تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 

  به نظرم آنچه امروز تو جامعه ما شاهدش هستیم٬ سوپاپی است که بعضی از هیجانات مردم در طول چندسال یکجا خالی شه و بی شک طراحان این تخلیه هیجان٬ میزان فشار و ضریب ایستایی و مقاومت حکومت رو هم محاسبه کردند!.

   عدم وجود حزب٬ انتخابات گل چین شده٬ رو کردن پرونده های مرتبط و غیر مرتبط٬ منظراتی که کمتر به طرح برنامه پرداخته شده و بیشتر حذف حریف از میدون مد نظره٬ شعارهای پوچ جهت جلب نظر زنان٬ بلف تغییر بی شناخت از ارکان قدرت٬خط و نشان های چاله میدونی ٬ و ترویج فرهنگ زشت فضولی و جاسوس بازی ... همه مصادیق بارز و مظاهر شفاف واماندگی و عقب ماندگی ما از آنچه در کشورهای پیشرفته  می گذره هست.

 حرکت های حرفه ای٬ ٬سیاست های شفاف پولی و مالی٬ تیزهوشی سیاسی و توانمندی طرح و توسعه بحث به ندرت بین نامزدها دیده میشه٬ به نظرم تلاش جهت تعویض راننده (مجری دولت) اتوبوس (ملت) به راننده دیگریست٬ اما مشخص نیست مقصد کجاست؟ مشهده یا اصفهان! و آیا گذرمان به جاده دموکراسی هم خواهد خورد؟.

  با همه اوصاف دلخوش به اینم که حرکتی انجام میشه (هرچند برایند بردار های حرکت در راستای جامعه مدنی و مدرن٬ ممکنه عدد بزرگی رو نشون نده)! امید که با مشارکت هم روز ۲۲ خرداد٬ عقلانیت (هرچند بدوی و ابتدایی) از صندوق ها بیرون بیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:42  توسط امين  | 

 

  مطمئن نیستم٬ اما امشب باس شب آخری باشه که بیمارستان بخوابم. داشتن دوستای خوب حتی از ذغال خوب لیمویی و لقمه ای هم بهتره٬ یه جور آرامش بهت میده نه از اینکه کسی هست و هواتو داره٬ بل از این بابت که هستی و دیده میشی!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط امين  | 

 مادر و پدرم بیخبرن از آنچه گذشت٬ هیچوقت نتونستم تو صحنه عاطفی دستام رو زیر پالتو مردونگی واسه مادرم پنهون کنم شاید به زبون نیاورده باشم اما بارها ارزو بودنشو داشتم٬ دوری مادرم هیچوقت تا این حد آزار دهنده نبوده واسم٬ توو هر دو بار رفتنم به اتاق عمل همیشه باهام بود!٬ عمل آخرم که انجام شد تو اتاق ریکاوری پرستارم کنار تختم بود٬ چشماش تداعی چشمای مادرم رو می کرد٬ بی اختیار با گلوی خشک آروم بهش گفتم مامان٬ ساعت کارش تموم بود و باس میرفت٬ نیم ساعتی موند تا چشمام کامل باز شه و توهمم کنار بره٬ سرم رو بوسید و رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط امين  | 

 کبودی جای تزریقهای متعدد٬ درد عمل٬ گیجی سر٬ و تلاشی بی وقفه برای اولین جیش و سوزش مجاری محترم ادراری جملگی دس در دس هم میدن تا بدانی که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط امين 

آخ یادش بخیر٬

       سبزه٬ سنجد٬ سکه و سین های دیگه

آخ یادش بخیر٬

     بوی گلهای سنبل٬ ارغوانی زنبق ها و زردی بنفشه های حیاط

آخ یادش بخیر٬

    رقص دم ماهی ها و ردگیری شایعه بی حرکتی اونها تو لحظه تحویل سال

آخ یادش بخیر٬

 صدای نقاره٬ دعای اول سال و ورود مامان به خونه

آخ یادش بخیر٬

 تداخل عید و تولدم و محو شدن سهم اعظم کادوها

کاش میشد زمان رو متوقف کرد٬ کاش میشد حرکت و سکون ثانیه ها رو خرید! اما چرا؟٬ فقط دلتنگی و غربت که عاملی واسه رشوه به ثانیه ها نیست!. باید همپای ثانیه ها دوید و رفت. میشه بهار رو دور از خونه٬ تو لبخند یه بچه تو ایستگاه مترو پیدا کرد و با زمان جاری شد.

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام                         ای دیده و دل از تو دگرگون مادام

ای آنکه بدست توست احوال جهان                حکمی فرما که گردد ایام بکام.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:13  توسط امين  | 

 

  چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان!٬ نه به دستی ظرفی را چرک می کنند٬ نه به حرفی دلی را آلوده٬ تنها به شمعی قانع اند و اندکی سوکت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط امين  | 

          

 یه ماه پیش همین ساعتها بود که آخرین بوسه ها رو روو صورت عزیزترین هام زدم٬ تلاشم این بود کسی از دلم خبردار نشه و خودم رو نگران تحویل بار نشون بدم. توو این سه ماه موندن توو ایران٬ تلاش کردم که به نبودنم بیشتر عادت کنن٬ اما نمی دونم چرا خودم وابسته تر شدم!٬ خلاصه٬ دلم رو از سرزمین پدری کندم و آغوشم رو به اتفاقات جدید توو دنیای جدیدتر باز کردم.

 توو فرودگاه ژنو یکی از استادام با یه کامیونت بزرگ اوومده بود دنبالم تا به قول خودش چمدونهام رو جا بده٬ شب هم منو یه رستوران دعوت کرد و حضورم توو تیم تحقیقاتیشو کلی تحویل گرفت. نمی دونم چرا واسه دکتر (شما بخون آمپول زن!) شدن من! اینا اینقدر خوشحالن!

 یه ماه فرصت خوبی برای جا افتادنه٬ اما مدت مناسبی واسه قضاوت اتفاقها و ادمهای اطراف نیست٬ پس ترجیح میدم که بعدا در مورد جو ایرونیهای اینجا اظهار نظر کنم. کلا اوضاع براهه٬ دماغمون چاغه٬ آخر هفته هم سعی می کنم حس نکنم خیلی از خونه دورم٬ یه رگه هنرهایی هر چن وقت سر آشپزی ازم بیرون می زنه٬ نتیجه اش همین قرمه سبزیه هست!

پ. نوشت: اون قوطی آب جو ها صرفا نمایشی است و محتوی هیچ چیزی نمی باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:16  توسط امين  | 

... دی رفت و نیامد٬ فردا را اعتمادی نشاید٬ حال را دریاب ای شیخ که دیری نپاید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:23  توسط امين 

                                                                  نوامبر ۲۰۰۸ ٬ تهران٬ کاخ صاحبقرانیه                    

  این روزها در تهرانم٬ شهری که همیشه برایم رنگی جز خاکستری نداشته!٬ اما نه٬ کوشیدم به چارچوب قاب پنجره چشمم رنگ و لعابی زنم تا بقول جذبی ها "در لحظه باشم". در لحظه هستم٬ مست تماشای پرواز قمری ها که از لذت های همیشگی من در این شهر بوده و هست. نمی دانم چگونه و چطور٬ اما همخانه ای و همکاری ۶۰ ساله دارم که نیمه های منطبق  زیادی با هم داریم و از گذر زمان با هم لذت می بریم. الیور٬ سویسی است و ساکن فرانسه٬ چند سالی در ایران کم و بیش در حال انجام پروژه های بانکی هست و مانند هر تازه واردی در جستجوی ندیده ها و تطبیق دیده ها٬ فرصتی است برای به اشتراک گذاشتن دانسته ها و البته ندانسته ها!

 میدان آزادی٬ کاخ صاحبقرانیه٬ کوشک احمدشاهی٬ موزه هنرهای معاصر٬ تئاتر شهر٬ گالری های عکاسی و نقاشی فضاهایی است که حجم بی بعدی برای هر دومان دارد. الیور نقاش است و به تحلیل کارشناسانه زمزمه رنگها می پردازد و من هم یادآوری روزهای کودکی و نوجوانی که دست به قلم و مرکب می بردم و با سیاه مشق٬ فواصل سفید کاغذ را قطع می کردم. شاید این گلگشت ها آغازی دوباره بر آن پایان بی انتهای شیفتگی هنری ام باشد که کنکور ورودی دانشگاه بیرحمانه تحویل دستان زبر نسیان داد تا به کوچه های بی نشان منتقلش کنند. بازگشت به روزهای بودن٬ شاید عاملی جهت نادید گرفتن چمدانهای سفر و آشنا کردن دوباره دست به رقص های موزون و ذهن با ابیات حکیمانه باشد. گفتم نادیدن سفر٬ سفر که همیشه نباید طی و گذر جغرافیا باشد٬ سفر همین روزهایی است که چون رود می گذرد و من بر بلمی خود نجواخوان٬ مشغول پارو زدن زمانم. پس در سفرم٬ هنوز در سفرم٬ به قول سهراب:

 هنوز در سفرم ٬  خیال می کنم٬ در آب های جهان قایقی است٬ و من٬ مسافر قایق٬ هزار ها سال است٬ سرود زنده دریانوردهای کهن را٬ به گوش روزنه های فصول می خوانم٬ و پیش می رانم!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:56  توسط امين  | 

  

 ساعتها واسم شمارش معکوس میرن٬ عقربه ها بی توجه به احوالات و بر مبنای غریزه می چرخن و واسه من یادآور این هدیه میشن که کمتر از چن روز دیگه٬ بعد مدتی٬ دوباره خانواده خودم رو سالم می بینم و پدر و مادرم رو در اغوش میگرم. توو مدت اقامتم٬ آنچه از غرب دیدم "آزادی و مسئولیت در قبال این آزادی" بود. کلماتی سهل که در عمل ممتنع خواهد بود! انسانهای خود-مسئول و محترم که زندگی٬ رفتار٬ و تکنولوژی متفاوت با مشرق زمین دارند. غرب شیفتگی است اگر معایبی از غرب رو در نظر نگرفت٬ اما همه بر این واقفیم که بی عیبی نوعی کمال آزمایشگاهی ست.

 مسئولیت٬ مسئولیت پذیری٬ احترام به وقت٬نیازها و جان کلام احترام به حقوق انسانها درشت ترین برداشت های من از طول مدت اقامتم بود که همیشه نفیر آه رو در نای وجودم می نواخت. چشم های شرقی من همیشه بر این بود تا ورای برق غرب رو ببینه٬ تلاش فکری من این بود که از رئوس مثلث معروف دکتر شریعتی "مدرسه٬ خانه٬ رستوران" پا رو فراتر بگذارم و فارغ از این مساحت امن٬ با کف بازار بشینم و حقیقت سبقت غرب رو بدور از مموش های بالای شهر عریان و بی حجاب ببینم.

  آنچه باعث پیشرفت دول میشه٬ چیزی جز مسئولیت پذیری نیست و بی اون نه بالیدن به تمدن و تاریخ ارزشی داره (چون مصداق گویند که پدرت بود فاضله!)٬ نه مردم اون کشور حس سرخوشی دارند و نه حتی پول رایجشون قد یه دینار سیاه می ارزه!

