
توو حال - هوا و درسای خودم بودم که با زنگ تلفن و احوال پرسی خواهرم و شنیدن اینکه آرش (دایی قربونش) سال اولیه رفتم به حدودای ۲۰ و خورده ای سال پیش یادش بخیر:
صبحونه٬ تخم مرغ آب پز اونم عسلی٬ مث میر قزاق ها وامی ستادم و مامانم بند کفشمو می بست٬ صف٬ دعا و نیایش٬ تقسیم کلاس٬ امین و اکرم آبگوشت دوس داشتن (نمی دونم حالا هم دوس دارن
)٬ گرگم به هوا٬ دوستای جدید٬ مقش٬ آی با کلاه٬ مداد رنگی٬ بوی پاک کن٬ لیوان تاشو٬ دستمال کاغذی٬ صابون کاغذی٬ مداد هایی که هر دو سمتشو می تراشیدم٬ زنگ تفریح و خوراکی ...
همه و همه مث اسلایدشو از جلو چشام رد می شدن٬ چه حال و هوایی بود!٬ با خودم فکر کردم چقدر امروز پسر و دخترایی هستن که میرن تا یاد بگیرن و بدونن که فرداها رو چطور بسازن٬ با خودم فکر می کردم ای کاش توو همه شون آدمایی پرورش پیدا کنن که به اینده این مملکت بی تفاوت نباشن و بفهمن که انسان بودن چیه و لایق آزادی بودن چیه!٬ ای کاش اتفاق های مث سعدی ها و حافظ ها دوباره زنده شه٬ کاش میرزا تقی های جسور و با شهامت تکرار شه٬ کاش مصدق عصا به دستی هم از این قافله سر بلند کنه٬ که یاد حرف گالیله بعد از تبرئه اش از دادگاه افتادم که بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشه!
توو حال و هوای مهری خودم آرزو شعور دسته جمعی کردم که فکر کنم مهمترین واسه قافله خسته ملت ماست که سراب پیشرفت رو توو کویر تعصب می بینه!
