
گشایش مدارس و شعفی در حد ۱۷ دقیقه پرواز ویلبر رایت!
تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

گشایش مدارس و شعفی در حد ۱۷ دقیقه پرواز ویلبر رایت!
- مرسی٬ هفته بعد
بگو حالا یه زانو اصلی بندازن واست٬ بازار مشترک نذارن خم نشه!
- حتما بهش میگم
حالا که میگی٬ بهش بگو یه ختنه سویسی هم واست کنه٬ اسمی میشی ها!
نگارشت٬ نقطه نظرت و افاضات موهومت کاملا مورد تایید است!٬ یک جای کار می لنگد٬ اساتیدم به جای آموزش به نظرم به آمیزش با من می اندیشند!
من نمی دونم سٍر این داستان چیه٬ هر وقت یه مقطع تحصیلی دیپلم به بالا رو شروع کردم با یه اتفاق همراه بوده!. از پیش دانشگاهی یکی-دو تا مینیسک از مچ پای مذکور کش آوردیم و خونه نشین شدیم!٬ توو لیسانس که اومدم٬ زانو ما به رحمت ایزدی رفت و نماند از مینیسک و ربات کشیده نشده توو روز دوم! ۶ ماه زندگی مسالمت آمیز با گچ و ۳ ماه فیزیوتراپی رو تجربه کردیم یه جا!٬ توو فوق اومدیم همون روز اول یه دس کفش نو پوشیدیم یه تاول های خوفی زد رو جفت پاهامون که تا یه ماه لَنگش بر چرخ گردون زدیم دم نزدیم که کفش پامون زد یا بالعکس!
حالا واسه دکتری٬ چن ماهی گذشته بود و این روند دوستانه آسیب دیدگی داشت دیگه یادم می رفت که چن روز پیش نمی دونم من چرخیدم ٬ زانو مبارک٬ یا اینکه جفت ثابت موندن و همه چی دور سرم! که قصه دوباره تکرار شد٬ چه تکراری! این دفعه مینیسک ها و ربات های کشیده شده سالها پیش پاره گشتند همی به جملگی و زانو ما ظاهرا و رسما از هرگونه همراهی معذوره!
ممکنه کار به عمل و این داستانها بکشه٬ اما مهم نیس٬ حداقل خوشحالم یه جا دارم درمانش میکنم که بیش از مریض بفکر سلامتیش هستن٬ در ضمن پرستار های بسیار بسیار محترمی داره که هر روز حتی انگیزه تمارض رو در من زنده و زنده تر می کنن!. ممکنه یکمی تلخ به نظر برسه اما اینو هم بگم٬ معمولا اول هر دوره یکمی با همچی طعمی شروع میشه اما پایانش همچی باقلوا-مزه بوده٬ امید که آخر قصه٬ طعمی انگونه به کام بنشیند و بنشاند!
تهران٬ آبانماه ۱۳۸۵ حوالی میدان ونک!
=... اه٬ باز خواستم از عشق حرف بزنم یه گربه سیاه رد شد؟
- گربه سیاه رد میشه٬ چی میشه؟
= هیچی عزیزم تو اونورو نگاه نکن٬ اصلا پاشو بریم!
آقام شما باشی٬ این آب و هواس یا طبیعت عل اصغر وار فرانسوی هاس که حسابی فاز کرمکی ما رو تحریک کرده! با یکی از دوستان زدیم توو یه فروشگاه و با لهجه درخواست کردیم که لطفا کسی که انگلیسی می دونه بیاد جلو!. کمیته ای تشکیل شد و اینور و اونور رفتن و کاظمشون رو که شهر رفته بود آوردن. ما هم با یه تریپی که انگار از حوالی ناف بستون اومدیم گفتیم "ول٬ سو٬ یو نو اینگلیش٬ یه؟" کاظمشون هم با افتخار سر سینه داد بالا و گفت "یس سر!". ما هم گفتیم دارم واست.