 یاد داستانی از امیر کبیر شاید بد نباشه که فرمان اولین برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن رو داده بود. اما چند روز پس از شروع آبله‌کوبى به امير خبر دادند که مردم از روى جهل تمایل به واکسن زدن ندارند. همچنین٬ چند تا فالگير و دعانويس‌ شايعه کردند که واکسن زدن باعث ورود جن به خون آدما میشه!. امير بعد از شنیدن این خبر٬فرمان میده٬ هر کسى که حاضر نشه آبله کوبی کنه٬ بايد پنج تومن به صندوق دولت جريمه بده.  امیر٬ تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيشتر از فرمان امیر بود!٬ بعضی که پول داشتن دادند و الباقی سرباز زدن یا موقع مراجعه مأمورها توو آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتن. آمار آبله کوبی بعد اتمام٬ فقط ۳۰ درصد بود٬ همون روز پینه دوزی که بچه اش رو در اثر آبله از دس داده بود پیش امیر آوردن!٬

 امير به جسد نگاهی کرد و گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد زد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي!. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. امير دس توو جيبش میکنه و پنج تومن بهش میده که به صندوق واریز کنه چ.ن معتقد بوده حکم بر نمیگرده!. چن دقيقه بعد٬ بقالى رو آوردن که اونم بچه اش از آبله مرده بود. اين بار امير ديگه نتونست تحمل کنه. روى صندلى نشست و زار زار شروع به گریه کرد!

  ميرزا آقاخان وارد میشه و جویای علت گریه امیر میشه٬ کمتر کسی اشک امیر رو دیده بودن٬ ملازمان  میگن که امیر برای اون دوتا بچه شيرخوار پینه دوز و بقال گریه میکنه.با تعجعب از امیر میگه٬ من تصور  پسر امير، مرده!٬ گریه برای دو تا بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست!!!

 امير سر بلند میکنه و با خشم میگه٬ تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان دوباره میگه: ولى اينا بخاطر جهلشون ایطور شدند!٬ امير با صداى رسا میگه: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 20:1  توسط امين  | 

 چهار-پنج روز واسه ارائه یکی از کارهای تحقیقاتی که توو مدت اقامتم توو فرانسه روش کار میکنم٬ رفتم آلمان توو بیستمین کنفرانس سیستم و سایبرنتیک توو یه شهر زیبا٬ ساکت٬ توریستی و گرون به اسم بادن بادن. به قول شهردار شهر (شهردار گردو) چون این شهر زیبایش توو شهرهای دیگه اروپا منحصر بفرده و آدمهای معروفی چون کلینتون توو سفر به آلمان حتما به این شهر کوچیک و زیبا سفر میکنن٬ دو بار نام بادن رو بکار می بریم. طبیعت بکر و مردم خونگرم (البته ۷۰ درصد شهر رو پیرها تشکیل می دن که پولدارهای آلمانند)٬ سطح قابل قبول زبان انگلیسی٬ استخر آبگرم٬ سالن تئاتر بسیار زیبا٬ کلیساهای قدیمی روسی٬ باغ گلهای رز٬ توریست هایی حرفه ای با دوربین های حرفه ای تر! از مشخصه های این شهره. حتما برنامه ای برای سفر به آلمان توو کاراتون بذارید تا واقعا تلفیق علم٬ تکنولوژی و زندگی رو لمس کنید. البته ۳ روز رو حتما واسه سفر به این بهشت کوچیک اختصاص بدید. از بین خیل عکسهایی از پرنده و چرنده و ... چن تا رو واقعا با زحمت انتخاب کردم!

ایستگاه قطار بادن-بادن

 لیبل دکتر قبل از شروع دوره!٬ واژه ای که پتانسیل فراوان محافظه کار بودن رو با قطر مبسوطی از دور شکم برام یادآوری میکنه! با تشکر فراوان از هندوانه دوستان آلمانی

دوستی معلوم الحال در حال عمل ارائه مدلی از نوع مایکل پرتر ما خودمون نفهمیدیم چه کردیم!!! اما بعد ارائه ملت نعره ها زدند و احسنت ها از اعماق ته برآوردند و کارتهای ویزیتشان را به ما گسیل داشتند!

خندان بعد از انجام عملیات٬ توو این کنفرانس هم جوانترین شرکت کننده بودم!٬ ظاهرا بقیه هم سن و سالام میدونن وقتاشون رو چه کنن و من سر کارم!

استخر آبگرم و عنصری مشکوک در حال عملی مشکوک تر با چمن ها!

چپ به راست: یه آقاهه٬ پرفسور گراهام دبیر افتخاری کنفرانس (دانشگاه تورونتو)٬ خودش و اون دختر مهربان که همش به من آب پرتقال با لبخند می داد پرفسور گراهام میگفت سال دیگه اینجا بیای نمیزاریم مجرد برگردی٬ این رسم کنفرانس ماست!!!

نامردای مادر کافی اینقدر ذوب عکسن منو اون ته مه ها فرستادن!

  راست به چپ: لادیسوا لوکاس (چک)٬ جرج کاررا (مکزیک)٬ سوجتلنا کرنکسهی (رومانی)٬ آبجی کوچیکه سوجتلنا (رومانی)٬ ممل (آلمان)٬ خودش٬ الکسندر مرگوو (انگلیس)٬ آقاهه (آمریکا)

از عوارض خوشتیپی!!! اینجام ولمون نمی کنن امضا میخوان همه توو شهرداری بادن بادن با هم توپ میزنیم

این موش رو نیگا کنین! البته یه نیم نگایی هم به موشهای خرمایی دیگه داشته باشین

و ...٬ بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط امين  | 

 سفر یک هفته ای پاریس٬ یکی از بی نظیر ترین سفرهام بود و لحظه لحظه ش از عطر لذت لبریز بود! ٬ شور و حال شهر٬ چشمک های دم غروب ایفل٬ توریست هایی از همه جای  آسمون آبی خدا٬ تلالو آپادانا توو لوور و بخش هایی از فرهنگ خاک خورده ایران٬ کولی ها و موزیک های دلبرانه شون کنار رود سن٬ معنویت کلیسای نتردام و آرامش کلیسای مونت مارتر٬ رایحه منحصر به فرد عطر فرانسوی٬ مهندسی فوق العاده متروها و مدیریت شهری بی نظیر این شهر کافیه تا چشم های مدعی شرقی منو مدتها افسون کنه و توو موزه ذهنم تصویری زیبا از خاطرات این شهر کنار تصاویر اصفهان بجا بگذاره!

کلیسای نتردام و نقطه صفر!

عنصری نفوذی در حین هضم عظمت لوور و کف مرگ صاحبان ایده ایجاد یه همچی جایی!

خانم اصغری (گوینده اخبار) و امیر پسرش رو اینجا دیدم و یه سری اطلاعات واسه سفرشون بهشون دادم

کلیسای مونت مارتر و آرامش بی نظیرش

چپ به راست: عمو شهرام گل٬ علی (دکتر سیادت)٬ خودش٬ یه خانم شکلات چهره کنار میز

موجودی معلوم الحال دم در فرش فروشی عمو شهرام

صلح: دغدغه ای جهانی که فهمش در عمل سخت آید!

بدون شرح!

گفتگوی تمدنها از نوع بادکنکی زیر ایفل!

خیابون معروف شانزه لیزه!

یادبود پیروزی و سرباز گمنام!٬ نگاه کنید این زیر گذر معنای زیادی به احترام حقوق آدما٬ کاهش ترافیک٬ کاهش آلودگی حاصل از بوق زدگی و خیلی چیزای دیگه داره که خلق همچی طرحهایی بسیار نادره در ایران!  

بستنی آرمینو ایتالیایی٬ دخترکی بستنی فروش در حد خاله آنجلینا٬ کیفیتی در حد اکبر مشتی و جوانی مشعوف از لیسیدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:17  توسط امين  | 

 همه ماها خواسته و ناخواسته متاثر از آموزه های کودکی مون هستیم که خوب یا بد! باعث تحسین دیگران و یا باعث اصطکاک درونیه که بد رقم جلو پیشرفت رو میگیره. خیلی وقتها حتی دلیلش رو نمی دونیم و فقط حس مثبتی نسبت به مورد خاصی نداریم. یاد کردن از اهلی کردن فیلها توو سیرک ها شاید مثال بدی نباشه٬ بچه فیل رو از سنین پایین توو غل و زنجیر های قوی یه جا بند می کنن که یه الگوی ذهنی واسش جا بیفته. بعدها که بزرگ شد فیلبان با یه ریسمونی که فقط به پای فیل می بنده اونو یه جا نگه می داره!!!

 از نوجوونی به چن تا چرا!! فکر می کردم که مغزم رو مث گوگل ارث به پایین شیفت می داد! (اشاره به اینکه من زودتر از تیم گوگل این دیدگاه رو داشتم) مث: بین اینهمه قاره چرا آسیا؟٬ بین اینهمه کشور چرا ایران؟٬ بین اینهمه شهر چرا این شهر؟٬ بین اینهمه کوچه چرا این کوچه؟٬ بین اینهمه خونه چرا این خونه؟٬ و ... هدفم هم شکایت از کیفیت و محتوی نبود و صرفا دقت و نام این شناسه های مشخص و کد دار برام جای سئوال داشت!٬ بزرگتر شدم یه تئوری به محور فکرام اضافه شد:" هیچ چیز توو این دنیا اتفاقی نیست و همه چیز حساب و کتاب داره!".

 امروز روو یه پل خیلی قشنگ منتظر دوست پاکستانیم "لیاقت علی شاه" بودم و قرار بود به اتفاق به یه بانک بریم. خیلی از نقطه نظر های اجتماعی٬ و مخصوصا مذهبی لیاقت (مسلمونه) واسم جالب و عجیب.  وقتی از بالای پل به پایین نگاه می کردم٬ یه لحظه اون نگاه "چرایی ها!" دوباره به چشمام برگشت اما سئواله بزرگتر بود! بین اینهمه مذهب چرا اسلام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:55  توسط امين  | 

 

 صدایی به معنای حرکت قطار٬ گذر از مناظر زیبا٬ دشت ها و مزارع انگور و میوه٬ وارد شدن از سرزمین سبزی به سرزمین سبزتر٬ لبخند پلیس مرز سویس بدون پرسش از نشون دادن مدارک به نماد خوش آمدگویی. پوستر ها و تابلو های یورو ۲۰۰۸ ٬ واحد پولی که برابر دلار امریکا شده٬ اینجا سویسه! گاو صندوق دنیا٬ بوی آرامش و امنیت رو از ایستگاه قطار شلوغ باسل یا لب دریاچه ژنو هم میشه حس کرد. چیزایی مشابه با فرانسه می دیدم اما کیفیت ها فوق العاده بالاست و قیمت ها هم. بیگ مک٬ مک دونالد هم ۲-۳ یوروی بالاتره!

