تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 

Simplicity is ultimate sophistication!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:46  توسط امين 

                                                                  نوامبر ۲۰۰۸ ٬ تهران٬ کاخ صاحبقرانیه                    

  این روزها در تهرانم٬ شهری که همیشه برایم رنگی جز خاکستری نداشته!٬ اما نه٬ کوشیدم به چارچوب قاب پنجره چشمم رنگ و لعابی زنم تا بقول جذبی ها "در لحظه باشم". در لحظه هستم٬ مست تماشای پرواز قمری ها که از لذت های همیشگی من در این شهر بوده و هست. نمی دانم چگونه و چطور٬ اما همخانه ای و همکاری ۶۰ ساله دارم که نیمه های منطبق  زیادی با هم داریم و از گذر زمان با هم لذت می بریم. الیور٬ سویسی است و ساکن فرانسه٬ چند سالی در ایران کم و بیش در حال انجام پروژه های بانکی هست و مانند هر تازه واردی در جستجوی ندیده ها و تطبیق دیده ها٬ فرصتی است برای به اشتراک گذاشتن دانسته ها و البته ندانسته ها!

 میدان آزادی٬ کاخ صاحبقرانیه٬ کوشک احمدشاهی٬ موزه هنرهای معاصر٬ تئاتر شهر٬ گالری های عکاسی و نقاشی فضاهایی است که حجم بی بعدی برای هر دومان دارد. الیور نقاش است و به تحلیل کارشناسانه زمزمه رنگها می پردازد و من هم یادآوری روزهای کودکی و نوجوانی که دست به قلم و مرکب می بردم و با سیاه مشق٬ فواصل سفید کاغذ را قطع می کردم. شاید این گلگشت ها آغازی دوباره بر آن پایان بی انتهای شیفتگی هنری ام باشد که کنکور ورودی دانشگاه بیرحمانه تحویل دستان زبر نسیان داد تا به کوچه های بی نشان منتقلش کنند. بازگشت به روزهای بودن٬ شاید عاملی جهت نادید گرفتن چمدانهای سفر و آشنا کردن دوباره دست به رقص های موزون و ذهن با ابیات حکیمانه باشد. گفتم نادیدن سفر٬ سفر که همیشه نباید طی و گذر جغرافیا باشد٬ سفر همین روزهایی است که چون رود می گذرد و من بر بلمی خود نجواخوان٬ مشغول پارو زدن زمانم. پس در سفرم٬ هنوز در سفرم٬ به قول سهراب:

 هنوز در سفرم ٬  خیال می کنم٬ در آب های جهان قایقی است٬ و من٬ مسافر قایق٬ هزار ها سال است٬ سرود زنده دریانوردهای کهن را٬ به گوش روزنه های فصول می خوانم٬ و پیش می رانم!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:56  توسط امين  |