تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 

عکس: خانه پدری٬ عید ۱۳۸۵

  نیمه شعبان٬ مبارک! صدای پدر و مادرم از اونور خط تلفن بود که بازم توو تبریک این روز پیشدستی کردن! و گفتن که موقع دعاها توو صدر لیست بودی.

  مث نقش خیلی از پدر و مادرها٬ اونا شاه بیت غزل زندگیم یا طرح گل اصلی قالی زندگی من بودن و هستن. گفتن از نقش مادر شاید مبلغی گزافه باشه٬ که همه نیک واقفیم!. اما هیچوقت نقش پدرم٬ که بزرگترین استاد زندگیم بود و مشق فهم و تفسیر ادراک رو با وجود لرزش دست کودکانم کریمانه یاد داد٬ هیچوقت از یاد نمی برم.

  از آداب غذا خوردن تا معاشرت٬ از دور اندیشی تا در لحظه بودن٬ از اتکای بنفس تا کمک به دوستان٬ از سخاوت تا مقتصد بودن و از باریکی مرز حماقت و شجاعت! آموزه های مداومی بود که در هر حال به پسری بازیگوشی داده میشد تا مرد مطمئنی برای گذر از فراز و نشیبهای زندگی شه و ارزش زمان رو بدونه!. تاکید حضرت پدر همیشه بر این بوده که " هر که هستی و هر عنوانی داری٬ پیش از ورودت به خونه٬ همراه در آوردن کفشهات اونا رو همون جا بذار و بیا تو خونه". و یا تاکید بر تمرین و ممارست در نگارش نامه ها و مراسلات به خط خوش تحریری و سخت گیری در سر مشقی از بوستان سعدی "حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر٬ هنر آموزید که ملک دنیا را اعتماد نشاید ...".

 خوشحالم که در زمان حیات حضرتت قدر تعالیم٬ آموزه ها و سخت گیری هاتون رو فهمیدم و می فهمم. لبخند سبزتون همیشه ماندگار.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط امين  | 


زندگی مسابقه نیست٬ زندگی سفر است. و تو آن مسافری باش که در هر گامش٬ ترنم خوش لحظه ها جاریست.

شعر: نانسی زنس٬ ترجمه: مهدی مقصودی٬ عکس: خودم٬ آلمان جولای ۲۰۰۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 0:13  توسط امين  | 

  آقام شما باشی٬ این آب و هواس یا طبیعت عل اصغر وار فرانسوی هاس که حسابی فاز کرمکی ما رو تحریک کرده! با یکی از دوستان زدیم توو یه فروشگاه و با لهجه درخواست کردیم که لطفا کسی که انگلیسی می دونه بیاد جلو!. کمیته ای تشکیل شد و اینور و اونور رفتن و کاظمشون رو که شهر رفته بود آوردن. ما هم با یه تریپی که انگار از حوالی ناف بستون اومدیم گفتیم "ول٬ سو٬ یو نو اینگلیش٬ یه؟" کاظمشون هم با افتخار سر سینه داد بالا و گفت "یس سر!". ما هم گفتیم دارم واست.

 پرسیدم من حوله (تاول) واسه شنا می خوام٬ گفت: "وات ایز تاول"٬ گفتم " ا تینگ فور دراینگ یور بادی" بعد گفت "وات داز "درای" مین"!!!٬ بعد گفتم ببین دوست عزیز من برات مثالی میزنم تو متوجه شی:

 استخر میری چه می کنی٬ گفت: شنا می کنم٬ گفتم احسنت بعدش چه می کنی٬ گفت میرم خونه!. گفتم قبلش چه میکنی٬ گفت لباس می پوشم٬ گفتم یکمی قبلترش٬ گفت دوش میگیرم!٬ گفتم ایول نزدیک شدی٬ بعدش چه می کنی!٬ گفت سرم رو می شورم! بعدش یهو انگار جاذبه رو کشف کرده دست منو گرفت گفت فهمیدم شامپو می خوای!!!

