تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 

 هنوز بافر کارهای رو میزمون تموم نشده٬ استاد راهنما جان آینده ما توو انیستیتو صنعتی فدرال سویس (لوزان) چند ایمیل توو یه روز زد که توو نوع خودش بی سابقه بود و در آخر ازم خواست که واسه همین دوشنبه کاسه کوزه و دهل نقارم رو ببرم لوزان چن ساعت از خودم و  کار تحقیقاتیم بگم تا بینین مطاعی در انبان داریم که واسش پول بدن!٬ در ضمن حال دادن و کلی تبریک و تهنیت از بابت پذیرش توو دانشگاه کرد و گفت کل هزینه های این سفر به پای لابراتوار ماست و شما نیاز به هزینه یورو از جیب مبارک نداری.

 قرارمون بود برم اونجا اما نه با این عجله. ترسی نیست٬ اما یکمی حس مهاجم هایی رو دارم که توو فینال مسابقات می خواد گل شیرین بازی رو بزنه و جام بازیو رو سینش بکشه. بعد ارائه و بحث و کلی سئوال در مورد کارهام٬ اعضای هیئت علمی اونجا قراره در صورت موفقیت آمیز بودن بورس کامل تحصیلی بهم بدن و این افتخار رو بدن که بنده جزو تیم تحقیقاتی اون لابراتوار باشم(واسه منم جدا افتخاره که بعد از چندین و چند مصاحبه ۱-۲ ساعته تلفنی وارد دانشگاه ۱۸ هم دنیا توو رشته های فنی مهندسی شم.). یه حس گسیه که قبلا یه جورای دیگه تجربش کردم٬حتی تجربه اینو هم دارم که متن سخنرانیم رو که جهت یادآوری همرام میبرم توو هتل جا بذارم و از خودم شلنگ و تخته بندازم. نمی دونم آرزو می کنم هر چی خیره اتفاق بیفته. بعد از برگشتن به فرانسه داستان رو واستون تعریف میکنم که بر من چه گذشتدعامون کنید!

پ. نوشت ۱: احمد٬ امین٬ آرزو و چن تا از دوستای دیگه از واقعیت های اینجا خواستن که واقعا دنبال یه ذهن وبرنامه کاری آرامم که مفصل بنویسم با عکسهای مربوطه از پسرا و دختراشون. چیزایی هست واسه گفتن و بحث٬ اتفاقا توو اینجا من توو یه رنج سنی ۱۸ تا ۳۰ ساله هام و حرف ازشون زیاد دارم. داستان یه زیبای امریکایی که به چش برادری نگامون میکنه رو هم وقت شه واستون می گم.

پ. نوشت۲: قابل توجه یلدا این قلبه جای موس بیانگر هیچ تغییر روحی و عاطفی نیست و صرفا یوزر فرندلیه باور کردی دیگه.

پ.نوشت ۳: حمید ازم خواسته در مورد نحوه درس خوندن صحیح بنویسم. من توو ایمیلم هم بهش گفتم که توو جمع آدمای که من باهاشون بودم پر کاهم نیسم و من هیچ وقت بچه درس خون نبودم. (دور از اغراق اینو میگم).

پ. نوشت ۴:کاملیا و مهتاب و چن تا از دوستا لطف داشتن که جز شرمندگی پاسخی نیست.

پ. نوشت ۵: آقای یوسف خان مددی و اساتیدی از این قبیل حالم رو از هرچی مرده بهم میزنن!. مردک توو جونی نمی دونسه چه کنه تازه یادش افتاده! اونم توو هیات یک استاد که اول اخلاق و عرفان یاد باس بده بعد علم!! همچین آدمایی ضربه های محسوس و بزرگی به بدنه علمی (البته نیمه پوسیده ایران) می زنن. انگار اعتماد و امنیت رو با زیر شلواری و کت به محافل علمی و دانشگاهی بیاری!.

پ. نوشت۶: التماس دعای مخصوص دو نونه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:14  توسط امين  | 

 چن روز پیش جاتون خالی فرصتی شد یه چرخی توو شهر بزنیم و یکی دو تا رستوران رو امتحان کنیم. مخصوصا دکتر توکلی هم اومده بود یکی دو روزی اینجا پیش ما بود بود و رفت اسپانیا. اینجا سکوت و آرامش خاصی داره که هم جالبه و تداعی کننده خیلی چیزا واسم هست که بعدا بیشتر مینویسم در رابطه اش. هر روز تصاعدی دوست اینجا پیدا میکنم از ملیت های متفاوت که یه دنیا حرف از کشور و فرهنگشون میگن و البته بسیار ملحوض و مشتاقاز دونستن از فرهنگ ما ایرانی ها.

  بد جور درگیر چن تا کارم که یکیش رو هر چی زودتر باس آماده کنم و برم واسه ارائه اش توو آلمان. کارای خورد و ریزو سر و سامون میدم و سعی میکنم از این به بعد زودتر بروز کنم. علی الحساب این چن تا عکسو داشته باشین تا من یکمی سرم خلوت تر شه حسابی بنویسم.

مرکز شهر و دخترکان زیبا!

کلیسای جامع شهر

 دکتر توکلی و خودم که مث اسب افتادم

متخصصان بین المللی امور باربیکیو و بهینه سازی! 

 

سید سینی رو بیار کباب سوخت!منقل ذغالیشششش یه حال دیگه دارهاا!

سفره ایرونی و ریحون فرانسوی!

