايد به اونجا برسي و  اوني باش كه توان بودنت هست.

                                             

بي ترديد زناني چون انوشه انصاري (اولين زن فضانورد در دنيا و كسي كه توو سال ۲۰۰۱ جزو ۴۰ زن برتر امريكا انتخاب شده و ...) يا شيرين عبادي، مريم علوي و خيلي كساي ديگه امروز نشون دادن كه هيچ سقفي واسه خانوما وجود نداره، چه اينكه از نوع شيشه ايش واسه ديدن بقيه خانومهاي موفق ايراني توو دنيا اينجا رو ببينيد.  جداً با خوندن اين خبر و ديدن اينهمه زن موفق ايروني غروري خاص بهم دست داد و مهمتر، انگيزه اي مضاعف واسه سال جديد و طرحهاي جديدتر!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 16:4  توسط امين  | 

بعضی وقتا اینقدر آدم روزمره میشه که فراموش میکنه کی هست و چه رسالتی داره، به یه مشکل که می خوره آسمون و ریسمونو به هم می بافه، چن وقت پیش بدجور یه مشکلی درگیرم کرده بود، جدا خوندن این مطلب تاثیر خاصی واسم داشت، دریغ نکردم و نوشتم که شاید واسه شما ها هم چاره ساز باشه.

 

سرنوشت خویش را باور کن

که باری، همان توان نهفته ی تست

و نرم می شکفد

و زندگی را ار آن دست می آراید

که تو می خواسته ای.

 

عقاب فاتح قله های زندگی باش

و مسافر صبور دشتهای بی کران آن

و هم بدین سان است که واژه های "کار" و " زندگی"

معنای اصیل خویش را باز می یابند

و گلبوته های تلاش تو به گل می نشیند.

 

به دره های عمیق احساس خویش سفر کن

که در آنجا کسی را جز خویشتن "خود"

باز نمی یابی

و لحظه ها را غنیمت شمار

و آنان را بنیاد دنیایی کن

هر یک به فراخور خویش.

 

هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی

آینده را نظاره مکن

با ایمان به توان خویش ار آن میانه راهی بگشا

به دنیای زیبای فرداها.

 

و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی

همواره دشواری در کمین است

که زندگی اگر نام آسانی داشت

دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را از کف می داد

و در آسمان، رنگین کمان.

 

Sherrie Householder

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:6  توسط امين  | 

چند روز پیش، کتاب “A Tale of Wisdom and Wealth” یا "حکایت دولت و فرزانگی" مارک فیشر، رو تهیه کردم. اینقدر واسم جذاب بود که تموم کتاب رو توو عرض چند ساعت خوندم. جملات مثبت و انرژی دهنده، فلسفه و نوع نگاه به زندگی و مسائل روزمره، نقش انسان در تعیین سرنوشتش، همه و همه مسائلی بود که توو این کتاب در قالب یک داستان مطرح شده بود. بعضی از جملات و عبارات جالبش رو بطور خلاصه آوردم:

 

* همه رویدادهای زندگیت آینه یی است که اندیشه هایت را باز می تاباند.

* اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی، از اندیشه هایت آغاز کن.

* همه انهایی که موفق شدند، عمیقا معتقد بودند که می توانند موفق شوند و به همین دلیل کامیاب شدند.

* بزرگترین محدودیت ها، حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند. پس بزرگترین مانع کامیابی، مانع ذهنی است.

* برای حرکتت، هدفی بگذار. راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد، هم قابل دسترس.

* هدفت را به ضمیر باطن بسپار تا درونی ترین اندیشه ات گردد.

* مطمئن باش که موفقیت سن و سال نمی شناسد.

* راه کسب ایمان به این مطلب که به موفقیت می رسی از راه تکرار کلام است.

* جهان چیزی جز بازتاب ضمیر درونت نیست. اوضاع و شرایط زندگیت آیینه یی است که تصویر زندگی درونت را باز می تاباند.

* اگر ایمان داشته باشی که کاری را به انجام خواهی رساند، به انجامش می رسانی.

* بعضی از ما مکررا به خود می گوییم که هرگز موفق نخواهیم شد، زیرا از خانواده بازندگان برخاسته ایم یا در گذشته شکست خورده ایم، یا شاید چون فکر می کنیم تحصیلات یا پول یا مهارت یا هوش یا توانایی مدیریت یا بخت و اقبال کافی، یا هزار چیز دیگر نداریم. از این رو، از شکستس به شکستی دیگر روانیم. نه به این دلیل  که فاقد شرایط لازم برای کامیابی هستیم، بلکه به این علت که ناهشیارانه، خودمان را چنین تصویر می کنیم.

* هدفهایت را بر روی کاغذ بنویس، برای رسیدن به هدفهایت زمان و موعد تعیین کن، هدفهای کوتاه مدت و راهنماهایی که در طول سفر در جاده موفقیت با تو اند را فراموش نکن.

* امیل کوئه: هر روز زندگیم از هر جهت بهتر و بهتر می شود.

* نبوغ راستین زندگی یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می برید.

* اگر جوانان می دانستند و اگر پیران می توانستند!

* حضرت مسیح: ایمان می تواند کوهها را جابجا کند و از جا برکند.

* تا می توانی بر کاری که می توانی تمرکز کن، چون با افزایش تمرکز، قادر به مشاهدات خردمندانه خواهی شد.

* گل سرخ مظهر زندگی است، هر مشکل و سختی در راه رسیدن به هدف، گلبرگی زیبا را خلق خواهد کرد.

* همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

 

واقعا به مطالب بالا چقدر معتقدید؟، چقدر به این اعتقاد دارید که زندگی دقیقا همون چیزی رو بهمون می ده که ازش می خوایم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:14  توسط امين  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟  كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟  كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد٬ کسی کم می شد و قطار می گذشت و سبک می شد٬ زیراسبکی قانون راه خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
 
با تشکر از دوست خوبم مهشید ذوالنورنیا واسه فرستادن این متن.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:36  توسط امين  | 

زندگي، مثل يك قطاره، يك قطاري كه گاهي تند ميره و گاهي هم كند. گاهي از مناظر زيبا ميگذره و گاهي هم ...

مسافراي اين قطار خودمونيم، هر چند وقت هم ايستگاه عوض ميكنيم. يكي توو ايستگاه كنكور پياده ميشه، يكي سوار قطار دانشگاه ميشه.

يكي ايستگاه عوض نمي كنه و يه راست ميره تا ته ايستگاه دانشگاه، يكي هم يه ايستگاه پياده ميشه كه كار كنه و پي زندگي شو از اين ايستگاه مي گيره. همه هم مي تونن ايستگاه عوض كنن و به هر مسيري كه مي خوان برن، اما زمان ثابت نيست و دائم در حال گذره.

چيزي كه مهمه اينه كه هممون اگر ايستگاهي رو مطلوب بدونيم هرچي بها داشته باشه ميديم تا بهش برسيم. اون چه مهمتره اينه كه ايستگاههاي زندگي مهم نيست، بلكه مقصد نهاييه كه آدما رو از هم متمايز مي كنه!.

                                      

                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 13:9  توسط امين  |