پرسیدم من حوله (تاول) واسه شنا می خوام٬ گفت: "وات ایز تاول"٬ گفتم " ا تینگ فور دراینگ یور بادی" بعد گفت "وات داز "درای" مین"!!!٬ بعد گفتم ببین دوست عزیز من برات مثالی میزنم تو متوجه شی:
استخر میری چه می کنی٬ گفت: شنا می کنم٬ گفتم احسنت بعدش چه می کنی٬ گفت میرم خونه!. گفتم قبلش چه میکنی٬ گفت لباس می پوشم٬ گفتم یکمی قبلترش٬ گفت دوش میگیرم!٬ گفتم ایول نزدیک شدی٬ بعدش چه می کنی!٬ گفت سرم رو می شورم! بعدش یهو انگار جاذبه رو کشف کرده دست منو گرفت گفت فهمیدم شامپو می خوای!!!
دس مارو گرفت و تا ردیف شامپوها برد منم اصلا حرف نزدم٬ رسیدیم گفتم نه تو استخر بعد شامپو چه میکنی. گفت "ناتینگ"٬ من با علامت تنم رو نشون دادم که داشتم با مالش خشک می کردم!٬ بعد یهو قرمز شد و از خجالت برگشت گفت: "اوه ساری آم نات گی". گفتم تو روح امواتت منم نیستم.
دقایقی فسفرهای بیشتری سوزوند و گفت"اولالاه٬ ای گت ات" بعد به ما چند تا حوله گلمنگولی نشون داد. ما هم جفت پا رفتیم تو نیروگاه هسته یش که کافیه همینا رو تن بزنیم کلی معشوقه پسر دمبالمون بیفتن!٬ یارو کبود از فسفرسوزی یه صندلی گیر آورد و خائب نشست. ما هم چن سوال دیگه در مورد "گوگل" یا همون عینک شنا پرسیدیم(حرفی از سویمینگ گلس نزدیم که دوزاریش گیر کنه)٬ بیچاره نفهمید آمار نرم افزار ها و انتی ویروسها رو می داد. ما هم گفتیم از همه تلاشهات ممنونیم ما همون شامپو میزنیم هم خشک میکنه هم ویروسها رو میکشه!
غروب بود. تنها و بی حوصله از گز زمان٬ قلمبه های عیانی حاصل از درد غربت زدگی در بدن نمایان و فیل دل٬ یاد آغوش مادر مهربان!. گفتیم حال صحیحی به خود دهیم و احوال را محول کنیم. با دوست پاکستانی (که در پست های قبلی از شدت مهربانی در خیابان ترکیده بود) به استخر شنا شدیم تا تنی به آب زنیم٬ تحرکی به عضلات و غمها بدست آب دهیم!.
طبق معمول مسئولان استخر از آشنایان نزدیک کاظم ترک زاده بودندی و کلاغ سخن های انگلیسی من در آسمان فهم آنها دور و دورتر می گشت و تلاشهای حقیر٬ آسیاب فهم آنها را ارزنی نجنباند!!!. به لطایف الحیلی بلیطی تهیه گشت و جامه ها کنیدیم و روانه خزینه شدیم!.
الحمدالله استخر خلوت از حضور اناس و حورالعین بود و مرغزار نغز و نیلگون استخر٬ بری از طنازی آهوان ختنی! که به طرف العینی احوال و مزاج مشوش گردانند!!!. شیخ با طیب خاطر تنی به آب زد و کرالها چه نیکو بجای آورد. پس از لختی آمد و شد در مساحت بی قاعده آب! برآن شدیم تا جامه ها تن کنیم و عزم منزل.
کودکی سوسمار نشان از تبار اعراب بادیه اما سکنی گزین در بلاد فرانسه بساطی بپا کرد٬ بپا کردنی!. گویا این کودک دیلاق کلید صندوق جامه دان (همون لاکر خودمانی!) را بدست فراموشی سپرد و نیکوتر اینکه مکان جامه دان را ایضا. با فریاد و ارعاب٬ مسئولین کم-هسته استخر را بر آن داشت تا کمیته تحقیق و تفحصی تشکیل و دانه به دانه و منزل به منزل اندرون همه جامه دان ها را دیدکی زند تا به مقصود رسد!
