تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 سفر یک هفته ای پاریس٬ یکی از بی نظیر ترین سفرهام بود و لحظه لحظه ش از عطر لذت لبریز بود! ٬ شور و حال شهر٬ چشمک های دم غروب ایفل٬ توریست هایی از همه جای  آسمون آبی خدا٬ تلالو آپادانا توو لوور و بخش هایی از فرهنگ خاک خورده ایران٬ کولی ها و موزیک های دلبرانه شون کنار رود سن٬ معنویت کلیسای نتردام و آرامش کلیسای مونت مارتر٬ رایحه منحصر به فرد عطر فرانسوی٬ مهندسی فوق العاده متروها و مدیریت شهری بی نظیر این شهر کافیه تا چشم های مدعی شرقی منو مدتها افسون کنه و توو موزه ذهنم تصویری زیبا از خاطرات این شهر کنار تصاویر اصفهان بجا بگذاره!

کلیسای نتردام و نقطه صفر!

عنصری نفوذی در حین هضم عظمت لوور و کف مرگ صاحبان ایده ایجاد یه همچی جایی!

خانم اصغری (گوینده اخبار) و امیر پسرش رو اینجا دیدم و یه سری اطلاعات واسه سفرشون بهشون دادم

کلیسای مونت مارتر و آرامش بی نظیرش

چپ به راست: عمو شهرام گل٬ علی (دکتر سیادت)٬ خودش٬ یه خانم شکلات چهره کنار میز

موجودی معلوم الحال دم در فرش فروشی عمو شهرام

صلح: دغدغه ای جهانی که فهمش در عمل سخت آید!

بدون شرح!

گفتگوی تمدنها از نوع بادکنکی زیر ایفل!

خیابون معروف شانزه لیزه!

یادبود پیروزی و سرباز گمنام!٬ نگاه کنید این زیر گذر معنای زیادی به احترام حقوق آدما٬ کاهش ترافیک٬ کاهش آلودگی حاصل از بوق زدگی و خیلی چیزای دیگه داره که خلق همچی طرحهایی بسیار نادره در ایران!  

بستنی آرمینو ایتالیایی٬ دخترکی بستنی فروش در حد خاله آنجلینا٬ کیفیتی در حد اکبر مشتی و جوانی مشعوف از لیسیدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:17  توسط امين  | 

تذکر: این مطلب با تاثیر از فضای آزاد و بی تربیت فرانسه و "دست نوشته های کودک فهیم" نوشته شده و از رکاکت و بی تربیتی ویژه ای برخوردار است. لطفا در صورت احساس خیلی بالای ۱۸ بودن به خوندن مطالب ادامه بدید!

از راست به چپ: عامر٬ صادک٬ کابینت!

 انگشتانم را بر قلب سیاه کیبرد میفشارم تا انشایم آغاز شود. تفریح آخر هفته چیز بسیار خوبی می باشد و برای ما خیلی لازم داریم!. در اینجا همه در آخر هفته با هم آدامس هایشان را می جوند و در جستجوی قسمتهای دیگر آدامسشان در دهان دوستشان خیلی غوص می کنند و بعضی وقتا از شدت درد کمبود اکسیژن همه جاهای همدیگر را با مهربانی می مالند!.

 در این چن وقت که در فرانسه سکنی گزیدم٬ آخر هفته ها پایان هفته بود! این دو آخر هفته بهترین آخر هفته های مدت اقامتم بود چون هیچوقت بیرون نرفته بودم!. من از آخر هفته های خود خیلی لذت میبرم و خیلی تخمی بود!.  اینجا جو ایرانیها خیلی گرم است و هیشکس کسی را پشمش هم حساب نمی کند!. فقط یک گروه بطور افراطی به من علاقه دارند که پاکستانی ها هستند و ما از هم برداشت های غلط زیاد می کنیم!. آنها خیلی تحصیلکرده و آگاهند! و برای سیاست ها و موضع های متقن!!!کشور من به طور رومئو واری خشتک می درند!. همچنین آنها مهربانند و یکیشان در هفته گذشته در حین مهربانی در خیابان ترکید و ما خیلی خندیدیم!.

