تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

  جدا حیف شد٬ با تموم اصراری که هم خونوادم هم استادام داشتن کنفرانسی رو که توو اسپانیا بود و بورس سفرم رو هم واسه سخنرانی مقالم می دادن٬ واسه برخورد بد سفارت بی خیال شدم. تازه از دبیر کنفرانس ایمیلی گرفتم که عکس های کنفرانس رو واسم فرستاد. یه نگا بندازیم به لینک پایین احتمالاً شما مث من نواحی خاصی ازتون میسوزه! 

 http://metodosestadisticos.unizar.es/%7Ejaca2007/album/index.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 21:40  توسط امين  | 

    

 دیشب پدرم نقشه ی خونه جدیدی رو که می خواد بسازه آورد و بهم نشون داد. یه چن طبقه که دو طبقه آخرش رو واسه خودش در نظر گرفته بود و در اصل قسمت انتهایی یه نیم طبقه که اتاق خواب هاس و تراس بزرگی و حوض و فواره و از این کار خفنهایی که الان توو دبی توو همون نیم طبقه انتهایی بالا٬ درخت هم می کارن.

 ما چن تا نظر دادیم که فلان موارد هم توش باشه بهتره٬ نور خارجی ساختمون لحاظ شه و اینکه امنیت و حجاب خونه و از این چیزا!٬ بابا هم گفت یه هماهنگی با طراح می کنم که خودت این موارد رو انتقال بدی٬ که ای کاش نمی رفتم!

 همیشه از هم نسل های پدرم (نه خود پدرم) متنفر بودم که یه مشت دزد و طرارن که فقط با لباس انسان دوستی و صرفا از روی زهد و ادب مراقب نسل متفاوتی چون هم نسل های منن. آدمایی که اصلا معلوم نیس طناب نسل بی مصب شونو بگیری از کدوم فرفوزآبادی در می آد. اما داعیه فضل و کمالات شون گوش زمونو کر می کنه. دزدایی که رنگ سکه خیلی وقته بوی وطن پرستسی و انسانیت رو واسشون کور کرده.

 همین آقای مهندس نما٬ فقط فک زد که پلن فلان است و مسکن و شهرسازی در فلان صورت مجری خورمون می کنه و میشه بعد تایید نقشه خلاف زد و از این قبیل اراجیف. علاوه بر این بطور ضمنی به پرداخت مازاد پول دعوتمون می کرد که ۲ تا نقشه می زنم و مسکن و شهرسازی رو گول می زنیم!. پدر خوش قلب ما هم نهایت احترام و واسش قائل بود و بعضا لا به لای حرفا تغییر چهره منو می دید با اشاره چشم دعوت به آرامشم می کرد. جالب اینه همین مهندس!!! ناراضی از وضعیت مملکت هم بود و از اقتصاد مبسوط برام صحبت کرد٬اما دانشش از اقتصاد مث دانش من توو نجوم بود!. تازه ابله بهم می گفت ارزیابی طرح رو مهندس شاید ندونی (نگو بزغاله٬ من همینو ترم قبل درس دادم!)

 توو راه برگشت شاید یه کم تند رفتم٬ اما پدرم رو متهم به سازش و احترام بیخودی کردم و اینکه بازهم پیشش تکرار کردم که از نسل شما متنفرم که جز دروغ٬ کثافت کاری و سیاسی بازی هیچ ازش یاد نگرفتم که بره بودن و دریده شدن رو معصومیت قلمداد می کنه!

عکس بالا که همین حالا ایمان فرستاده که مرتبط با همین .... های بی سواده! که از سر تا ته مملکت رو پر کردن و بر مبنای منافعشون٬ برای مصالح ما تصمیم می گیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:29  توسط امين 

       

مسابقه پرتاب دارت و ما هم در نقش گواته سرمربی اومده بودیم ایران و جدا از استقبال بی نظیر ایرونی ها حال کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:33  توسط امين  | 

 

      

   توو این هاگیر واگیر امتحان جی مت و جمع و جور کردن مدارک٬ یه پیشنهاد تقریباْ جالب و متفاوت باعث شد که به یه کار جدیدی مشغول شم. رادیو تجارت از هفته پیش مشغول به کار شده و واسه مبحث کارآفرینی که یکشنبه ها ساعت ۱۲ تا ۳۰/۱۲ از موج اف ام پخش میشه از ما خواستن که کارشناس برنامشون باشیم.

   گذشته از متفاوت بودن ماهیت کار٬ فضای ساختمون اصلی صدا توو صدا و سیما خیلی واسم جالب بود. توو مدتی که تو سالن منتظر بودم تهیه کننده بیاد کلی آدم خوش صدا دیدم که شنیدن صداشون جداْ کفم و می برید. به قول سردبیر برنامه٬ خیلی از زوج های این صدا ها بدون در نظر گرفتن چهره و فقط بخاطر صداشون باهاشون ازدواج کردن جدا ته ادای کلمات بودن. حالا قراره همین یکشنبه که میاد اولین قسمتی که امروز ضبط کردیم و پخش کنن و باقی برنامه ها رو باس چندتای ضبط کنم که بتونم به درس و مشق خودم برسم. حالا تصور کن واسه ضبط این دفعه ظاهرا مجری برنامه این خانمی که قصه ساعت ۹ رو می گفت و ما رو خواب می کرد بیاد٬ باس تمرین کنم که نخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:32  توسط امين  |