
حس خاکستری انتظار٬ سوت قطار تغییر و تحول٬ جابجایی جغرافیایی٬ تفاوت مولفه های زندگی غرب و شرق٬ یا نوعی سکوت٬ تمرکز یا مراقبه هر چه بود٬ بیش از یه ماه منو مشغول به خودش داشت تا انگشتام کمتر رو دکمه های سیه چرده کیبردم بلغزه تا شرح حال بدم. صبح امروز بعد از حدود ۴ ماه٬ نفسی کشیدم و بعد از خوندن نامه رییس دانشکده مبنی بر فرستادن نامه بورس کامل شونه هام یه مقداری در قبال همه مسئولیتی که از این بابت حس می کردم٬ سبک تر شد.

از همه دوستانی که در این مدت حقیر رو مورد الطفات قرار دادند ممنونم و دست بوس محبتشون هستم. با خودم عهد کرده بودم که تا زمانی که نامه معهود به من نرسید٬ نه چیزی بنویسم و نه ابراز احساساتی کنم. هرچند دوباره مسافرم و تا چن ماه دیگه قطار زندگیم از گذرگاه های پر پیچ و شکن آلپ سر در می آره٬ اما الیوم٬ فتوی ما شکست و روال به سان ایام سابق خواهد بود. پس بزن اون دست قشنگا رو به افتخار خودت و خودش
!
