دیشب پدرم نقشه ی خونه جدیدی رو که می خواد بسازه آورد و بهم نشون داد. یه چن طبقه که دو طبقه آخرش رو واسه خودش در نظر گرفته بود و در اصل قسمت انتهایی یه نیم طبقه که اتاق خواب هاس و تراس بزرگی و حوض و فواره و از این کار خفنهایی که الان توو دبی توو همون نیم طبقه انتهایی بالا٬ درخت هم می کارن.
ما چن تا نظر دادیم که فلان موارد هم توش باشه بهتره٬ نور خارجی ساختمون لحاظ شه و اینکه امنیت و حجاب خونه و از این چیزا!٬ بابا هم گفت یه هماهنگی با طراح می کنم که خودت این موارد رو انتقال بدی٬ که ای کاش نمی رفتم!
همیشه از هم نسل های پدرم (نه خود پدرم) متنفر بودم که یه مشت دزد و طرارن که فقط با لباس انسان دوستی و صرفا از روی زهد و ادب مراقب نسل متفاوتی چون هم نسل های منن. آدمایی که اصلا معلوم نیس طناب نسل بی مصب شونو بگیری از کدوم فرفوزآبادی در می آد. اما داعیه فضل و کمالات شون گوش زمونو کر می کنه. دزدایی که رنگ سکه خیلی وقته بوی وطن پرستسی و انسانیت رو واسشون کور کرده.
همین آقای مهندس نما٬ فقط فک زد که پلن فلان است و مسکن و شهرسازی در فلان صورت مجری خورمون می کنه و میشه بعد تایید نقشه خلاف زد و از این قبیل اراجیف. علاوه بر این بطور ضمنی به پرداخت مازاد پول دعوتمون می کرد که ۲ تا نقشه می زنم و مسکن و شهرسازی رو گول می زنیم!. پدر خوش قلب ما هم نهایت احترام و واسش قائل بود و بعضا لا به لای حرفا تغییر چهره منو می دید با اشاره چشم دعوت به آرامشم می کرد. جالب اینه همین مهندس!!! ناراضی از وضعیت مملکت هم بود و از اقتصاد مبسوط برام صحبت کرد٬اما دانشش از اقتصاد مث دانش من توو نجوم بود!. تازه ابله بهم می گفت ارزیابی طرح رو مهندس شاید ندونی (نگو بزغاله٬ من همینو ترم قبل درس دادم!)
توو راه برگشت شاید یه کم تند رفتم٬ اما پدرم رو متهم به سازش و احترام بیخودی کردم و اینکه بازهم پیشش تکرار کردم که از نسل شما متنفرم که جز دروغ٬ کثافت کاری و سیاسی بازی هیچ ازش یاد نگرفتم که بره بودن و دریده شدن رو معصومیت قلمداد می کنه!
عکس بالا که همین حالا ایمان فرستاده که مرتبط با همین .... های بی سواده! که از سر تا ته مملکت رو پر کردن و بر مبنای منافعشون٬ برای مصالح ما تصمیم می گیرن!