القصه٬ زمانی که شیخ به کمیته بلاهت تقرب جست که بر جامه دان مبارکش اذن دخول کرده بودند و کودک شرت مرا با افتخار چون پرچم آمریکای جهانخوار به اهتزاز درآورده بود! پرسیدم: خانم نیمه محترم٬ مشکلی پیش آمده! تو گویی فهمید!!! با اشارتی شماره کلید جامه دان را با شماره جامه دان مطابقت دادم تا حلوای فهم فایق آید که این جامه دان شیخ است و محتویاتش لباس زیر ماست! رو به کودک گفتم: زقنبود٬ تو را چه به شرت ایکس لارج!.
در راه٬ انگشت وهم به دندان عقل گزیدم که این نابخردان داعیه توسعه و پیشرفت دارند حال آنکه لختی صبر و مجالی درنگ کافی بود که در این ساعات پایانی٬ استخر خالی از نفوس گردد و جامه دان گمشده هویدا!
تذکر: این مطلب با تاثیر از فضای آزاد و بی تربیت فرانسه و "دست نوشته های کودک فهیم" نوشته شده و از رکاکت و بی تربیتی ویژه ای برخوردار است. لطفا در صورت احساس خیلی بالای ۱۸ بودن به خوندن مطالب ادامه بدید!

از راست به چپ: عامر٬ صادک٬ کابینت!
انگشتانم را بر قلب سیاه کیبرد میفشارم تا انشایم آغاز شود. تفریح آخر هفته چیز بسیار خوبی می باشد و برای ما خیلی لازم داریم!. در اینجا همه در آخر هفته با هم آدامس هایشان را می جوند و در جستجوی قسمتهای دیگر آدامسشان در دهان دوستشان خیلی غوص می کنند و بعضی وقتا از شدت درد کمبود اکسیژن همه جاهای همدیگر را با مهربانی می مالند!.
در این چن وقت که در فرانسه سکنی گزیدم٬ آخر هفته ها پایان هفته بود! این دو آخر هفته بهترین آخر هفته های مدت اقامتم بود چون هیچوقت بیرون نرفته بودم!. من از آخر هفته های خود خیلی لذت میبرم و خیلی تخمی بود!. اینجا جو ایرانیها خیلی گرم است و هیشکس کسی را پشمش هم حساب نمی کند!. فقط یک گروه بطور افراطی به من علاقه دارند که پاکستانی ها هستند و ما از هم برداشت های غلط زیاد می کنیم!. آنها خیلی تحصیلکرده و آگاهند! و برای سیاست ها و موضع های متقن!!!کشور من به طور رومئو واری خشتک می درند!. همچنین آنها مهربانند و یکیشان در هفته گذشته در حین مهربانی در خیابان ترکید و ما خیلی خندیدیم!.
دوستان پاکستانی من خیلی بچه های سرخوشی هستند و از نظر روابط عمومی خیلی می فهمند. آنها حتی توانستند از یک خانم باردار آدرس یک کافی شارپ! بپرسند٬ و حتی تازگی ها در خوابگاهشان به درخواست کمک یک دختر زیبای فرانسوی برای حمل چمدانهایش جواب منفی دادند و با تهدید جارو به او لقب حمال دادند!.
هفته قبل ما از شدت شادی به لاتینو بار رفتیم و داخل کردیم! و به تماشای دخترکان سیه چرده نشستیم! آنجا ما را خیلی تحویل گرفتند٬ "چر و جنیفر لوپز" در مدح ورودمان آهنگها خواندند!٬ آقای بسیار سیه چرده ای (که از بلال حبشی هم حبشی تر بود) از من درخواست رقص دو نفره کرد ولی من چون از "چاوز" خاطره ای نداشتم و او بی ناموس بود٬ مشت رد به سینه اش کوفتم! و برای مادر و خواهرش صلوات فرستادم! که باعث شده همه ی "بار" به راه راست هدایت شوند و فوج فوج به اسلام بگرویده شوند!!.
در این دو آخر هفته از خوشی ما خیلی با دوستان پاکستنیمان بودیم و آنقدر غذاهای فلفلی خوردیم که همه جامان بادکرده و مانند سینه های سکینه سه پستون آب لمبو شده !. این بود انشای من!
قدرت عشق یا عشق قدرت٬ مدرنیته یا سنت٬ توو محور شرارت٬ ژیان و عشق سرعت!!!
مسکن رنج و درد٬ بصورت قرص و گرد٬ شام و نهار نداریم٬ جاش میخوریم کیک زرد!!!