 دوستان پاکستانی من خیلی بچه های سرخوشی هستند و از نظر روابط عمومی خیلی می فهمند. آنها حتی توانستند از یک خانم باردار آدرس یک کافی شارپ! بپرسند٬ و حتی تازگی ها در خوابگاهشان به درخواست کمک یک دختر زیبای فرانسوی برای حمل چمدانهایش جواب منفی دادند و با تهدید جارو به او لقب حمال دادند!.

 هفته قبل ما از شدت شادی به لاتینو بار رفتیم و داخل کردیم! و به تماشای دخترکان سیه چرده نشستیم! آنجا ما را خیلی تحویل گرفتند٬ "چر و جنیفر لوپز" در مدح ورودمان آهنگها خواندند!٬ آقای بسیار سیه چرده ای (که از بلال حبشی هم حبشی تر بود) از من درخواست رقص دو نفره کرد ولی من چون از "چاوز" خاطره ای نداشتم و او بی ناموس بود٬ مشت رد به سینه اش کوفتم! و برای مادر و خواهرش صلوات فرستادم! که باعث شده همه ی "بار" به راه راست هدایت شوند و فوج فوج به اسلام بگرویده شوند!!.

 در این دو آخر هفته از خوشی ما خیلی با دوستان پاکستنیمان بودیم و آنقدر غذاهای فلفلی خوردیم که همه جامان بادکرده و مانند سینه های سکینه سه پستون آب لمبو شده !. این بود انشای من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:40  توسط امين  | 

 همه ماها خواسته و ناخواسته متاثر از آموزه های کودکی مون هستیم که خوب یا بد! باعث تحسین دیگران و یا باعث اصطکاک درونیه که بد رقم جلو پیشرفت رو میگیره. خیلی وقتها حتی دلیلش رو نمی دونیم و فقط حس مثبتی نسبت به مورد خاصی نداریم. یاد کردن از اهلی کردن فیلها توو سیرک ها شاید مثال بدی نباشه٬ بچه فیل رو از سنین پایین توو غل و زنجیر های قوی یه جا بند می کنن که یه الگوی ذهنی واسش جا بیفته. بعدها که بزرگ شد فیلبان با یه ریسمونی که فقط به پای فیل می بنده اونو یه جا نگه می داره!!!

 از نوجوونی به چن تا چرا!! فکر می کردم که مغزم رو مث گوگل ارث به پایین شیفت می داد! (اشاره به اینکه من زودتر از تیم گوگل این دیدگاه رو داشتم) مث: بین اینهمه قاره چرا آسیا؟٬ بین اینهمه کشور چرا ایران؟٬ بین اینهمه شهر چرا این شهر؟٬ بین اینهمه کوچه چرا این کوچه؟٬ بین اینهمه خونه چرا این خونه؟٬ و ... هدفم هم شکایت از کیفیت و محتوی نبود و صرفا دقت و نام این شناسه های مشخص و کد دار برام جای سئوال داشت!٬ بزرگتر شدم یه تئوری به محور فکرام اضافه شد:" هیچ چیز توو این دنیا اتفاقی نیست و همه چیز حساب و کتاب داره!".

 امروز روو یه پل خیلی قشنگ منتظر دوست پاکستانیم "لیاقت علی شاه" بودم و قرار بود به اتفاق به یه بانک بریم. خیلی از نقطه نظر های اجتماعی٬ و مخصوصا مذهبی لیاقت (مسلمونه) واسم جالب و عجیب.  وقتی از بالای پل به پایین نگاه می کردم٬ یه لحظه اون نگاه "چرایی ها!" دوباره به چشمام برگشت اما سئواله بزرگتر بود! بین اینهمه مذهب چرا اسلام؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:55  توسط امين  | 

  همیشه اعتقاد دارم که زندگی رو میشه با خیلی چیزای دور ورمون فرموله و مدل کرد و توو این فرایند طبیعت بهترین دامن واسه آرامشه و بهترین معلم برای نادانسته هامون!. زندگی رو میشه به کویر٬ به رود٬ به درخت٬ قطار و حتی به دوچرخه سواری! تشبیه کرد.