 وسایلم رو توو یه متل که دانشگاه واسم رزرو کرده بود٬ گذاشتم کنار دانشگاه و کنار دریاچه ژنو. توو قسمت پذیرش بطور اتفاقی خانمی ازم پرسید که ایرانی هستی٬ و باب صحبتی ۲-۳ ساعته وا شد. چه حالی میده همه جا فرانسه و آلمانی و گاهی انگلیسی باهات حرف میزنن٬ یه فرصت داشته باشی سیر فارسی حرف بزنی. افتخاری بود که با لیلا (دکتر لیلا پارسا) از فارغ التحصیلای دانشگاه علم وصنعت و دانشگاه تگزاس اشنا شم که الان هم دانشگاه پلی تکنیک رنسلار نیویورک درس میده و شاید از این به بعد عضو هیت علمی دانشگاه صنعتی فدرال (لوزان) شه. جالب اینه که ایقدر محترم و متواضع بود٬ من موقع خداحافظی و دیدن کارت ویزیتش اینا رو فهمیدم.

 صبح رفتم به مسلخ! اینا نامردی نکردن تا قرون آخری که واسه سفرم خرج کردن جاش ازم سئوال پرسیدن! چن دسته بود سئوالها٬ یه سری قبل ارائه کارم بود که بیشتر استراتژیک بود و در مورد آینده و جهت گیری های کاری یا تحقیقاتی آینده!٬ یه جلسه ۴۵ دقیقه ای اول کار و صحبت های دوستانه توو کافه دانشگاه و در عین حال زیر زره بین گرفتن حرکاتم. بعد نوبت جلسه ارائه و دفاع از کارای تحقیقاتیم شد که مشغول فسفر چروندن شدن٬ بعضی از نکاتی رو که پیشنهاد میکردن واقعا واسم جالب بود!. بعد این جلسه٬ جلسه دیگه ای در معیت دو تا از برادرای دانشجوی دکترا و فوق دکتری و با ۲ تا از استادا (که استاد راهنما های آینده من باشن) شروع شد. توو این جلسه از همه چیزم پرسیدن٬ از شلغ پدر و مادر تا تعدا دندونای عمه خدا بیامرزم! و علت ختنه مجدد همسایه قدیمی مون! ۲۰ دقیقه آخر رو از چند تا پروژه ای که توو دوره دکتری حتما باید همکاری داشته باشم گفتن و گفتن و نیوش کردیم!

 موقع نهار با یکی دیگه از بچه فوق دکتری و همون دو تا استاد مشغول نهار و بحث های حاشیه (داشتن توو زمینه های کلی اقتصاد٬ اجتماع و مخصوصا سیاست منو می سنجیدن) ریس دپارتمان می گفت: من توو کفم که ۸ سال کل دنیا بسیج شدن که ایران رو از پا در آره! این ملت واستاد٬ میگفت من عکسا و فیلم های جنگتونو دیدم که جوونها چطور عاشقانه سینه سپر می کردن! ایران مردان بزرگی داره که اقتصاد دنیا رو می گردونن٬ اما خودش از این منابع استفاده نمی کنه. بهش گفتم به نظرم ایران و امریکا مث دو تا عاشق و معشوقن که فاصله عشق و نفرتشون به طرفت العینی بنده! جفتشو عاشقای رادیکال با اسم عشق ولی با جنون دارن هدایت می کنن!

 حس هممون مثبت بود و دوستانه. بهم گفتن٬ ما باهات صادقیم و خیلی به کارات علاقمندیم٬ ما یک کاندید دیگر هم داریم که باید با اون هم مصاحبه کنیم! نتیجه رو تا آخر هفته می گیم٬ تو هم با ما صادق باش و اگر دوست داشتی بعد از نامه بورس بگو اگر واقعا دوست نداری با ما کار کنی! موقع برگشت٬ یکی از استادا منو با ب. ام. دابلیو واقعن نازش رسوند ایستگاه قطار و آرزوی دیدار مجدد کردیم!٬ تا آخر هفته باس صبر کنم واسه تصمیم اونا برای ورودم به دنیای جدید (چه تایید شم و چه رد)!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:34  توسط امين  | 

 چن روز پیش جاتون خالی فرصتی شد یه چرخی توو شهر بزنیم و یکی دو تا رستوران رو امتحان کنیم. مخصوصا دکتر توکلی هم اومده بود یکی دو روزی اینجا پیش ما بود بود و رفت اسپانیا. اینجا سکوت و آرامش خاصی داره که هم جالبه و تداعی کننده خیلی چیزا واسم هست که بعدا بیشتر مینویسم در رابطه اش. هر روز تصاعدی دوست اینجا پیدا میکنم از ملیت های متفاوت که یه دنیا حرف از کشور و فرهنگشون میگن و البته بسیار ملحوض و مشتاقاز دونستن از فرهنگ ما ایرانی ها.

  بد جور درگیر چن تا کارم که یکیش رو هر چی زودتر باس آماده کنم و برم واسه ارائه اش توو آلمان. کارای خورد و ریزو سر و سامون میدم و سعی میکنم از این به بعد زودتر بروز کنم. علی الحساب این چن تا عکسو داشته باشین تا من یکمی سرم خلوت تر شه حسابی بنویسم.

مرکز شهر و دخترکان زیبا!

کلیسای جامع شهر

 دکتر توکلی و خودم که مث اسب افتادم

متخصصان بین المللی امور باربیکیو و بهینه سازی! 

 

سید سینی رو بیار کباب سوخت!منقل ذغالیشششش یه حال دیگه دارهاا!

سفره ایرونی و ریحون فرانسوی!

منظره حیاط پشتی خونه دکتر سیادت (پردیس ۱ روضه رضوان)

لاو استریت: جا قناری های ایرونی خالی رو صندلیها لاو مال بازی در آرن!

نتیجه استفاده ابزاری از پرژکتور بجای پایه دوربین!!!

دکتر سیادت و پسرش الکساندر و اون خونه پشتیه٬ کنار من (عقده ای)!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط امين  | 

 

 امروز روز سومی که از ایران خارج شدم و اومدم متز٬ فرانسه. تجربه این سفر واسم جالبه. تا بحال اگه جایی می رفتم به انگلیسی کارا حل بود. اما اینجا جدا زبان انگلیسی نمی دونن. از بیخ فرنچن. منم چون واسه تحقیقات و کار توو یه تیم تحقیقاتی به دعوت خودشون اومدم اینجا توو یادگیری این زبان یه کمی تعلل کردم.

 از فرودگاه اورلی٬ پاریس تا سوار قطار های سریع و الاسیر شم و بیام متز (توو شمال غربی فرانسه) حجم بالایی از خونم خشک شد. فرض کن٬ کوله و لپ تاپ و کتاب ها دوشت٬ یه ساک ۲۵ کیلویی کنسرو و چیز میز جا سازی شده! بپرسی از این و اون٬ نهایتا به نقشه دامت افاضاته پناه می بری و می بینی اونجا هم فرانسه نوشته.! داستان تهیه بلیط و بیان سن تخفیف و نشون دادن کارت دانشجویی بین المللی خود حدیث مفصل داره! جالب اینه توو ایسگاه قطار (اینا میگن گقه!) تموم انرژیم رو متمرکز کردم و از یکی به فرانسه پرسیدم٬ یارو جوابم رو به فرانسه داد من نمی فهمیدم! وای خدا خیلی حس خاصیه مث بختک توو خوابه که نمی تونی خودت رو بیان کنی. جدا احساس بی سوادی می کردم.

  رسیدم متز٬ و استادم توو ایسگاه اومد دنبالم و با ماشینش یه کم شهر رو چرخیدیم و امدیم دانشگاه و اتاقم. واقعا حس می کنم توو خونه خودمم. مث خونه پدری٬ اینجا پرنده ها همش در حال عشقولانه خوندن ان٬ دریاچه و چمن و هوای ملایم٬ تمیزی خیابونها و منظره ها اینقدر زیباس که حیفت میاد حتی پلک بزنی٬ اطراف اتاقم پره از زمین گلف و منظره هایی در حد "انا مزهلا". نمی دونم شاید خدا به این غربی ها بیشتر از ما حال داده٬ رنگشون٬ اعتبار پولشون٬ رفاهشون! شاید واسه سبک فکریشونه٬ نمی دونم اما بعدا در موردش می نویسم.

  یه اتاق توو خوابگاه دانشجوهای بین المللی واسم گرفتن که جدا تر و تمیزه. امروز هم فهمیدم اتاق قبلی ژان پل بوده که دانشجو دکتری استادمه و بچه یکی از شهرای اطراف متزه. بچه های Georgia Tech هم اینجان که اکثرا امریکاین٬ خوابگاه مختلطه (جدا موجوداتی خاصی به نام مه رویان فرانسوی اینجا می بینی که توو مایه های لولو المکنون به کاساً و ابارقاً ... هستن که خداوند پایدارشان بدارد و از گزند اشرار و استکبار بدور!) بیشترشون لیسانس هستن و توو حال و هوای جوونی!٬ جو اینجا آدم رو یاد فیلم های امریکن پای و خوابگاه های بچه شر و شیطونها میندازه. امشب هم با پیتق(پیتر)٬ قمه (رمه) که فرانسوین و کارلس که امریکایه توو بار و سالن تلویزیون و تفریحات (فرهنگی٬ اجتماعی٬ سیاسی٬ عبادی) خوابگاه اشنا شدم و کلی تبادل اطلاعات کردیم. بچه های فوق العاده مهربون و دوس داشتنی هستن. بعدا در مورد همه چیز بیشتر میگم. فقط فعلا دوربین تهیه نکردم٬ منتظرم که بعد باز کردن حساب٬ پول بورس رو دانشگاه به حسابم بریزه بعد اقدامی در خور انجام دهیم که امت حزب الله حالشو ببرن.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:38  توسط امين  | 

خلاصه شيخ را سكري عارفانه دست داد و لانچيكو به دس آماده دفاع همي گرديد. دوستان و شباب اهل علم نيز وي را در طلوع صبح شنبه ۲۸ ارديبهشت سنته ۱۳۸۷ ياري رساندن تا زير آماج نظرات و سئوالات داوران پايان نامه همي تاب اورد. طراحان دكور بر آن بودند كه كراوات و كت پوشش كولاك تري خواهد بود٬ اما از آنجا كه شيخ همي سخت سر است و اهل رسميت نه!٬ وقعي بر آن ننهاد و بر آن شد كه لباس رزم را بپوشد تا مشتي محكم بر آلات استكباري نيز گردد. كار شيخ بر معظلي به نام مكان و مدل هاي مكان يابي بوده است.

 

ارائه مدلي براي مكان يابي و حل مشكل بشري در راستاي مكان!

توضيحي بر مكان و سير تاريخي و اهميت...!

بعد مدل، مثال عددي رو ميگيم و  خوش اومدين!

 

سمت راست ابتدا!: دكتر اصفهاني صاحب شركت COMPUCO كه جداْ منت گذاشتن و لطف كردن.

سمت راست انتها!: برادر ميثم و برادر سیا از سی آی اِی از  در حال نظارت بر بسته هاي پذيرايي!

سمت چپ ابتدا!: امير در حال هضم صبحانه!

سمت چپ تقريباً انتها: زانيار در حال غوص در مكاني بنام بيني!

عجب مهمه اين مكان هاااا!

