تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 الهی٬ نه آنچه دارم دانم٬ نه آنچه دانم دارم! الهی٬ خواستی و شد٬ و نخواستی و قسمت نشد٬ دل را مرحمت کردی که با آن به تو بگویم٬ چه آشنا نواختی و چه کریمانه راه را بر من بستی! چه همسایه ی عزیزی و چه بیگانه ی نزدیکی!

یا صاحب نام بسم الله الرحمن الرحیم٬ نگاهی ده تا ازغم برهیم٬ به آنچه داریم ببالیم و به فردایی روشن چشم بداریم٬

             تو را داریم چه غم٬

 باز پرستوی غزل خوان پشت پنچره هامان نوید روزهایی سبز و پر از نور امید تو را می دهد. تو را باور دارم چون مشق طبیعت را بر من چنان عیان کردی که بدانم پی برگ ریزان و نزول هر سختی و سردی٬ باز صحرا از شقایق های مست به شوق باد به رقص خواهند امد و بر غزل های عاشفانه بلبل غمزه خواهند کرد. بهار را باور دارم٬ بهار را باور دارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 14:46  توسط امين  |