 انتظار جواب مثبت واسه بورس دکتری و شروع دوره جدید٬ دغدغه ای شده بود که روزی بیش از ۳۰ بار میل باکسم رو چک کنم! و خائب و ناراحت٬ با برداشت های خاص٬ آتیش به خرمن زمانم بزنم و گذز فریم های زمان رو با تکیه به چن خط به نظاره بشینم و امروز متوجه شم که ۱ ماه از اومدنم به فرانسه گذشته!.

 توو چن روز اخیر٬ بعد دانشگاه و کارای تحقیقاتی٬ میرم و کنار دریاچه نزدیک اتاقم توو طبیعت هم می دووم و هم یکمی آرامش می گیرم. فرصت جالبیه واسه فکر٬ در مورد آنچه هستم و آنچه خواهم شد!٬ در مورد رویای سواحل اون اقیانوسهای دور که آنم آرزوست! . امروز داشتم یه قو رو میدیدم که آرام توو آب شنا می کرد و حالشو می برد از شناور بودن روو آب. یه لحظه به خودم فکر کردم که آیا من چشمام رود زندگیم رو میبینه؟٬ منم پاهام توو این رود غوطه وره؟٬ اصلا من مث این قو٬اینقدر دارم لذت می برم از شناوری توو این رود؟

 جواب مثبت و منفی٬ دیر یا زود خواهد آمد٬ واقعا مهم نیست و آخر احوالات دنیا هم به شمار نمی آد!(همونطور که پذیرش دانشگاه ویندزور کانادا اومد و بعید هم میدونم اونورا برم!) مهم نیست که دوران طلبگی رو یه جوری فقط بخوام به اتمام برسونم٬ مهم اینه که توو رود زندگی رسم جاری شدن رو بتونم یاد بگیرم. اگر لحظه ای توو آبگیر باس واستاد تا حجم آب (بافر) واسه حرکت به آبگیر بعدی پر شه٬ چرا از صدای پر شدن آب٬ دیدن زیبایی این رود و انتظار لحظه جاری شدن لذت نبرم؟٬ تعجیل در لحظات عاشقی کار نابخردان باشد!

 به قول مادر ترزا:" ما آخر عمر اینطور قضاوت نمیشیم که چن تا دیپلم افتخار گرفتیم و چن تا کار بزرگ انجام دادیم! بلکه اینطور قضاوت میشیم که چقدر واسه دیگران مفید بودیم و معنای زندگی رو فهمیدیم".

پ. نوشت ۱: ممنونم از همه دوستایی که واسه دونستن احوالاتم منت گذاشتن و با لطفشون شرمندم کردن.

پ. نوشت۲: دوستایی که دسترسی به یوتیوب دارن یه نگاهی به این کلیپ بندازن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:5  توسط امين  | 

 

 صدایی به معنای حرکت قطار٬ گذر از مناظر زیبا٬ دشت ها و مزارع انگور و میوه٬ وارد شدن از سرزمین سبزی به سرزمین سبزتر٬ لبخند پلیس مرز سویس بدون پرسش از نشون دادن مدارک به نماد خوش آمدگویی. پوستر ها و تابلو های یورو ۲۰۰۸ ٬ واحد پولی که برابر دلار امریکا شده٬ اینجا سویسه! گاو صندوق دنیا٬ بوی آرامش و امنیت رو از ایستگاه قطار شلوغ باسل یا لب دریاچه ژنو هم میشه حس کرد. چیزایی مشابه با فرانسه می دیدم اما کیفیت ها فوق العاده بالاست و قیمت ها هم. بیگ مک٬ مک دونالد هم ۲-۳ یوروی بالاتره!