سئوال داورها و خيزشي نرم جهت استفاده از لانچيكو!

از راست به چپ: دكتر شهانقي، دكتر ماكويي، خودش!، دكتر آريانژاد، دكتر توكلي

چه پسر كيوتيي!!!، بااستاد راهنماش در حال لاو تركوندن!

نمرش و دادن، بچم ذوق مرگه!

اين متن زيبا رو هم از "لئوبوسكاليا" اول پايان نامه ام گذاشتم: هنوز نمي دانم منظور از فردي تحصيلكرده چگونه شخصي است اما يقين مي دانم اين امر به سالهايي كه فرد رسما محصل بوده است بستگي ندارد. اگر ما مهارتهاي بقا، حسن ارزش و شاٌن انساني، شايستگي قدرداني از زندگي و توانايي بخشيدن و دريافت عشق و دانش و چگونه استفاده كردن از عمر خود را فرا نگيريم و مصمم نشويم كه هنگام ترك دنيا آن را جاي بهتر از آنچه بود بسازيم مردي نيم تحصيلكرده خواهيم بود.! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط امين  | 

 

بايد عاشق شد و خواند:
                                 بايد انديشه کنان پنجره را بست و نشست!

پشت ديوار کسي مي گذرد٬ مي خواند :
                                                     بايد عاشق شد و رفت
                                                                           چه بيابانهايي در پيش است!

رهگذر خسته به شب مي نگرد٬ مي گويد
:
                                                    چه بيابانهايي! بايد رفت
                                                                                     بايد از کوچه گريخت
 پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
                                            و زناني ديگر
                                                             به حکايتها دل مي سپرند
.

پشت ديوار کسي درياواري بيدار به زنان مي نگريست:
                                                     چه زناني که در آرامش رود، باد را مي نوشند!

و براي تو٬ براي تو و باد٬ آب هايي ديگر در گذرست.

 بايد اين ساعت٬ انديشه کنان مي گويم٬ رفت و از ساعت ديواري ، پرسيد و شنيد.
  و شب و ساعت ديواري و ماه
                 به تو انديشه کنان مي گويند
:
                                                       بايد عاشق شد و ماند
                                                                  بايد اين پنجره را بست و نشست!

پشت ديوار کسي مي گذرد
،
            مي خواند
:
                               بايد عاشق شد و رفت
                                                              بادها در گذرند!!!

شاهکاری از م . آزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط امين  | 

 الهی٬ نه آنچه دارم دانم٬ نه آنچه دانم دارم! الهی٬ خواستی و شد٬ و نخواستی و قسمت نشد٬ دل را مرحمت کردی که با آن به تو بگویم٬ چه آشنا نواختی و چه کریمانه راه را بر من بستی! چه همسایه ی عزیزی و چه بیگانه ی نزدیکی!

یا صاحب نام بسم الله الرحمن الرحیم٬ نگاهی ده تا ازغم برهیم٬ به آنچه داریم ببالیم و به فردایی روشن چشم بداریم٬

             تو را داریم چه غم٬

 باز پرستوی غزل خوان پشت پنچره هامان نوید روزهایی سبز و پر از نور امید تو را می دهد. تو را باور دارم چون مشق طبیعت را بر من چنان عیان کردی که بدانم پی برگ ریزان و نزول هر سختی و سردی٬ باز صحرا از شقایق های مست به شوق باد به رقص خواهند امد و بر غزل های عاشفانه بلبل غمزه خواهند کرد. بهار را باور دارم٬ بهار را باور دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:46  توسط امين  | 

 

 مسافرتم به امارات شاید زیاد طولانی نبود اما هر روزش یه مدلی بود و پر از چیزایی که یا کمتر دیدم٬ یا دیدم و ندیدم! بیشتر تمرکزم رو امتحانی بود که می خواسم بدم و باقی چیزا حاشیه بودن واسم. سعی می کردم ذهنم رو آروم کنم و با یه سری اطلاعات طبقه بندی شده (محصول کمتر از ۲ هفته مطالعه!) یه جا توو یه ماراتون ۴ ساعته پیاده کنم٬ اما نشد!

 نمی دونم چرا ولی صبح امتحان یه آرامشی ته دلم بود که آب از آب توو دلم نمی جنبید٬ نمونه ش رو یکی دو بار پیش توو خونه خدا تجربه کرده بودم٬ واسم خیلی جالب بود٬ انگار فیلم همه صحنه ها رو می دیدم و خودم اصلا زیر پوستی با اتفاقاتی که می افتاد درگیر نمی شدم٬ حتی با دیدن نتیجه واکنش خاصی هم نداشتم و همیشه این واسم تکرار می شد" واسه دیدن خیلی چیزا٬ باید چشمها رو بست".

 واسم جالبه٬ شاید از چیزی که می خواستم نتیجه ای نگرفتم و توو این مسیر٬ راهم شاید طولانی تر شده٬ اما از چیزای که نمی خواستم٬ نتیجه های خاص و با ارزشی گرفتم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:35  توسط امين  | 



دوستی تاکید می کرد که دنیا بدهکار ماست! خیلی چیزایی که شکل جدیدی الان به خودش گرفت از اریکه قدرت شاهای باستان ماست. با تموم احترامی که به تاریخ، خصوصا تاریخ کشورم دارم. اعتقاد دارم توو لک یه لیس از بستنی قیفی اقتدار گذشته مون موندیم و حلیم با کافه گلاسه توو گرمای مرداد پیشرفت دول دیگه تجویز می کنیم.
چه فرقی داره، سپندارمذگان یا ولنتاین، مهم اینه بتونی دوست داشته باشی و عشق بورزی. اونم نه الزاما غیر همجنس، هنر اینه بتونی اول خودت و دوست داشته باشی و به عقاید، خواست هات و آنجه هستی عشق بورزی و شکر گزار باشی. اگه این توانمندی رو تونسیم توو خودمون تقویت کنیم، هر روز واست سپندارمذگان یا ولنتیاینه! حالا خواسی به غیر خودت توجه و محبت کنی غنا و عمق درکت از رابطه ات چن برابره.
به امید اینکه عشق، دوست داشتن و محبت، غبار خیابونیش پاک شه و معنای حقیقیش ملموس و تفهیم شه. پیشاپیش هر روزتون پر از عشق و محبت. واسه اطلاعات بیشتر از پیشینه این روز ها اینجا رو کلیک کنین.

راستی: واسه ما دعا کنین توو اون روز داریم به امتحان جی مت سر جلسه عشق می ورزیم:))
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:49  توسط امين  | 

جاتون خالی کنفرانسOR امسال توو کیش برگزار شد. اونم توو فصل بهمن که مث بهار توو شمال بود. هر چند دو هفته پش واسه امتحان تافل اونجا بودم اما این سفر جدا حال و هوای خاصی داشت. ایشالا حس و حال این سفر واسه امتحان جی مت که ۲ هفته دیگه توو دبی هست کمک کنه که بترکانیم.


دکتر معماریانی، مهدوی امیری، ماکویی، مدرس یزدی، توکلی مقدم، و ...

دکتر توکلی، هائد پسرش و بچه های علم وصنعت!



شام کنفرانس توو کوه نور با وحید و حسن، کنار میز شام دکتر مدرس یزدی و مهدوی امیری

دکتر ماکویی و لبخند همیشگی!


اسکله زیبای کیش و پرنده های دریایش


محظوظ از جاذبه های انسانی و طبیعی!!!



لذت در حد مرگ :))




دوچرخه سواری و یاد 10-12 سالگی، با هائد 2 تا تیوپ ترکوندیم از فرط بی جنبگی!



انتظاری کشنده توو فرودگاه

حاشیه: موقع رفت با بچه های تیم ملی قایقرانی بودیم، تحویل بازاری واسه استقبال توو فرودگاه کیش ازشون کردن در حد بندس!، همه 17-20 ساله بودن با مجموع تحصیلات سیکلم ردی :)) من و حسن و دکتر ماکویی هم استخوان توو گلو (یه چیز توو مایه های دهنمون صاف شده بود) با تاخیر 5 ساعته هلاک و مونده، حاضر بودیم با موتور گازی ما رو ببرن هتلمون، جدا با لنج می رفتیم زودتر می رسیدیم!. موقع برگشت هم با صاحب هتل ایران همراه بودیم، که ارقامی که موقع صحبت با من بکار می برد ریزش میلیارد بود ! مجموع اتفاقای این سفر باعث شد یه تجدید نظر توو کارم کنم تجدید نظر کردنی:)) ابته بعد امتحان جی مت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:0  توسط امين  | 

  جدا حیف شد٬ با تموم اصراری که هم خونوادم هم استادام داشتن کنفرانسی رو که توو اسپانیا بود و بورس سفرم رو هم واسه سخنرانی مقالم می دادن٬ واسه برخورد بد سفارت بی خیال شدم. تازه از دبیر کنفرانس ایمیلی گرفتم که عکس های کنفرانس رو واسم فرستاد. یه نگا بندازیم به لینک پایین احتمالاً شما مث من نواحی خاصی ازتون میسوزه! 

 http://metodosestadisticos.unizar.es/%7Ejaca2007/album/index.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:40  توسط امين  | 

    

 دیشب پدرم نقشه ی خونه جدیدی رو که می خواد بسازه آورد و بهم نشون داد. یه چن طبقه که دو طبقه آخرش رو واسه خودش در نظر گرفته بود و در اصل قسمت انتهایی یه نیم طبقه که اتاق خواب هاس و تراس بزرگی و حوض و فواره و از این کار خفنهایی که الان توو دبی توو همون نیم طبقه انتهایی بالا٬ درخت هم می کارن.

 ما چن تا نظر دادیم که فلان موارد هم توش باشه بهتره٬ نور خارجی ساختمون لحاظ شه و اینکه امنیت و حجاب خونه و از این چیزا!٬ بابا هم گفت یه هماهنگی با طراح می کنم که خودت این موارد رو انتقال بدی٬ که ای کاش نمی رفتم!

 همیشه از هم نسل های پدرم (نه خود پدرم) متنفر بودم که یه مشت دزد و طرارن که فقط با لباس انسان دوستی و صرفا از روی زهد و ادب مراقب نسل متفاوتی چون هم نسل های منن. آدمایی که اصلا معلوم نیس طناب نسل بی مصب شونو بگیری از کدوم فرفوزآبادی در می آد. اما داعیه فضل و کمالات شون گوش زمونو کر می کنه. دزدایی که رنگ سکه خیلی وقته بوی وطن پرستسی و انسانیت رو واسشون کور کرده.

 همین آقای مهندس نما٬ فقط فک زد که پلن فلان است و مسکن و شهرسازی در فلان صورت مجری خورمون می کنه و میشه بعد تایید نقشه خلاف زد و از این قبیل اراجیف. علاوه بر این بطور ضمنی به پرداخت مازاد پول دعوتمون می کرد که ۲ تا نقشه می زنم و مسکن و شهرسازی رو گول می زنیم!. پدر خوش قلب ما هم نهایت احترام و واسش قائل بود و بعضا لا به لای حرفا تغییر چهره منو می دید با اشاره چشم دعوت به آرامشم می کرد. جالب اینه همین مهندس!!! ناراضی از وضعیت مملکت هم بود و از اقتصاد مبسوط برام صحبت کرد٬اما دانشش از اقتصاد مث دانش من توو نجوم بود!. تازه ابله بهم می گفت ارزیابی طرح رو مهندس شاید ندونی (نگو بزغاله٬ من همینو ترم قبل درس دادم!)