منظره حیاط پشتی خونه دکتر سیادت (پردیس ۱ روضه رضوان)

لاو استریت: جا قناری های ایرونی خالی رو صندلیها لاو مال بازی در آرن!

نتیجه استفاده ابزاری از پرژکتور بجای پایه دوربین!!!

دکتر سیادت و پسرش الکساندر و اون خونه پشتیه٬ کنار من (عقده ای)!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط امين  | 

 

 امروز روز سومی که از ایران خارج شدم و اومدم متز٬ فرانسه. تجربه این سفر واسم جالبه. تا بحال اگه جایی می رفتم به انگلیسی کارا حل بود. اما اینجا جدا زبان انگلیسی نمی دونن. از بیخ فرنچن. منم چون واسه تحقیقات و کار توو یه تیم تحقیقاتی به دعوت خودشون اومدم اینجا توو یادگیری این زبان یه کمی تعلل کردم.

 از فرودگاه اورلی٬ پاریس تا سوار قطار های سریع و الاسیر شم و بیام متز (توو شمال غربی فرانسه) حجم بالایی از خونم خشک شد. فرض کن٬ کوله و لپ تاپ و کتاب ها دوشت٬ یه ساک ۲۵ کیلویی کنسرو و چیز میز جا سازی شده! بپرسی از این و اون٬ نهایتا به نقشه دامت افاضاته پناه می بری و می بینی اونجا هم فرانسه نوشته.! داستان تهیه بلیط و بیان سن تخفیف و نشون دادن کارت دانشجویی بین المللی خود حدیث مفصل داره! جالب اینه توو ایسگاه قطار (اینا میگن گقه!) تموم انرژیم رو متمرکز کردم و از یکی به فرانسه پرسیدم٬ یارو جوابم رو به فرانسه داد من نمی فهمیدم! وای خدا خیلی حس خاصیه مث بختک توو خوابه که نمی تونی خودت رو بیان کنی. جدا احساس بی سوادی می کردم.

  رسیدم متز٬ و استادم توو ایسگاه اومد دنبالم و با ماشینش یه کم شهر رو چرخیدیم و امدیم دانشگاه و اتاقم. واقعا حس می کنم توو خونه خودمم. مث خونه پدری٬ اینجا پرنده ها همش در حال عشقولانه خوندن ان٬ دریاچه و چمن و هوای ملایم٬ تمیزی خیابونها و منظره ها اینقدر زیباس که حیفت میاد حتی پلک بزنی٬ اطراف اتاقم پره از زمین گلف و منظره هایی در حد "انا مزهلا". نمی دونم شاید خدا به این غربی ها بیشتر از ما حال داده٬ رنگشون٬ اعتبار پولشون٬ رفاهشون! شاید واسه سبک فکریشونه٬ نمی دونم اما بعدا در موردش می نویسم.

  یه اتاق توو خوابگاه دانشجوهای بین المللی واسم گرفتن که جدا تر و تمیزه. امروز هم فهمیدم اتاق قبلی ژان پل بوده که دانشجو دکتری استادمه و بچه یکی از شهرای اطراف متزه. بچه های Georgia Tech هم اینجان که اکثرا امریکاین٬ خوابگاه مختلطه (جدا موجوداتی خاصی به نام مه رویان فرانسوی اینجا می بینی که توو مایه های لولو المکنون به کاساً و ابارقاً ... هستن که خداوند پایدارشان بدارد و از گزند اشرار و استکبار بدور!) بیشترشون لیسانس هستن و توو حال و هوای جوونی!٬ جو اینجا آدم رو یاد فیلم های امریکن پای و خوابگاه های بچه شر و شیطونها میندازه. امشب هم با پیتق(پیتر)٬ قمه (رمه) که فرانسوین و کارلس که امریکایه توو بار و سالن تلویزیون و تفریحات (فرهنگی٬ اجتماعی٬ سیاسی٬ عبادی) خوابگاه اشنا شدم و کلی تبادل اطلاعات کردیم. بچه های فوق العاده مهربون و دوس داشتنی هستن. بعدا در مورد همه چیز بیشتر میگم. فقط فعلا دوربین تهیه نکردم٬ منتظرم که بعد باز کردن حساب٬ پول بورس رو دانشگاه به حسابم بریزه بعد اقدامی در خور انجام دهیم که امت حزب الله حالشو ببرن.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:38  توسط امين  | 

 دفاع و سفر رو بهانه اي كرديم كه با هم باشیم و دور از دفتر و کتاب و مقاله توو این چن روز باقی مونده یه شب رو دور هم بگذرونیم...

 پاستوریزه بازی و احترام به قوانین راهنمایی

عقده ایی های خرخون!

قدیما شکل هندسی بادکنکا یکمی مودب تر بود

قسمت های پشت خط اول و برادرای تدارکات

گرمابه و گلستانی های دوره لیسانس!

برادرای تبلیغات در حال تست اصوات قبیحه!!!

دی جی فرشاد از ترکیه  و سیستم و باس بازی!

ناز و نیاز دوستان در حرکات موزون!!

آآآآآ بیا بالا٬ بچرخونش٬ حالا حالااا٬......!

بچم چه لطیفه!!! صورتی ست می کنه با بلاگش! 

داستان از این قراره پس

اوممممم ... جاتون خالي!! 

سویت اینوری و اونوری ها !

محسن در حال عشوه و رقص کارد٬ توو سنگاپور هم پروژه مشابه واسهPhD  اش داره 

حمله اي در حد لاليگا!!! 
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:2  توسط امين  |