انتخابای تستی!(اشاره به Testis)٬ ازدواج های قسطی٬ ۲ زار ته گنچه بود٬ فرستادیم فلسطین!!!
موفقیت تضمینی٬ موزیک زیرزمینی٬ دکتر قلب نمی خوایم٬ جراح فک و بینی!!!
غیرت سیب زمینی٬ توسعه سبک چینی٬ دموکراسی دینی٬ پیتزای قرمه سبزی!!!
بچه های پاپتی٬ چلوکباب ساعتی٬ قاچاق زن به دبی٬ آدمای غیرتی!!!
خون با اسانس اچ ای وی٬ انفولانزای مرغی٬ یکی از وبا میمیره یکی از جنون گاوی!!!
ذخیره های ارزی٬ تحرکات مرزی٬ هیچی دیگه نداریم٬ اعتبارات غرضی!!!
اقتصاد تزریقی٬ مرخصی تشویقی٬ سینمای فلسفی٬ موسیقی تفریحی!!!
عاشقهای قزوینی٬ توسعه سبک چینی٬ دموکراسی دینی٬ پیتزای قرمه سبزی!!!
دیزی توو کافی شاپ، مدیتیشن بقصد رختخواب٬ نذری میدن و افطاری٬ زرشک پلو با کچاپ!!!
دنیاهای مجازی٬ دانشگاه یا شهر بازی٬ قهرمانای ملی٬ پروین ان و حجازی!!!
داروهای تقلبی٬ معتادای تفننی٬ مدیر باس ملی٬ صنایع تصنعی!!!
آموزش از راه دور٬ فروش سئوال کنکور٬ نزول یا سود بانکی٬ یا انتخاب یا که زور!!!
غیرت سیب زمینی٬ توسعه سبک چینی٬ دموکراسی دینی٬ پیتزای قرمه سبزی!!!
پل شیخ فضل اله از رو ستارخان رد میشه!
خدایش این رجانیوز هم ترکونده با این خبرهاش٬ این خبر رو از کجاشون کشیدن بیرون خدا می دونه٬ من شخصا حاضرم با هزینه شخصی توو این تیم تخماتیک تحقیقاتی شرکت کنم تا مشکل ریزش مو خودم هم حل شه
.
پ.ن ۱: خوشحالم کسایی هستن که راه ژولورن رو ادامه بدن!![]()
پ.ن ۲: عمه جان ما که به رحمت خدا رفت توو کل عمرش حتی واسه شستو شوی سرش روسری ازش جدا نشد که نشد٬ اما بعضی نواحی تنک طبق گزارش های موثق رویت شده بود ![]()
مسابقه پرتاب دارت و ما هم در نقش گواته سرمربی اومده بودیم ایران و جدا از استقبال بی نظیر ایرونی ها حال کردیم
.

توو این هاگیر واگیر امتحان جی مت و جمع و جور کردن مدارک٬ یه پیشنهاد تقریباْ جالب و متفاوت باعث شد که به یه کار جدیدی مشغول شم. رادیو تجارت از هفته پیش مشغول به کار شده و واسه مبحث کارآفرینی که یکشنبه ها ساعت ۱۲ تا ۳۰/۱۲ از موج اف ام پخش میشه از ما خواستن که کارشناس برنامشون باشیم.
گذشته از متفاوت بودن ماهیت کار٬ فضای ساختمون اصلی صدا توو صدا و سیما خیلی واسم جالب بود. توو مدتی که تو سالن منتظر بودم تهیه کننده بیاد کلی آدم خوش صدا دیدم که شنیدن صداشون جداْ کفم و می برید.
به قول سردبیر برنامه٬ خیلی از زوج های این صدا ها بدون در نظر گرفتن چهره و فقط بخاطر صداشون باهاشون ازدواج کردن
جدا ته ادای کلمات بودن. حالا قراره همین یکشنبه که میاد اولین قسمتی که امروز ضبط کردیم و پخش کنن و باقی برنامه ها رو باس چندتای ضبط کنم که بتونم به درس و مشق خودم برسم. حالا تصور کن واسه ضبط این دفعه ظاهرا مجری برنامه این خانمی که قصه ساعت ۹ رو می گفت و ما رو خواب می کرد بیاد٬ باس تمرین کنم که نخوابم![]()
ممنون از زهره خاکباز کوچولو واسه ادبیات سرشارش
(جالبش اینه که امتحان انشا رو نوشته املا) و ایول به عاطفه واسه فرستادن فایل.
