
دم مانی گرم که با رم ریدرش باعث اطلاع رسانی صحیح و به موقع (با یه هفته تاخیر) شد. کلا ما داستانی داشتیم٬ مخصوصاْ روز آخری که با دعوا و درگیری تونستیم وارد سفارت شیم و مدارکمون رو تحویل بدیم. جزئیات مطلب رو بیخیال شین که کلی چیز واسه تعریف داره که نه حسش هست و نه نیاز به تکرار اتفاقات جداْ عجیب و غریب.

این اقا هم دانشگاهی بود و همش داشت مقشاشو می نوشت![]()

چن تا پسر شر بودن بالاسر یه آقایی که از دیشب دم در سفارت با لحاف خوابیده بود![]()

همون پیرمردس که با خانوم اسپانیایش در افتاد و دیپرت شد و فحاشی از نوع لالیگا به مادر سفیر حواله می کرد![]()

دوستای جیگرمون اینقدر دل بودن که کار آخر به پلیس ۱۱۰ و دیپلمات و فرمانده قرارگاه کشید![]()
ممنون از زهره خاکباز کوچولو واسه ادبیات سرشارش
(جالبش اینه که امتحان انشا رو نوشته املا) و ایول به عاطفه واسه فرستادن فایل.
آقا این ویزا گرفتن ما هم داستان داره٬ تا دیروز کک هم واسه پریدن سفارت اسپانیا رو تحویل نمی گرفت
. حالا بیا و ببین ملت دم درش صف کشیدن توو همون مایه های لالیگا
. به صف بنزین اوایل خرداد یه سور میزنه
. دیروز و امروز از ۴ صبح رفتم تا ۱۱ نوبتم نشده و واسه فردا اولین نفرم که مدارکم و تحویل بدم. داستانش مفصله و جالب ترش هم اینه که توو این دو - سه روزی کلی عکس جالب از حاشیه ویزا گرفتن انداختم که توو پست بعدی میزارم. احتمالا تا فردا پس فردا!. ما بریم فردا مدارک رو بدیم و باقیش و واستون بگیم که ببینی فقط ایران اینجور شلم و شوربا نیست.![]()
جاتون خالی٬ سور دفاع پایان نامه حامد توو باربد چه چتری گسترانیدیم. از اکله و ماکوله زدیم توو رگ و ویتامین تراپی همی کردیم مثال زدنی. البته وضع مزاج بنده متاسفانه تعریفی نداشت و مث روایط ایران و امریکا کاملاً بهم ریخته و لغزان بود![]()
که به توصیه اطبای حاذق علم و صنعت (حامد و میثم) به موز و قهوه تراپی در روز بعدش پرداختیم. ولی عهدی شد که پس از دفاع و پذیرش و زبونم لال خبرای خوب خوب زوجیت
و از این دس سوسول بازیا٬ باربد عرصه تاخت و تاز و گسترانیدن چتر جوانان عطشان علم همی گردد. اینکه شاید عشق قدیمیتونو هم اونجا ملاقات کنین و رز دادن ها٬ لاو ترکوندن ها و تایتانیک بازیها
یادآوری شه٬ خوب یه مسئله مبتلابه هست و همه گیر
٬ ما هم حامد رو از اعماق ته درک کردیم
.
قسمت دوم این چتر توو جمشیدیه گسترانیده شد که اوضاع مزاجی ما متاسفانه گلاب به روتون مث روابط ایران و اسرائیل شد که دکتر مدی در یک اقدام انتهاری منو به اولین پست امدادی بهداشتی
راهنمایی کرد که همینجا واسش آرزو می کنم
که تو صحرای قیامت هیچ وقت به همچی بلای دچار نشه٬ بلند بگو آمییین
. کنار دریاچه و آبشار و از این چیزا٬ آ شیخ حامد تجلی دامت تحریکاته
٬ یه پیشنهاد احداث کارخونه ایرانی - کانادایی داد که منو میثم و ایضاً خودش برق از ... مون پرید (منحرفا منظورم سرمون بود.
تو به چی میگی سر
). میگفت: کارخونه توو خاور میانه که هیچ توو دنیا تکه و صادر می کنیم٬ آجر و آلومینیوم توو ایران ریخته
٬ قیمت تموم شده نصف بازار جهانیه و ۵ ساله هممون میلیاردر میشیم و دکترای کیلو چند گوساله ها!![]()
![]()
![]()
آقا ما کلی با خودمون کلنجار رفتیم (با احتساب وضعیت وخیم مزاجی
) و تا حدودای ۲ صبح توو میدون نیاوران سخنها راندیم و مبهوت متحیر به ارزیابی این طرح خفن آلود و وسوسه اندود
پرداختیم و موندیم دو به شک که بریم اونور آب واسه تحصیل و تهذیب و خرخونی و احیاناً دعوت اناس بی حجاب و بی تربیت غربی
به آغوش اسلام(صرفاً جهت همکاری با نیروی انتظامی و طرح جمع آوری ارازل و اوباش
) یا بریم دنبال کارت پایان خدمت و بیزنس و خدمت به چرخهای زنگار بسته اقتصاد مملکت و لانه گزینی در میان مرغان جوان
؟. نتیجه اش واسم تا حدودی معلومه اما می خوام بدونم تو بودی چه میکردی؟.