 توو راه برگشت شاید یه کم تند رفتم٬ اما پدرم رو متهم به سازش و احترام بیخودی کردم و اینکه بازهم پیشش تکرار کردم که از نسل شما متنفرم که جز دروغ٬ کثافت کاری و سیاسی بازی هیچ ازش یاد نگرفتم که بره بودن و دریده شدن رو معصومیت قلمداد می کنه!

عکس بالا که همین حالا ایمان فرستاده که مرتبط با همین .... های بی سواده! که از سر تا ته مملکت رو پر کردن و بر مبنای منافعشون٬ برای مصالح ما تصمیم می گیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:29  توسط امين 

                                         

  توو حال - هوا و درسای خودم بودم که با زنگ تلفن و احوال پرسی خواهرم و شنیدن اینکه آرش (دایی قربونش) سال اولیه رفتم به حدودای ۲۰ و خورده ای سال پیش یادش بخیر:

صبحونه٬ تخم مرغ آب پز اونم عسلی٬ مث میر قزاق ها وامی ستادم و مامانم بند کفشمو می بست٬ صف٬ دعا و نیایش٬ تقسیم کلاس٬ امین و اکرم آبگوشت دوس داشتن (نمی دونم حالا هم دوس دارن)٬ گرگم به هوا٬ دوستای جدید٬ مقش٬ آی با کلاه٬ مداد رنگی٬ بوی پاک کن٬ لیوان تاشو٬ دستمال کاغذی٬ صابون کاغذی٬ مداد هایی که هر دو سمتشو می تراشیدم٬ زنگ تفریح و خوراکی ...

همه و همه مث اسلایدشو از جلو چشام رد می شدن٬ چه حال و هوایی بود!٬ با خودم فکر کردم چقدر امروز پسر و دخترایی هستن که میرن تا یاد بگیرن و بدونن که فرداها رو چطور بسازن٬ با خودم فکر می کردم ای کاش توو همه شون آدمایی پرورش پیدا کنن که به اینده این مملکت بی تفاوت نباشن و بفهمن که انسان بودن چیه و لایق آزادی بودن چیه!٬ ای کاش اتفاق های مث سعدی ها و حافظ ها دوباره زنده شه٬ کاش میرزا تقی های جسور و با شهامت تکرار شه٬ کاش مصدق عصا به دستی هم از این قافله سر بلند کنه٬ که یاد حرف گالیله بعد از تبرئه اش از دادگاه افتادم که بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشه!

توو حال و هوای مهری خودم آرزو شعور دسته جمعی کردم که فکر کنم مهمترین واسه قافله خسته ملت ماست که سراب پیشرفت رو توو کویر تعصب می بینه! 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:39  توسط امين  | 

      چه لذتی داره که خودت با تموم سختی ها٬ مشکلات و عواقب کار٬ انتخابگر اتفاقات و رویدادها باشی نه انتخاب شده!. شاید مث حس چیدن تنها خرمالوی رو درختیه که از زیر دستکش های سفید و چینشگر فصل زمستون بجا می مونه و حالا با طمع دستای تو چیده میشن٬ اما بعد خوردن میفهمی طعمش گسه! این انتخاب گس از هر شرایط انتخاب شده شیرینی٬ این روزا واسم گوارا تره! میخوام خودم انتخاب کنم٬ نمی خوام انتخاب شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:20  توسط امين  | 

  دم مانی گرم که با رم ریدرش باعث اطلاع رسانی صحیح و به موقع (با یه هفته تاخیر) شد.  کلا ما داستانی داشتیم٬ مخصوصاْ روز آخری که با دعوا و درگیری تونستیم وارد سفارت شیم و مدارکمون رو تحویل بدیم. جزئیات مطلب رو بیخیال شین که کلی چیز واسه تعریف داره که نه حسش هست و نه نیاز به تکرار اتفاقات جداْ عجیب و غریب.

این اقا هم دانشگاهی بود و همش داشت مقشاشو می نوشت

 چن تا پسر شر بودن بالاسر یه آقایی که از دیشب دم در سفارت با لحاف خوابیده بود

همون پیرمردس که با خانوم اسپانیایش در افتاد و دیپرت شد و فحاشی از نوع لالیگا به مادر سفیر حواله می کرد

دوستای جیگرمون اینقدر دل بودن که کار آخر به پلیس ۱۱۰ و دیپلمات و فرمانده قرارگاه کشید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:58  توسط امين  | 

  آقا این ویزا گرفتن ما هم داستان داره٬ تا دیروز کک هم واسه پریدن سفارت اسپانیا رو تحویل نمی گرفت. حالا بیا و ببین ملت دم درش صف کشیدن توو همون مایه های لالیگا. به صف بنزین اوایل خرداد یه سور میزنه. دیروز و امروز از ۴ صبح رفتم تا ۱۱ نوبتم نشده و واسه فردا اولین نفرم که مدارکم و تحویل بدم. داستانش مفصله و جالب ترش هم اینه که توو این دو - سه روزی کلی عکس جالب از حاشیه ویزا گرفتن انداختم که توو پست بعدی میزارم. احتمالا تا فردا پس فردا!. ما بریم فردا مدارک رو بدیم و باقیش و واستون بگیم که ببینی فقط ایران اینجور شلم و شوربا نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:23  توسط امين 

                    

   میگه: بعد یه استراحت چن روزه٬ یکمی با فکر بازتر میشه خیلی از کارها رو که واست یه کوه بودن توو عرض چن ساعت انجام داد٬ شاید راس میگه اما٬ تکمیل و ویرایش مقاله های نیمه کاره و در دست چاپ٬ پیگیری واسه مجوز خروج٬ ویزای اسپانیا٬ برنامه ریزی توو این وقت تقریباْ محدود و مطالعه واسه جی مت و تافل این روزا یه ابر پشته ای بزرگ رو سرم درست کرده که دیدنی شدم. همه اینا یه طرف٬ انتخاب چندتا دانشگاه از این کلکسیون دانشگاه های تاپ یه طرف. دس به دعا شدین ما رو هم دعا کنین که بر مدار آرامش یه گامی هم برداریم٬ آروم تر شدم دو- سه تا موضوع جالب هست که باس واستون بگم. فعلا تا ایجاد ثبات فکری کرکره کشیدس. جایی نرو حسن٬ زودی میام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:46  توسط امين  | 

                                       

  اولا از همه دوستانی که توو این مدت ما رو شرمنده کردن رسما تشکر در می کنم ثانیاً چن تا خبر خوب دیگه همونطور که پیشبینیشون می کردم اتفاق افتادن که جدا فاز داد و حال ما را دگرگون کردندی. یه کارمون که توو کانادا توو دانشگاه عمو ایمان از طرف IEEE برگزار ميشه پذيرفته شد. در ضمن يه كنفرانس تحقيق در عمليات توو اسپانيا هم به من گرنت داده واسه رفتن به اسپانيا كه جدا حس داد توو همون مایه های لالیگا. جمعا ۱۰-۱۵ بورس به بچه هاي دكتري مي دادن كه يكيش رو به ما تقديم كردن دمشون گرم و سرشان خوش باد. ایشالا دیگه مشکلی پیش نیاد به اتفاق عمو میثم مدی بریم مادرید و سواحل قناری جهت کسب علم و تجربه(خدا قبول کنه) علاوه بر این فتوحات یه کار دیگه هم که واسه یه ژرنال فرستاده بودم٬ خبرش اوومد و کلی به ما حال داد٬  البته یه کم تصحیح و کار داره. ولی مجموعا کل این اتفاق ها باعث شد که خرداد رو به عنوان ماه پیشونی نام گذاری کنم که اتفاقاً وزارت کشور هم کلی استقبال کرد.

  القصه٬ شیخ ایامی را مشغول خر سواري درسهای پایان ترمش می باشد که آخرین امتحانات این مقطعش می باشندی و چندی دگر از اکابر و درس و مدرسه خلاص گردد همی. انشالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:17  توسط امين  | 

                                             

    یه چن وقتیه اینقدر خودمو درگیر هر کاری کردم جز درس و خودم.  این دو سه روز آخر که جداً اسب به ما سور میزد. شاید توو روزنامه یا تلویزیون چیزایی در مورد فستیوال توت طلایی که روز ایده دانشگاه علم و صنعت بود چیزی خونده یا شنیده باشین. بچه های مرکز کارافرینی جدا زحمت کشیدن و یه حرکت نو و آبرومند رو انجام دادن. ما نیز به نوبه خودش اینقدر درگیر شدیم از طرف دیگه تحویل پروژه بچه های کارشناسی هم بوده که بایس واسه این فاز کلی مطالب که نوشتن رو می خوندم و تصحیح می کردم و یه نمره اولیه ای رد می کرد٬ این بود که دیشب و امروز قلبمون جواب کرد و ابوعطا همی در کرد. دیگه به اجبار و اصرار میثم گلم رفتیم پیش یه فوق تخصص قلب و نوار قلب و سی دی -و- دی وی دی از قلبمون گرفتن. آخرش دکتر کلی ما رو نصیحت به عیاشی و خوشگذرونی کرد و گفت پسر پی اچ دیت رو هم بگیری آخرش هیچ خبری نیست٬ خوش بگذرون٬ بگو و بخند و بیخیال دنیا باش. آخرش نسخه رو داد و گفت داروها رو بیار که من چک کنم.

   دارو ها رو گرفتم و دیدم آمپول واسم نوشته٬ گفتیم آقای دکتر شما که زد حال زدی٬ از امپول بیخیالش کردیم اما جاش اَزمون قول گرفت که تا می تونم استراحت کنم و تفریح. ایییییییینه ما زدیم تو کار تفریح. حالا خارج از شوخی وقتی چن شب درست نخوابیدم (مجموع ۴ شب خواب ۱۰ ساعت نشده) و با یه نفس عمیق کل قفسه سینم در حال انفجار میشه می فهمم که هیچ چیز سلامتی آدم نمی شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:4  توسط امين  | 

                        

  توو این هاگیر واگیریه ترم آخر و پایان نامه و تافل و جی مت و هزارتا کوفت مار دیگه٬ مجدداْ فیل مغزمون یاد هندوستان کرد و مخمون تاب دیگه ای خورد و مسئولیتی که یه چند ماهی هست که توو دانشگاه بهم پیشنهاد می شد و ما هم شبیه این دختر لوسا  واسه شوهر کردن از خودشون هی نونور در می کنن٬ میگفتیم: "نه٬ می خوام به تحصیلم ادامه بدم"٬ رو به عهده گرفتیم.