 وسایلم رو توو یه متل که دانشگاه واسم رزرو کرده بود٬ گذاشتم کنار دانشگاه و کنار دریاچه ژنو. توو قسمت پذیرش بطور اتفاقی خانمی ازم پرسید که ایرانی هستی٬ و باب صحبتی ۲-۳ ساعته وا شد. چه حالی میده همه جا فرانسه و آلمانی و گاهی انگلیسی باهات حرف میزنن٬ یه فرصت داشته باشی سیر فارسی حرف بزنی. افتخاری بود که با لیلا (دکتر لیلا پارسا) از فارغ التحصیلای دانشگاه علم وصنعت و دانشگاه تگزاس اشنا شم که الان هم دانشگاه پلی تکنیک رنسلار نیویورک درس میده و شاید از این به بعد عضو هیت علمی دانشگاه صنعتی فدرال (لوزان) شه. جالب اینه که ایقدر محترم و متواضع بود٬ من موقع خداحافظی و دیدن کارت ویزیتش اینا رو فهمیدم.

 صبح رفتم به مسلخ! اینا نامردی نکردن تا قرون آخری که واسه سفرم خرج کردن جاش ازم سئوال پرسیدن! چن دسته بود سئوالها٬ یه سری قبل ارائه کارم بود که بیشتر استراتژیک بود و در مورد آینده و جهت گیری های کاری یا تحقیقاتی آینده!٬ یه جلسه ۴۵ دقیقه ای اول کار و صحبت های دوستانه توو کافه دانشگاه و در عین حال زیر زره بین گرفتن حرکاتم. بعد نوبت جلسه ارائه و دفاع از کارای تحقیقاتیم شد که مشغول فسفر چروندن شدن٬ بعضی از نکاتی رو که پیشنهاد میکردن واقعا واسم جالب بود!. بعد این جلسه٬ جلسه دیگه ای در معیت دو تا از برادرای دانشجوی دکترا و فوق دکتری و با ۲ تا از استادا (که استاد راهنما های آینده من باشن) شروع شد. توو این جلسه از همه چیزم پرسیدن٬ از شلغ پدر و مادر تا تعدا دندونای عمه خدا بیامرزم! و علت ختنه مجدد همسایه قدیمی مون! ۲۰ دقیقه آخر رو از چند تا پروژه ای که توو دوره دکتری حتما باید همکاری داشته باشم گفتن و گفتن و نیوش کردیم!

 موقع نهار با یکی دیگه از بچه فوق دکتری و همون دو تا استاد مشغول نهار و بحث های حاشیه (داشتن توو زمینه های کلی اقتصاد٬ اجتماع و مخصوصا سیاست منو می سنجیدن) ریس دپارتمان می گفت: من توو کفم که ۸ سال کل دنیا بسیج شدن که ایران رو از پا در آره! این ملت واستاد٬ میگفت من عکسا و فیلم های جنگتونو دیدم که جوونها چطور عاشقانه سینه سپر می کردن! ایران مردان بزرگی داره که اقتصاد دنیا رو می گردونن٬ اما خودش از این منابع استفاده نمی کنه. بهش گفتم به نظرم ایران و امریکا مث دو تا عاشق و معشوقن که فاصله عشق و نفرتشون به طرفت العینی بنده! جفتشو عاشقای رادیکال با اسم عشق ولی با جنون دارن هدایت می کنن!

 حس هممون مثبت بود و دوستانه. بهم گفتن٬ ما باهات صادقیم و خیلی به کارات علاقمندیم٬ ما یک کاندید دیگر هم داریم که باید با اون هم مصاحبه کنیم! نتیجه رو تا آخر هفته می گیم٬ تو هم با ما صادق باش و اگر دوست داشتی بعد از نامه بورس بگو اگر واقعا دوست نداری با ما کار کنی! موقع برگشت٬ یکی از استادا منو با ب. ام. دابلیو واقعن نازش رسوند ایستگاه قطار و آرزوی دیدار مجدد کردیم!٬ تا آخر هفته باس صبر کنم واسه تصمیم اونا برای ورودم به دنیای جدید (چه تایید شم و چه رد)!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:34  توسط امين  |