جاتون خالی٬ سور دفاع پایان نامه حامد توو باربد چه چتری گسترانیدیم. از اکله و ماکوله زدیم توو رگ و ویتامین تراپی همی کردیم مثال زدنی. البته وضع مزاج بنده متاسفانه تعریفی نداشت و مث روایط ایران و امریکا کاملاً بهم ریخته و لغزان بود![]()
که به توصیه اطبای حاذق علم و صنعت (حامد و میثم) به موز و قهوه تراپی در روز بعدش پرداختیم. ولی عهدی شد که پس از دفاع و پذیرش و زبونم لال خبرای خوب خوب زوجیت
و از این دس سوسول بازیا٬ باربد عرصه تاخت و تاز و گسترانیدن چتر جوانان عطشان علم همی گردد. اینکه شاید عشق قدیمیتونو هم اونجا ملاقات کنین و رز دادن ها٬ لاو ترکوندن ها و تایتانیک بازیها
یادآوری شه٬ خوب یه مسئله مبتلابه هست و همه گیر
٬ ما هم حامد رو از اعماق ته درک کردیم
.
قسمت دوم این چتر توو جمشیدیه گسترانیده شد که اوضاع مزاجی ما متاسفانه گلاب به روتون مث روابط ایران و اسرائیل شد که دکتر مدی در یک اقدام انتهاری منو به اولین پست امدادی بهداشتی
راهنمایی کرد که همینجا واسش آرزو می کنم
که تو صحرای قیامت هیچ وقت به همچی بلای دچار نشه٬ بلند بگو آمییین
. کنار دریاچه و آبشار و از این چیزا٬ آ شیخ حامد تجلی دامت تحریکاته
٬ یه پیشنهاد احداث کارخونه ایرانی - کانادایی داد که منو میثم و ایضاً خودش برق از ... مون پرید (منحرفا منظورم سرمون بود.
تو به چی میگی سر
). میگفت: کارخونه توو خاور میانه که هیچ توو دنیا تکه و صادر می کنیم٬ آجر و آلومینیوم توو ایران ریخته
٬ قیمت تموم شده نصف بازار جهانیه و ۵ ساله هممون میلیاردر میشیم و دکترای کیلو چند گوساله ها!![]()
![]()
![]()
آقا ما کلی با خودمون کلنجار رفتیم (با احتساب وضعیت وخیم مزاجی
) و تا حدودای ۲ صبح توو میدون نیاوران سخنها راندیم و مبهوت متحیر به ارزیابی این طرح خفن آلود و وسوسه اندود
پرداختیم و موندیم دو به شک که بریم اونور آب واسه تحصیل و تهذیب و خرخونی و احیاناً دعوت اناس بی حجاب و بی تربیت غربی
به آغوش اسلام(صرفاً جهت همکاری با نیروی انتظامی و طرح جمع آوری ارازل و اوباش
) یا بریم دنبال کارت پایان خدمت و بیزنس و خدمت به چرخهای زنگار بسته اقتصاد مملکت و لانه گزینی در میان مرغان جوان
؟. نتیجه اش واسم تا حدودی معلومه اما می خوام بدونم تو بودی چه میکردی؟.
من میخواستم از باب امتحان دادن صف و رفع خستگیش با عمو میثم و عمو حامد بگم و اینکه جاتوون خالی از غروبی تا نصفه شب فقط گفتیم و گشتییم و خندیدیم. جای عمو ایمان تنومند
رو هم توو بام تهران خالی کردیم و فاتحه واسه همه امواتش فرستادیم
. جدا توو این ۲ سالی یکی از تک ترین شبهایی بود که دل بود و خف خوش گذشت. اما یه ماجرا خنده دار اینترنتی باعث شد این مطلب رو کمتر بگم.
