
عکس: خانه پدری٬ عید ۱۳۸۵
نیمه شعبان٬ مبارک! صدای پدر و مادرم از اونور خط تلفن بود که بازم توو تبریک این روز پیشدستی کردن! و گفتن که موقع دعاها توو صدر لیست بودی.
مث نقش خیلی از پدر و مادرها٬ اونا شاه بیت غزل زندگیم یا طرح گل اصلی قالی زندگی من بودن و هستن. گفتن از نقش مادر شاید مبلغی گزافه باشه٬ که همه نیک واقفیم!. اما هیچوقت نقش پدرم٬ که بزرگترین استاد زندگیم بود و مشق فهم و تفسیر ادراک رو با وجود لرزش دست کودکانم کریمانه یاد داد٬ هیچوقت از یاد نمی برم.
از آداب غذا خوردن تا معاشرت٬ از دور اندیشی تا در لحظه بودن٬ از اتکای بنفس تا کمک به دوستان٬ از سخاوت تا مقتصد بودن و از باریکی مرز حماقت و شجاعت! آموزه های مداومی بود که در هر حال به پسری بازیگوشی داده میشد تا مرد مطمئنی برای گذر از فراز و نشیبهای زندگی شه و ارزش زمان رو بدونه!. تاکید حضرت پدر همیشه بر این بوده که " هر که هستی و هر عنوانی داری٬ پیش از ورودت به خونه٬ همراه در آوردن کفشهات اونا رو همون جا بذار و بیا تو خونه". و یا تاکید بر تمرین و ممارست در نگارش نامه ها و مراسلات به خط خوش تحریری و سخت گیری در سر مشقی از بوستان سعدی "حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر٬ هنر آموزید که ملک دنیا را اعتماد نشاید ...".
خوشحالم که در زمان حیات حضرتت قدر تعالیم٬ آموزه ها و سخت گیری هاتون رو فهمیدم و می فهمم. لبخند سبزتون همیشه ماندگار.