   چشتون روز بد نبینه!٬ اسم این کار رو بزاریم کنار "دبیر کارآفرینی دانشگاه"٬ مث ... فقط دارم می دوم تا یه فریم و چارچوب اصولی و یه چارت با پدر و مادر سازمانی در بیارم که فردا خدا پدر بیامرزمون نگفتن٬ فحشمون ندن. از شوخی بگذریم٬ واسه خودم که همیشه اسیر مباحث نو و پر چالش و جدید بودم و تا الان هم هستم٬ این مقوله فوق العاده اس و حس و حال جوونیامون توو انجمن مهندسی صنایع رو داره. مخصوصاْ روانشناسی شخصیتی آدم های موفق٬ کار آفرین و پول ساز که باهاشون مستقیم هم در ارتباط باشی.

   امروز مهندس پرویزی رو دیدم٬ کارآفرین نمونه ایران توو سال ۱۳۸۵ بوده و صاحب مجتمع تفریحی مهتاب توو اتوبان تهران-قم٬ شخصیت و ویژگی هاش واسم جالب بود. جالب ترش دلیل تاسیس این مجتمع و تمرکز پولش توو ایران بجای امریکا. جالبه بدونی که یه روزی می خواسه توو عوارضی قم٬ گلاب به روت کار خرابی کنه٬ حالش از بیت الخلاء های تا خرخره پر بین راه بهم می خوره٬ میاد یه مجتمع خف مث مهتاب (به هر دو تعبیرش) میزنه و الان هم برنامه داره هتل و استخر مصنوعی توو اون کویر اطراف قم بزنه.

 واسم می گفت که من از دوران دانشجویی رفتم امریکا٬ بدون اینکه یه پا پاسی از بابام بگیرم. انقدر توو رستورانها کار کردم که آخر کار بهم مدیریت یه هتل ۵ ستاره توو امریکا رو پیشنهاد کردن و عامل موفقیتش رو هم ۳ چیز می دونست: منظم بودن (آن تایم بودن)٬ سختکوشی و امیدواری.

 حالا قول گرفتم ازش که قبل رفتنش به امریکا٬ یه سر به دانشگاه ما بیاد و توو جمع برو بچ عشق سرعت (همون علم و صنعت با تعبیری مودبانه) از خودش بگه.

 نتیجه گیری اخلاقی: حسن توو سرت درد میکنه ها حسن٬ پسر به جا این کارا یا بخواب یا بگیر امتحاناتوو بده که بری توو سرزمین کفر ملت رو به راه راست هدایت کنی٬ کارآفریییییینم کجا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:20  توسط امين  | 

     فرصتی بود بعد از یه عالمه فشار از نوع درسی (میانترم ها و مقش و تکلیف ها) و فشاری از نوع کار در حد چندین پاسکال  یه استراحتی توو این آخر هفته کنیم و یه نیمچه نفسی بکشیدندی و خدای را همی شکر کردندی. جاتون خالی بوی بهار نارنج و طبیعت بکر و هوای پاک ایالت و ولایتمون کنار خانواده اخ چَسَبییید٬ آی چَسَبییید.

     القصه٬ جاتون خالی حسابی از غذا های رنگین و فواکه بهره بردمی و آغوش والدین و خانواده همی به رویم باز بودندی. شیخ بهره جستندی و هماره یاد خالق کردندی که من یه سال دیگه که هیچکی توو غربت چین و ماچین (منظور توو اون دور دورااا) کسی را نداشتمی٬ چه گِلی به سر بگیرمی همی! ندا رسید ای شیخ تو برو خود را باش و کور باد چشمی که هوای دیار غربت دارد و تحمل نه٬ همچنین دندش نرم بادا! (همی مبارک بادا) . شیخ بشنید٬ نعره ها بزد و همی بشورید و جامه ها درید.

  سعی کردم از صحنه هایی که توو این سفر حالشو بردم٬ عکس بگیرم که اعوان نیز همی عیشی برده باشند و مفیوض (اون مفیوز هم به نوعی) شده باشند. تصور کن٬ رو ایوون خونه بشینی و رو به کوه بوی بهار نارنج نیوش کنی و از تلطیفات پدر و مادر در حد مرگ لذت ببری. عکس رو ببین و بزن به تخته که صاحب بچه چش نخوره!

                      

                  

                                               شیخنا! کیفور از مناظر زیبا و بوی بهار نارنج

                  

                                                        منظره ای در حد مرگ

                   

                                                 من میمیرم واسه بوی بارون و خاک

                  

                                        یه حشره در حال آفتاب گرفتن و مدیتیشن

                  

                                دیونه شنیدن صدای چریدن این موجودات اصلاح شده ام.

                  

                                                        نهایت سادگی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:40  توسط امين 

                                   

 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم                           طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

 به ولای تو گر بنده خویشم خوانی                            از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

  یا رب از ابر هدایت برسان بارانی                             پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط امين 

                                                  

نمی دونم واسه شما تا حالا چندتا اتفاق جالب توو عرض کمتر از یه ساعت افتاده یا نه؟. اول خبر پذیرش ۲ تا مقاله جدید٬ بعد چندتا اطلاعیه فارسی و انگلیسی توو دانشکده می بینی٬ وسوسه میشی که یه ایمیل بزنی و همینجوری تخ... تخیلی ببینی که رزومه ت واسه بازار هم جذاب هست یا نه.


کمتر از ۳ دقیقه بعد ارسال ایمیل٬ یه خانم منشی از یه شرکت خارجی تماس می گیره و وصل می کنه به اتاق آقای دکتر!. دکتر هم به سختی فارسی باهات حرف میزنه و دایورت میکنه رو انگلیسی و ازت می خواد که باهاش بکامیونیکیتی. آقا سرت و درد نیارم باهات دیت می کنن که هرچی زودتر بیای! ما اولش خیال کردیم سرکاریه٬ چون به ۲-۳ جا همزمان رزومه ام رو فرستاده بودم موندم که از کدوم موسسه اس. (شبیه این بچه دو دره ها که توو هر خیابون به ۲-۳ نفر شماره می دن شب نمی دونن که کیه حالا باهاشون حرف میزنه!). تازه ۳ دقیقه بعد تماس شرکت اول شرکت دوم باهام تماس گرفت که یه مرکز تحقیقات وابسته به یکی از دانشگاههاس.


تماس اولی: قرار گذاشتن توو برج نگین ... رفتیم٬ یه افیس منظم و مبلمان منظم تر. بعد همون اقای دکتر اومد جلو با یه کت و شلوار و کروات منظم و من رو به مدیر پروزه که سویسی بود و توو بانک جهانی کار می کرد معرفی کرد. ویلی (همون مدیر پروژه) خیلی مهربون و اروم بود و کلی هم تحویل بازار از رزومه مون راه انداخت و از کارای تحقیقاتیم و از باقی چیزهای توو رزومم ازم پرسید. بعد از صحبت هامون٬ ويلي یه چندتا هندونه گذاشت زیر بغلمون که اقا تو تا حالا کجا بودی ما از دوریت شدیم پوس و استخون بعدهم ازم خواستن که مشاور این شرکت ایرانی-سویسی شم و واسه ۲-۳ روز دیگه که امتحان میانترم هامو دادم بیام واسه قرارداد. اخرش هم مدیر مجموعه کلی تحویلمون گرفت و از افتخاراتش دونس که هنوز توو این مملکت جوونهایی مث اینجانب پیدا میشن که نسل های قبل و بعد و حتی خیلی خیلی بعد بهشون افتخار کنن. بعد کارتشو هم به ما داد و بهم گفت که یه شعبه ما توو جنوا (سویس) هست و تا دم در هم ما رو بدرقه کرد.


آقا ما توو کل این فرایند داشتیم اون گوشه موشه ها رو نیگا می کردیم که یه موقع یه سبیل کلفت نیاد بیرون و ماجرای فریب پسران جوان شه یا اصلا یه موقع دوربین مخفی نباشه . در ضمن مسلح به کلیه بند بودم که مبادا کلیه هامو بدزدن. واسه خودم جالب بود که اصلا تمایلی واسه کار نداشتم٬ از همه مهمتر اینکه کل فرایند توو کمتر از ۲۴ ساعت اتفاق افتاد. همینه دیگه ما رو داخل تحویل نمی گیرن مجبوریم به خارجی ها چراغ سبز بدیم باز می گن چرا بچه ها معتاد میشن.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:13  توسط امين  | 

   جاتون خالی کاهو و سکنجبین٬ ویلا و دریا٬ فوتبال و خنده زدیم توو رگ واسه یه سال تلاش بی وقفه واسه یه سال سرنوشت ساز که بترکونم. قسمت باحالش گره زدن گندم های زمین ملت٬ جای سبزه بود که با آرزوی سلامتی و شادی و به خصوص موفقیت تحصیلی و پذیرش پی.اچ. دی توو امسال بود. یه گره خف زدم که استاد های هاروارد و ام. ای .تی هم بازش نکن. ما رو دعا کنین٬ خف التماس دعا دارم.

                

                                 کاهو بزن که تا آخر سال شاد و سرزنده و کامیاب شی.

               

                                                       گره ای در حد لالیگا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط امين  | 

                        

  امروز روز تولد بهترین موجودیه که حاضرم تمام هستیمو فدای یه تار موش کنم.  (نه دیگه دل انگیز٬ دیگه زدی خاکی٬ خواهرمه) الهام٬ بهترین و بهترین خواهر هاس. نه٬ خواهر واسش کمه٬ یه دوست٬ یه همراه صمیمی٬ یه گوش واسه همه درد و دلات٬ یه پیل واسه انرژی مثبت گرفتن٬ یه جام واسه طاهر شدن و یه مثنوی واسه عاشق شدن. بهترین و بهترین ها رو واست آرزو می کنم عزیزم. نیتجه کنکور ارشدش هم ایشالا خستگی این همه تلاش شجاعانه ش رو از تنش بیرون کنه و واسه پی. اچ. دی (میگن خیلی بهتر از اچ. آی. ویه ) بیاد پیش خودم اونور اونورااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:20  توسط امين 

   جدا خودم که این عکس ها رو گرفتم٬ هر چن بار که نگاه میکنم بهشون بازم سیر نمی شم. پسر واقعا فصل بهار زیباست. بالاخص تو شهر قشنگ من. (بابا ناسیونالست)

                      

                نعمت و برکت٬ ترکیب رنگ زرد و آبی اسمون منو کشته. عشق من٬ مزرعه کلزا

                     

 روح زندگی٬ مسیر تکامل٬ بسوی بهشت یا هر عنوانی که تو باهاش حال می کنی به این تصویر می خوره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:7  توسط امين 

             

قطعاْ تا بحال در مورد اخرین تلاشهای انجام گرفته بعد از جنجالهاي يكي دو سال پيش سر خليج هميشه فارس٬ از طرف بدخواهان ایران مون قرار گرفتین. فیلمی که فرنک میلر با بودجه میلیاردی توو هالیوود ساخته و تنها و تنها تلاشش نشون دادن بربریت و وحشیگری ایرانیان باستانه!

                                       

  مطلب خنده دار اینجاست که بلاهت و حب و بغض تا حدیه که منشور حقوق بشر هم از آن این قوم متمدن یا به زبون میلر بربره و توو دنیا آوازه کوروش و داریوش رو هیچ گوش کری هم نمی تونه نشنیده بگیره. فرقی نداره خشایار شاهه یا عباسعلی! مهم هویت ما ایرونی هاس که سالهاست با ندونم کاری و توحش نیمه مدرن تحمیلی بخصوص از تسلط استعمار قرن ۱۹ به بعد باعث شده حتی من و شما اسم آبادیی که به دنیا اومدیم رو به فلان وگاس و فالن آیلند ترجیح بدیم!       