چن روز پیش یه خانومی از سنگال میره پروفایل ما رو میبینه و یه دل نه صد دل عاشق میشه
(جوادا رو میگیرن
) بعد یکی-دوتا ایمیل عاشقانه در میکنه و امشب متن زیر رو واسه ما میفرسته و عکسش رو هم که میبینین با یه کفتر کاکل به سر جهت عشقولی کردن سیسم واسم فرستاد (دلت اب
). آقا ما هم اسیر منظره و سرسبزی ![]()
جو گیر شدیم٬ زدیم توو لاو و دب زدن
. اصلا بیخیال دکتری شدم همی و در صورتی امریکا روم که یار باشد در کنارم
(امین رو میبرن
)
حالا از طرف دیگه٬ یه بحثی هست که تووش میگه به کائنات سیگنال مثبت عشق بفرستین٬ کائنات پیام شما رو به دوستدارانتون میده٬ ما هفته قبل چن باری تلاش کردیم
ظاهراً کمونه کرد رفته سنگال![]()
ولی خارج از شوخی٬ کور نشده خوش تیپه ها
. به قول بچه ها ما اگه شانس داشتیم اسممون رو میزاشتن شانسعلی
یارو زده کاهدون و شماره کردیت کارت رو نشون رفته جون تو٬
خوشبینانه اش هم اینه که این یه تله اس
٬ پشت قضیه بچه محل های سبیل کلفتشون التماس دعا دارن
. شما بودین جوابشو میدادین؟![]()


Hello Dearest.
My dear one,First of all, I would like to officially introduce myself.
I'm Miss olivia from sudan in Africa.Presently i am residing in the refugee camp here in Dakar Senegal as a result of the civil war going on in my country.
I'm from a family of one I didn't finished my education before i lost my
parents, My father Dr COL MICHEAL LUCKCAS was the personal advicer to the former head of state before the rebels attacked our house one early morning and kill my father and my mother also died after brief illness .and It is only me that is alive now and i managed to make my way to a near by country Senegal where i am living now.
I believe in God and adore Him because of His goodness in my life. I all so pray that the God Lord will see us (you and me) through in this life. During my pleasures, I also adore any one I happen to get help from and by the grace of God will keep to his commandment as he wish. Please I will like to know more about you.Your likes and dislikes and what you are doing presently.I will tell you more about myself in my next mail. Attached here is my picture.Waiting for your reply.
Your Love
olivia

آقا ما چن وقت اینقدر خوردیم و خوابیدیم و تفریحمان رفت که اصلا ما را توان و رغبت نوشتار نیامندی. آغوش خانواده بر رویمان باز بودی و فواکه از انواع و اقسام بر خوان گسترانیده بود همی و ما هم دلی از عزا دراوردمی در آوردنی.
کسی هم نبود که هشدار دهد که شیخ٬ تو را که از اکله و اشربه نیست٬ انبان که تو راست
. ما نیز چون این سروش ننیوشیدمی٬ هی بخوردمی و هی بخوابیدمی
که عاقبت این شدمی!٬ زمان ببرد تا اسباب فراخی
همی دور کردمی و از هفته قبل به روال سابق برگشتندندی
. در ضمن نمی دونم تا حالا اینو تجربه کردی یا نه؟٬ تصور کن کادو عید و تولد و همه چیزت رو یه جا با هم بگیری . هم سفره هفت سین و هم بساط تولد. اون آقا خوکه رو سفره هم جهت افزایش میمنت و شادی و موفقیت توو این سال به روی سفره ما مهمان بود.
توو مدت عید جاتون خالی٬ شمال کولاک بود. اینقدر از این در و اون در عکس گرفتم که تا اخر سال هم نمی رسم همشونو ببینم.
توو پست بعدی یه سری از بهترین ها رو میزارم ببینی حالشو ببری. ![]()

شیخ٬ مشاهدات فراوان از عاشقان و دلدادگان و نوباوگان
داشته و داستانها و حماسه ها همی خوانده و غزل های عاشقانه همی سروده دیدی و حسب حال دوستان و اعوان و ماجراهای شکست عشقی مکرر نیوش کردندی
. اما با دیدن این عکس به وجد آمده که اگر عشق این بودی٬ الباقی جز خس و خاشاکی نبودندی. قابل توجه دودرگان این عصر (دور از جان شما) تریپ لاو می آی٬ مث این عموجان ما باس بری عقب بوفه بشینی
و دم نزنی و همراه معشوقت باشی. نه الاغش باشو نه سوار بر الاغ.
.