تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 من نمی دونم سٍر این داستان چیه٬ هر وقت یه مقطع تحصیلی دیپلم به بالا رو شروع کردم با یه اتفاق همراه بوده!. از پیش دانشگاهی یکی-دو تا مینیسک از مچ پای مذکور کش آوردیم و خونه نشین شدیم!٬ توو لیسانس که اومدم٬ زانو ما به رحمت ایزدی رفت و نماند از مینیسک و ربات کشیده نشده توو روز دوم!  ۶ ماه زندگی مسالمت آمیز با گچ و ۳ ماه فیزیوتراپی رو تجربه کردیم یه جا!٬ توو فوق اومدیم همون روز اول یه دس کفش نو پوشیدیم یه تاول های خوفی زد رو جفت پاهامون که تا یه ماه لَنگش بر چرخ گردون زدیم دم نزدیم که کفش پامون زد یا بالعکس!

حالا واسه دکتری٬ چن ماهی گذشته بود و این روند دوستانه آسیب دیدگی داشت دیگه یادم می رفت که چن روز پیش نمی دونم من چرخیدم ٬ زانو مبارک٬ یا اینکه جفت ثابت موندن و همه چی دور سرم! که قصه دوباره تکرار شد٬ چه تکراری! این دفعه مینیسک ها و ربات های کشیده شده سالها پیش پاره گشتند همی به جملگی و زانو ما ظاهرا و رسما از هرگونه همراهی معذوره!

 ممکنه کار به عمل و این داستانها بکشه٬ اما مهم نیس٬ حداقل خوشحالم یه جا دارم درمانش میکنم که بیش از مریض بفکر سلامتیش هستن٬ در ضمن پرستار های بسیار بسیار محترمی داره که هر روز حتی انگیزه تمارض رو در من زنده و زنده تر می کنن!. ممکنه یکمی تلخ به نظر برسه اما اینو هم بگم٬ معمولا اول هر دوره یکمی با همچی طعمی شروع میشه اما پایانش همچی باقلوا-مزه بوده٬ امید که آخر قصه٬ طعمی انگونه به کام بنشیند و بنشاند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط امين  |