 دس مارو گرفت و تا ردیف شامپوها برد منم اصلا حرف نزدم٬ رسیدیم گفتم نه تو استخر بعد شامپو چه میکنی. گفت "ناتینگ"٬ من با علامت تنم رو نشون دادم که داشتم با مالش خشک می کردم!٬ بعد یهو قرمز شد و از خجالت برگشت گفت: "اوه ساری آم نات گی". گفتم تو روح امواتت منم نیستم.

 دقایقی فسفرهای بیشتری سوزوند و گفت"اولالاه٬ ای گت ات" بعد به ما چند تا حوله گلمنگولی نشون داد. ما هم جفت پا رفتیم تو نیروگاه هسته یش که کافیه همینا رو تن بزنیم کلی معشوقه پسر دمبالمون بیفتن!٬ یارو کبود از فسفرسوزی یه صندلی گیر آورد و خائب نشست. ما هم چن سوال دیگه در مورد "گوگل" یا همون عینک شنا پرسیدیم(حرفی از سویمینگ گلس نزدیم که دوزاریش گیر کنه)٬ بیچاره نفهمید آمار نرم افزار ها و انتی ویروسها رو می داد. ما هم گفتیم از همه تلاشهات ممنونیم ما همون شامپو میزنیم هم خشک میکنه هم ویروسها رو میکشه!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:33  توسط امين  | 

 غروب بود. تنها و بی حوصله از گز زمان٬ قلمبه های عیانی حاصل از درد غربت زدگی در بدن نمایان و فیل دل٬ یاد آغوش مادر مهربان!. گفتیم حال صحیحی به خود دهیم و احوال را محول کنیم. با دوست پاکستانی (که در پست های قبلی از شدت مهربانی در خیابان ترکیده بود) به استخر شنا شدیم تا تنی به آب زنیم٬ تحرکی به عضلات و غمها بدست آب دهیم!.

 طبق معمول مسئولان استخر از آشنایان نزدیک کاظم ترک زاده بودندی و کلاغ سخن های انگلیسی من در آسمان فهم آنها دور و دورتر می گشت و تلاشهای حقیر٬ آسیاب فهم آنها را ارزنی نجنباند!!!. به لطایف الحیلی بلیطی تهیه گشت و جامه ها کنیدیم و روانه خزینه شدیم!.

 الحمدالله استخر خلوت از حضور اناس و حورالعین بود و مرغزار نغز و نیلگون استخر٬ بری از طنازی آهوان ختنی! که به طرف العینی احوال و مزاج مشوش گردانند!!!. شیخ با طیب خاطر تنی به آب زد و کرالها چه نیکو بجای آورد. پس از لختی آمد و شد در مساحت بی قاعده آب! برآن شدیم تا جامه ها تن کنیم و عزم منزل.

 کودکی سوسمار نشان از تبار اعراب بادیه اما سکنی گزین در بلاد فرانسه بساطی بپا کرد٬ بپا کردنی!. گویا این کودک دیلاق کلید صندوق جامه دان (همون لاکر خودمانی!) را بدست فراموشی سپرد و نیکوتر اینکه مکان جامه دان را ایضا. با فریاد و ارعاب٬ مسئولین کم-هسته استخر را بر آن داشت تا کمیته تحقیق و تفحصی تشکیل و دانه به دانه و منزل به منزل اندرون همه جامه دان ها را دیدکی زند تا به مقصود رسد!

 القصه٬ زمانی که شیخ به کمیته بلاهت تقرب جست که بر جامه دان مبارکش اذن دخول کرده بودند و کودک شرت مرا با افتخار چون پرچم آمریکای جهانخوار به اهتزاز درآورده بود! پرسیدم: خانم نیمه محترم٬ مشکلی پیش آمده! تو گویی فهمید!!! با اشارتی شماره کلید جامه دان را با شماره جامه دان مطابقت دادم تا حلوای فهم فایق آید که این جامه دان شیخ است و محتویاتش لباس زیر ماست! رو به کودک گفتم: زقنبود٬ تو را چه به شرت ایکس لارج!.