   قبول دارم که حرمت امامزاده رو باس متولی اش نیگر داره٬ وقتی ما خودمون واسه میراث و جا مونده نیاکانمون ارزش قائل نیستیم و با حماقت که می خوایم یه کاری کرده باشیم یه سد می زنیم و ۱۵ سال بعد می فهمیم که اوووووو٬ مقبره کوروش به یه جکوزی آب سرد! تبدیل میشه و هزاران گونه گیاهای اصیل و قدیمی ایران ممکنه منقرض شه. راست میگن که چو رب البیت دف گیرد به دست٬ جمله اهل البیت رقاصی کنند!

    اما تا کی واقعا می خوایم بشینیم و توو سرمون بزنن. تا کی می خوایم با حرفای الکی خودمونو گول بزنیم که ما بهترینیم و هیچ جا دنیا نمی فهمه. تا کی می خوایم اول اسم اسلام و حکومت اسلامی رو بیاریم بعد اگر حسش بود از ایرانمون حرف بزنیم. هرچند اجداد منم از شاید ۶-۷ نسل قبل به بعد توو ایران اومدن اما معتقدم یه تغییر دین که نباید هویت عوض کنه!٬ من و توو باید افتخار کنیم که یه کشور با پیشینه ۲۵۰۰ سال تمدن داریم٬ باید افتخار کنیم که شعر ها٬ مثنوی ها مون واسه ۱۰۰۰ سال پیشه نه یه یا چند دهه!٬ باید افتخار کنیم که به پیامبری چون محمد معتقديم كه در موردمون میگه : اگر علم و دانش در ستاره ی ثریا باشد٬ مردانی از پارس به آن دست می یابند.

                                        

  مهم نیست که کی تصمیم گیره و چقدر چیز بلده و چیکارس٬ مهم اینه که من و تو توو هر جایگاه و توو هر جای این دنیا هستیم برای ایران باشیم٬ چون اینطوری میتونیم باشیم و شمعمون بي فروغ باشه!

ديدن اين سايها هم خال از لطف نيست:

http://news.bbc.co.uk/2/hi/middle_east/6455969.stm

http://legofish.com/persiblog/004580.html

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:39  توسط امين  | 

    قطعاْ تا بحال با منظره ها٬ صحنه ها و یا حتی آدم هایی برخورد کردین که نشونه ایی از ترکوندن کار هنری و تریپت آرت خدا بودن. این چیزهای خوشگل و چشم نواز معمولاْ حاصل کار خدا بعد ساعت ۱۰ که ساعت ۱۰ ای رو زده و سر فرصت نشسه گفته کن فیکن هستن. نمی دونم شما واکنشتون چیه اما هر وقت من با یه همچی صحنه هایی برخورد می کنم که کف ها کردندی و نعره ها زندی و شیخ را ندا آید که فسیرو فی الارض و ببین ما چی کردیم ای شیخ!  حالا عکس های این طبیعت رو ببین و حالشو ببر.

  

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:57  توسط امين  | 

             

پس از یه ماراتن چند هفته ای٬ کلی مطالعه٬ نوشتن مقاله٬ تصحیح و ویرایش و تلاش و تقلا واسه ساپرت مالی و تور و ... اول استادت جا میزنه می گه نمی آم (که این حرکت انقلابی و خدا پسندانه حداقل ۱۵۰ دلار ضرر داشت). مگی: خوب گلی به گوشه جمالت٬ ما که همش توو زندگی کچکولمونو تنهایی رو دوش گذاشتیم و راه رفتیم اینم رووش.  

بعد سر مبلغ پرداختی (اونم بلیط رفت و برگشت نه هزینه هتل و غذا و جابجایی توو کشور دیگه) بعد سفر و ارزیابی های ... - تخیلی شون (نه دادن هزینه هات قبل سفرت) کلی می ری و میای و وقت میزاری و مذاکره و مباهله و مبادله و ... ته تهش ۳۰۰-۴۰۰ دلار هم پیاده میشی و آقایون منت می نهد که شما درخواست خروج از کشور بدی. چون نامبرده به خدمت مقدس سربازی نائل نگشتمی و آش ها نخوردمی.

حالا نامه و نامه نگاری و منت و منت کشی و دستمال و دستمال بازی کن که گوشه چشمی کنن و قبول کنن که شما ۱۵ میلیون نقد (جالبه که سند ملکی منو هم قبول ندارن) به حساب بذاری و اونا تا بعد سفر بلوکه کنن. برگشتی هم روز از نو و روزی از نوو٬  د بدو که کل فرایند رو به اولش برگردونی.

با این وضع جداْ من باس مغز خر خورده باشم که این همه دردسر رو واسه ۳۰ دقیقه سخنرانی قبول کنم و افتخار کنم که جوانترین سخنران کنفرانسم و واسه یه دانشگاه توو ایران که تنها کاری که نکرد٬ حمایت بود٬ بوغ میزنم.   عطاشو امروز به لقاش بخشیدیم و چندتا فحش آب کشیده و نکشیده به مرتبطین امر دادیم تا اثبات کرده باشیم ما هم از اون حرفهای بی تربیتی بلدیم.  بی خیال٬ این نیز بگذرد ... دیگه پوستم توو امسال واسه خراب شدن کارا توو دقیقه ۹۰ کلفت کلفت شده٬ اول توو مرداد امسال واسه چین و بعد توو آذر واسه هند و آخریشم که امارات!

یه نفس عمیق٬ کندن هر چی ریشه و وابستگی توو این مملکت٬ فکر های جدید٬ عزم جزم و تصمیم واسه رفتن همیشه٬ دیگه مطمئن مطمئنم که می خام برم و تا دلمو اونور آب نزنه توو این ... بر نمی گردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:31  توسط امين  | 

خدایش من اصلا هیچی نمی گم٬ تو هم به کسی چیزی نگو آخه یکی نیست بهش بگه یخچال٬ این اهل بیت رو چطور تمیز می دی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:42  توسط امين  | 

این مطلب عیناْ از سایت بازتاب اورده شده و صرفاْ جهت رفع خندگی می باشد. و بخشهایی شو هم خودم با رنگ سبز اضافه کردم! و به قول بچه ها رئیس جمهور رو به سخره(سوتی بعضیا جا مسخره) گرفتم. سر تخته بشورن٬ بلانزده همش هم می خنده٬ نمی دونه ما همه مون ارتندسی کردیم آه

                         

هفته گذشته،‌ هيلاري كلينتون، همسر رئيس‌جمهور سابق آمريكا بيل كلينتون، نامزدي خودش را براي انتخابات رياست‌جمهوري بعدي ايالات متحده اعلام كرد. ما به دلايل زير در اتخابات پيش رو از خانم هيلاري حمايت مي‌كنيم:

1ـ قيافه هيلاري قابل تحمل است. او نه خشونت كاندوليزا را در قيافه‌اش دارد و نه حماقت جورج كوچك در ظاهرش مشهود است. مثل آرنولد هم نيست كه با ديدنش آدم ياد انفجار و قتل و جيوه و تير بيفتند و وحشت كند. دیدن این چهره اصلاْ فقر زدایی می کنه و دیگه نیازی به سفرهای استانی و کلی هیئت دولت و تخم مرغ و املت و موکت و وسیله سفر نیست!

2ـ هيلاري اصلا آدم كم‌صبر و عجولي نيست و اين براي ما كه رئيس‌جمهورهايي مثل بوش را ديده‌ايم، نعمت بزرگي است. مطمئن باشيد او اگر آدم كم‌صبري بود، همان هفت، هشت سال پيش كه مشخص شد بيل كلينتون، با خانم مونيكا سر و سري داشته، خاك كاخ سفيد را به توبره مي‌كشيد. آدمي كه تحمل هوو را داشته باشد، قطعا ما را هم به عنوان عضو باشگاه هسته‌اي،‌تحمل خواهد كرد. طبیعتاْ ایشون هم جهت ارضای عقده درون خفته٬ با رئیس دفترش علیرضا امامی ... (چون علیرضا خیلی کار رئیس دفتری رو دوست داره) در این صورت میشه مطمئن بود که هیلاری توو مطبوعات لو نمی ره چون علیرضا دهنش قرص قرصه.

3ـ اگر هيلاري، رئيس‌جمهور آمريكا شود، نخستين زني خواهد بود كه به رياست‌جمهوري ايالات متحده رسيده است. در آن موقع نماينده‌هايي كه علاقه فراواني براي ساختن داستان‌هاي سكسي ـ تخيلي دارند و يا روزنامه‌هاي اصولگرايي كه از شدت تنفر از آمريكا، قيافه و اندام مقامات اين كشور را هم مسخره مي‌كنند مي‌توانند با فراغ بال بيشتري در خدمت اسلام و مسلمين باشند. من هم به نوبه خودم به نمایندگی تمام دانشجویان فرهیخته و متعهد ایرانی٬ از این عمل انقلابی و دندان شکن با آغوش باز استقبال می کنم!)

4ـ همانطور كه در كتب مذهبي و تاريخي هم آمده است، يكي از معدود پادشاهاني كه به جاي گردن‌كلفتي و پاره كردن نامه و لشكركشي و اين طور كارهاي مردانه، دعوت انبياي الهي را پذيرفت، يك بانو به نام «بلقيس» بود. در نتيجه اين احتمال كه دعوت جناب احمدي‌نژاد از سوي هيلاري كلينتون پذيرفته شود و هيلاري و مردمش رستگار شوند و بگذارند ما هم به رستگاري‌مان برسيم، خيلي بيشتر است از اين‌كه يكي مثل آرنولد شوارتزينگر رئيس‌جمهور آمريكا باشد. در این صورت وای اگر هیلاری حکم جهادم دهد٬ ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد! یاحسین کربلا!)

5ـ همان طور كه بارها مسئولان ما تأكيد كرده‌اند كه ما هيچ مشكلي با مردم آمريكا نداريم و اگر دولتمردان و دولتزنان آمريكايي دست از اين رفتارهايشان بردارند و احترام ملت و دولت ما را نگه دارند و اموال بلوكه شده ما را برگردانند و انرژي هسته‌اي را حق مسلم ما بدانند و نمازشان را هم سر وقت بخوانند، با آنها هيچ مشكلي كه نداريم، دوست هم خواهيم بود. وقتي هم كه با ملت و دولتي دوست شديم، بايد به نفع آنان شعار دهيم. در نتيجه تحقيقات من از بين تمام نامزدها، فقط هيلاري كلينتون است كه شعارخور اسمش ملس است. مثلا:
هيلاري، هليلاري؛ حمايتت مي‌كنيم (يا هيلاري كلينتون، حمايتت مي‌كنيم).

جنبش مشروطه٬ بی هيلاري نمی شه! ٬ انژی اتمی ما تویی هيلاري!
...

