
ساعتها واسم شمارش معکوس میرن٬ عقربه ها بی توجه به احوالات و بر مبنای غریزه می چرخن و واسه من یادآور این هدیه میشن که کمتر از چن روز دیگه٬ بعد مدتی٬ دوباره خانواده خودم رو سالم می بینم و پدر و مادرم رو در اغوش میگرم. توو مدت اقامتم٬ آنچه از غرب دیدم "آزادی و مسئولیت در قبال این آزادی" بود. کلماتی سهل که در عمل ممتنع خواهد بود! انسانهای خود-مسئول و محترم که زندگی٬ رفتار٬ و تکنولوژی متفاوت با مشرق زمین دارند. غرب شیفتگی است اگر معایبی از غرب رو در نظر نگرفت٬ اما همه بر این واقفیم که بی عیبی نوعی کمال آزمایشگاهی ست.
مسئولیت٬ مسئولیت پذیری٬ احترام به وقت٬نیازها و جان کلام احترام به حقوق انسانها درشت ترین برداشت های من از طول مدت اقامتم بود که همیشه نفیر آه رو در نای وجودم می نواخت. چشم های شرقی من همیشه بر این بود تا ورای برق غرب رو ببینه٬ تلاش فکری من این بود که از رئوس مثلث معروف دکتر شریعتی "مدرسه٬ خانه٬ رستوران" پا رو فراتر بگذارم و فارغ از این مساحت امن٬ با کف بازار بشینم و حقیقت سبقت غرب رو بدور از مموش های بالای شهر عریان و بی حجاب ببینم.
آنچه باعث پیشرفت دول میشه٬ چیزی جز مسئولیت پذیری نیست و بی اون نه بالیدن به تمدن و تاریخ ارزشی داره (چون مصداق گویند که پدرت بود فاضله!)٬ نه مردم اون کشور حس سرخوشی دارند و نه حتی پول رایجشون قد یه دینار سیاه می ارزه!
یاد داستانی از امیر کبیر شاید بد نباشه که فرمان اولین برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن رو داده بود. اما چند روز پس از شروع آبلهکوبى به امير خبر دادند که مردم از روى جهل تمایل به واکسن زدن ندارند. همچنین٬ چند تا فالگير و دعانويس شايعه کردند که واکسن زدن باعث ورود جن به خون آدما میشه!. امير بعد از شنیدن این خبر٬فرمان میده٬ هر کسى که حاضر نشه آبله کوبی کنه٬ بايد پنج تومن به صندوق دولت جريمه بده. امیر٬ تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيشتر از فرمان امیر بود!٬ بعضی که پول داشتن دادند و الباقی سرباز زدن یا موقع مراجعه مأمورها توو آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتن. آمار آبله کوبی بعد اتمام٬ فقط ۳۰ درصد بود٬ همون روز پینه دوزی که بچه اش رو در اثر آبله از دس داده بود پیش امیر آوردن!٬
امير به جسد نگاهی کرد و گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد زد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي!. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. امير دس توو جيبش میکنه و پنج تومن بهش میده که به صندوق واریز کنه چ.ن معتقد بوده حکم بر نمیگرده!. چن دقيقه بعد٬ بقالى رو آوردن که اونم بچه اش از آبله مرده بود. اين بار امير ديگه نتونست تحمل کنه. روى صندلى نشست و زار زار شروع به گریه کرد!
ميرزا آقاخان وارد میشه و جویای علت گریه امیر میشه٬ کمتر کسی اشک امیر رو دیده بودن٬ ملازمان میگن که امیر برای اون دوتا بچه شيرخوار پینه دوز و بقال گریه میکنه.با تعجعب از امیر میگه٬ من تصور پسر امير، مرده!٬ گریه برای دو تا بچه شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست!!!
امير سر بلند میکنه و با خشم میگه٬ تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان دوباره میگه: ولى اينا بخاطر جهلشون ایطور شدند!٬ امير با صداى رسا میگه: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند!