 در راه٬ انگشت وهم به دندان عقل گزیدم که این نابخردان داعیه توسعه و پیشرفت دارند حال آنکه لختی صبر و مجالی درنگ کافی بود که در این ساعات پایانی٬ استخر خالی از نفوس گردد و جامه دان گمشده هویدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:37  توسط امين  | 

 چهار-پنج روز واسه ارائه یکی از کارهای تحقیقاتی که توو مدت اقامتم توو فرانسه روش کار میکنم٬ رفتم آلمان توو بیستمین کنفرانس سیستم و سایبرنتیک توو یه شهر زیبا٬ ساکت٬ توریستی و گرون به اسم بادن بادن. به قول شهردار شهر (شهردار گردو) چون این شهر زیبایش توو شهرهای دیگه اروپا منحصر بفرده و آدمهای معروفی چون کلینتون توو سفر به آلمان حتما به این شهر کوچیک و زیبا سفر میکنن٬ دو بار نام بادن رو بکار می بریم. طبیعت بکر و مردم خونگرم (البته ۷۰ درصد شهر رو پیرها تشکیل می دن که پولدارهای آلمانند)٬ سطح قابل قبول زبان انگلیسی٬ استخر آبگرم٬ سالن تئاتر بسیار زیبا٬ کلیساهای قدیمی روسی٬ باغ گلهای رز٬ توریست هایی حرفه ای با دوربین های حرفه ای تر! از مشخصه های این شهره. حتما برنامه ای برای سفر به آلمان توو کاراتون بذارید تا واقعا تلفیق علم٬ تکنولوژی و زندگی رو لمس کنید. البته ۳ روز رو حتما واسه سفر به این بهشت کوچیک اختصاص بدید. از بین خیل عکسهایی از پرنده و چرنده و ... چن تا رو واقعا با زحمت انتخاب کردم!

ایستگاه قطار بادن-بادن

 لیبل دکتر قبل از شروع دوره!٬ واژه ای که پتانسیل فراوان محافظه کار بودن رو با قطر مبسوطی از دور شکم برام یادآوری میکنه! با تشکر فراوان از هندوانه دوستان آلمانی

دوستی معلوم الحال در حال عمل ارائه مدلی از نوع مایکل پرتر ما خودمون نفهمیدیم چه کردیم!!! اما بعد ارائه ملت نعره ها زدند و احسنت ها از اعماق ته برآوردند و کارتهای ویزیتشان را به ما گسیل داشتند!

خندان بعد از انجام عملیات٬ توو این کنفرانس هم جوانترین شرکت کننده بودم!٬ ظاهرا بقیه هم سن و سالام میدونن وقتاشون رو چه کنن و من سر کارم!

استخر آبگرم و عنصری مشکوک در حال عملی مشکوک تر با چمن ها!

چپ به راست: یه آقاهه٬ پرفسور گراهام دبیر افتخاری کنفرانس (دانشگاه تورونتو)٬ خودش و اون دختر مهربان که همش به من آب پرتقال با لبخند می داد پرفسور گراهام میگفت سال دیگه اینجا بیای نمیزاریم مجرد برگردی٬ این رسم کنفرانس ماست!!!

نامردای مادر کافی اینقدر ذوب عکسن منو اون ته مه ها فرستادن!

  راست به چپ: لادیسوا لوکاس (چک)٬ جرج کاررا (مکزیک)٬ سوجتلنا کرنکسهی (رومانی)٬ آبجی کوچیکه سوجتلنا (رومانی)٬ ممل (آلمان)٬ خودش٬ الکسندر مرگوو (انگلیس)٬ آقاهه (آمریکا)

از عوارض خوشتیپی!!! اینجام ولمون نمی کنن امضا میخوان همه توو شهرداری بادن بادن با هم توپ میزنیم

این موش رو نیگا کنین! البته یه نیم نگایی هم به موشهای خرمایی دیگه داشته باشین

و ...٬ بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط امين  |