ولي عمرا اگر بشود با آرنولد شوارتزينگر، باراك اوباما و جان ادواردز اينقدر خوب شعار ساخت. تازه اگر هم روابطمان تيره شد، باز هم اين خصيصه به قوت خود پابرجاست:
هيلاري كلينتون، استعفا، استعفا.
هيلاري، هيلاري، خجالت، خجالت.

هيلاري بی حجاب٬ هیلاری بی غیرت!

بی غیرت حیا کن٬ کلینتونو رها کن!
هيلاري، آنجلا؛ پيوندتان مبارك!
(از اين شعار آخري سوء برداشت نشود ها! منظور اين است كه اگر ديديديم هيلاري كلينتون مثل آنجلا مركل تندخو و غيرمنطقي از كار درآمد، اين شعار را خواهيم داد).

برای خوندن اصل مطلب اینجا رو کلیک کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:40  توسط امين  | 

هرکی این روزا به نوعی درگیر عزاداری یا نقد و یا حتی نفی این نوع عزاداریه. ولی حرکت های خاصی انجام می گیره که جدا جالبه و سکوت کسانی که برنامه ریز های یه شهر هستن از اون جالب تره.

قطعا دیدید که هر ۲۰-۳۰ نفر یه هیئت تشکیل دادن و به عزاداری مشغولن. جدا از هزینه های این کار٬ مسائلی مثل شلوغی و ترافیک سنگینی که هر دسته عزاداری به شهر و مسافراش تحمیل می کنه٬ یه روحیه جدایی و تفرقه رو هم ترویج می ده که آدم بیشتر یاد دوران بچگی شو  و تیم فوتبال های هر کوچه می افته. همه اینایی که ذوب حسین نشون می دن (ایشالا این عشق و حالات روحی درونی باشه) می تونن همه توو چن منطقه اصلی جمع شن و چندتا ادم حسابی بیان بجای تعریف یه روز عمر حسین و یاراش٬ از کل ۶۳ سال عمر حسین و مردونگی و مرام و خصائلش بگن و از همه اینا مهمتر یه الگو های منطقی و درست واسه ۲۰۰۷  بگن نه اینکه ادمهای ۱۴۰۰ سال پیش رو تعریف کنن و بخوان همه اونجوری باشن.

جمله دکتر شریعتی شاید بیان خوبی باشه از اینکه چه باید کرد و که باید بود: "آنها که رفتند٬ کاری حسینی کردند٬ و انها که ماندند٬ باید کاری زینبی کنند٬ وگرنه یزیدی اند!"

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:14  توسط امين  | 

                                     

نمی دونم  این روزا چه خبره. اما فکر کنم این انرژیه یه رابطه های خاصی هم با شلوغ شدن سر (از نظر حجم کار منظورمه٬ نه رویش مو اون که اوضاعش مرخصه و چند تا شوید بیشتر نمونده) ایجاد می کنه. توو عرض دو-سه روزی چیزایی مث: یه پیشنهاد واسه قبول مسئولیت کنفرانسی که توو دانشگاه در مورد کارافرینی هست و حدودا  ۴ ماه دیگه باید برگزار شه٬ یه همفکری رو یه کار تحقیقاتی بچه ها که موضوع بکری هم به نظر می اد٬ یه همکاری واسه بستن پایان نامه ارشد یکی از بچه های عمرانی و یکی دو تا کار کوچلو دیگه. همه شون خوبن و بالقوه مثبت٬ اما حس می کنم مسئولیت زیاد قبول کردن هم ممکن ادم رو از مسیر هدف هاش دور کنه. البته می تونه حس خوب مفید بودن رو هم بده! نمی دونم نظر تو چیه؟

نگاه عاقلانه: بچه بشین درست رو بخون!

نگاه مهربانانه: درست رو بخون گلم!

خودم: تلاش میی کنییییم! هرچی بیشتر تلاش کنی بیشتر یاد می گیری٬ درستم باز بخون که فردا نزنی توو سرت هیچ کی نیست که مربا بهت بده بابا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:22  توسط امين  | 

                                             

امشب یه تفاعل به حافظ زدیم و به قول بچه ها آیینه دل در ابیات ماسوا دیدیم. حافظ هم عنایتی کرد و چنین گفت:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم                         لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو                                   که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس                                که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان                            که فراموش مکن وقت دعای سحرم

راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازین                               می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم

خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار                               وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل                              دیده دریا کنم از اشک و در و غوطه ورم

                                       پایه نظم بلند است و جهانگیر بگو

                                       تا کند پادشه بحر دهان پر گوهرم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:20  توسط امين 

صبح که بیدار میشی با یه کوه انرژی و کلی سر حال و تریپ سلف ماتیویت میزنی توو کار درس و مشق و دغدغه های روزانه. خدا نکنه که کاری بیرون داشته باشی٬ اونوقته که کلا میشه گفت سر کاری و واسه گذر که چه عرض کنم واسه بطلان زمانت باست خونسرد باشی و گرنه باید به دوستان امین آبادی یه سری بزنی (دیوونه خونه امین آباد منظورمه)

امروز صبح بعد یه ورزش نرم و یه صبحونه پر ملات٬ زدیم توو کار درس و مشق و به طرفت العینی سه ساعتی بگذشتندی و  وه که بسی زود گذشت خشنود و خرسند که اییوول بر طبق برنامه چه خوش عمل کردندی روانه دانشگاه برای صرف قوت شدمی. چشمتون روز بد نبینه که هر کاری که خواستم انجام بدم ظاهرا تیک بلاکش خورده بود و کار از کار نمی گذشت٬ به موارد ذیل عنایتی کنید تا ببینی راست میگم یا نه:

۱) رفتیم سلف٬ اما غذای روز فروش ارائه نمی شد آخه ۳ دقیقه دیر رسیده بودم. (از مظاهر ارزش زمان در ایران)

۲) رفتیم بوفه٬ کلیه ساندویج ها و سگ پزها ۲۰ دقیقه دیگر ممکن بود طبخ شن! (از مظاهر برنامه ریزی و ارائه خدمت بموقع در ایران)

۳) رفتیم حواله جایزه مون رو بگیریم٬ ساعت ۲.۱۵ امور مالی دانشگاه درش قفل بود٬ ملت رفته بودن جشن ولایت!.

۴) رفتیم بانک تجارت دانشگاه پول واسه دوره زبان بریزم٬ رو سر درش نوشته بود شنبه ها تا چهارشنبه ها از ۸ تا ۳ باز است٬ ساعت ۲.۳۰ بود و روز یکشنبه اما بانک تعطیل بود!

۵) رفتیم دفتر خلاقیت ٬ یه نامه درخواست داده بودم٬ بعد از ۲ هفته همچنان رئیس مطبوع امضا نکرده بود!

۶) شاکی و ناراحن٬ از دانشگاه با مهدی اومدیم بیرون واسه تاکسی منتظر موندیم٬ حالا حالت عادی با ازای هر مسافر ۲.۵ ماشین توو روزای قبل بود٬ امروز همه مسافرکش ها تک سرنشین حالشو می بردن.

۷) به پیشنهاد مهدی گفتیم تریپ چارلی چاپلین٬ یه بار هم با اتوبوس بریم و ملت و دریابیم٬ اقا داد و بیداد واسه این که یکی به راننده می گفت در و بزن٬ راننده هم با خودش در گیر شده بود و نمی دونم به کی فحش می داد! (واسه من تا ته مسیر جای سئوال بود که چرا راننده در و باز نمی کرد)

به کلیه عناصر فوق باد و بوران رو هم اضافه کنین. یاد یه ایمیل افتادم از مرکز امار ایران که می خواست یه سری واقعا تحقیق کنن که چرا آمار سکته و خود کشی و مرگ و میر بالاست. احتمالا توطئه اسکباره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:49  توسط امين  | 

سلام، ده نزن بزار بگم خوب، اقا جون نه خيلي خفن سرم شلوغ بود، نه غرق درس بودم. صرفا ... بازی باعث شد که چیزی ننویسم. آره آره منظورم همون تنبلیه.
توو این مدت یه دنیا سوژه واسه نوشتن بود: سفرم به خونه (که در تمام روزنامه ها و مجلات غیر معتبر فرانسه با تیتر بزرگ نوشتن، اه ندیدیییی)، چوب خوردن مصطفی (اونی که توو یو سی ال ای هستا نه آق مصطفی خودمون)، تصویب سمینارم و ... اما کلا تریپ جهنم ایرونیا بود (حسش نبود بنویسم).
ایشالا میام به زودی یه چند تا مطلب خف توو ذهنم هست می نویسنم ،به شرط چاقو، بخون حالشو ببر. جایی نرو من یه چند روز دیگه می ام فقط بخاطر تو. (تابلو که خواب داره می کشدم).

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 2:51  توسط امين 

علاوه بر دیدن صحنه های فجیع و دلخراش کنکوریاا (نخونید کنکوردیا اون یه دانشگاس توو مونترال که عمو ایمان اونجا تلمذ می کنه)٬ به مناسبت روز قدس٬ خیابون سپهبد قرنی از سر تا ته دو طرفش پر پلیس و نیرو انتظامی بوده که همه منظم و ردیف (اکثرا یا خمیازه می کشیدن یا سر و صورت می خارانیدندی) واستاده بودن منتظر عبور اتومبیل ریس جمهور! یه لحظه فکر کردم بههههه پسر چه حالی می ده یه عالمه ادم و نیرو ماشین و امکانات مچل تو باشن که بیای ۳۰ دقیقه به جهانخواران و جهانگیران و جهاندیدگان  فحش بدی و کل بندازی و بری. یه کم فکر کردم که چقدر دوس داشتم تو کفش های اقای ریس جمهور بودم! اما بعدا نخواستم چون هم جای سخت و بد بوییه هم احتمال مشکلات جانبی داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:17  توسط امين  | 

                                              

امروز صبح رفته بودم الهام رو (نه عمو جان خواهرمه مچگیری کردیاااا)  برسونم دانشگاه امیرکبیر واسه امتحان کنکور ازمایشی ارشدش. جاتون خالی یه عالمه پسر و دختر طالب علم بودن که صرفا جهت ارتقا اومده بودن. ملت همه امیدوار به فردای روشن٬ همه حساسسسس٬میشد رو ابر بالای سر همه شون رویای فوق خوندن رو دید. خدایش بد رقم سر کارن٬ خیال می کنن با فوق خوندن اخرش یه حساب دائم العمر واسشون وا می کنن و از اون به بعد از قسمتهای و ای پی باید رد شن. داشتم فکر می کردم این پیک کنکور واسه متولدای سالهای  ۵۹ تا ۶۴ که همینطور داره می اد جلو و اخیرا واسه ضایع نشدن سیستم پیت حلبی تحصیلات تکمیلی ما از بالا دستور بر افزایش ظرفیت پذیرش تحصیلات تکمیلی دادن. تصور کنین که استادی که حالت عادی واسه ۲-۳ تا دانشجوی ارشد و ۱-۲ تا دکترا وقت راهنمایی نداره! افرایش ظرفیت می تونه چقدر معناهای وسیع و علمی برای ایران اسلامی ما داشته باشه (از اون لحاظ)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:4  توسط امين  | 

مطالب قدیمی‌تر