تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

                    

   میگه: بعد یه استراحت چن روزه٬ یکمی با فکر بازتر میشه خیلی از کارها رو که واست یه کوه بودن توو عرض چن ساعت انجام داد٬ شاید راس میگه اما٬ تکمیل و ویرایش مقاله های نیمه کاره و در دست چاپ٬ پیگیری واسه مجوز خروج٬ ویزای اسپانیا٬ برنامه ریزی توو این وقت تقریباْ محدود و مطالعه واسه جی مت و تافل این روزا یه ابر پشته ای بزرگ رو سرم درست کرده که دیدنی شدم. همه اینا یه طرف٬ انتخاب چندتا دانشگاه از این کلکسیون دانشگاه های تاپ یه طرف. دس به دعا شدین ما رو هم دعا کنین که بر مدار آرامش یه گامی هم برداریم٬ آروم تر شدم دو- سه تا موضوع جالب هست که باس واستون بگم. فعلا تا ایجاد ثبات فکری کرکره کشیدس. جایی نرو حسن٬ زودی میام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:46  توسط امين  | 

   من میخواستم از باب امتحان دادن صف و رفع خستگیش با عمو میثم و عمو حامد بگم و اینکه جاتوون خالی از غروبی تا نصفه شب فقط گفتیم و گشتییم و خندیدیم. جای عمو ایمان تنومند رو هم توو بام تهران خالی کردیم و فاتحه واسه همه امواتش فرستادیم. جدا توو این ۲ سالی یکی از تک ترین شبهایی بود که دل بود و خف خوش گذشت. اما یه ماجرا خنده دار اینترنتی باعث شد این مطلب رو کمتر بگم.

 چن روز پیش یه خانومی از سنگال میره پروفایل ما رو میبینه و یه دل نه صد دل عاشق میشه (جوادا رو میگیرن) بعد یکی-دوتا ایمیل عاشقانه در میکنه و امشب متن زیر رو واسه ما میفرسته و عکسش رو هم که میبینین با یه کفتر کاکل به سر جهت عشقولی کردن سیسم واسم فرستاد (دلت اب). آقا ما هم اسیر منظره و سرسبزی  جو گیر شدیم٬ زدیم توو لاو و دب زدن. اصلا بیخیال دکتری شدم همی و در صورتی امریکا روم که یار باشد در کنارم(امین رو میبرن)

 حالا از طرف دیگه٬ یه بحثی هست که تووش میگه به کائنات سیگنال مثبت عشق بفرستین٬ کائنات پیام شما رو به دوستدارانتون میده٬ ما هفته قبل چن باری تلاش کردیم  ظاهراً کمونه کرد رفته سنگال ولی خارج از شوخی٬ کور نشده خوش تیپه ها. به قول بچه ها ما اگه شانس داشتیم اسممون رو میزاشتن شانسعلی یارو زده کاهدون و شماره کردیت کارت رو نشون رفته جون تو٬ خوشبینانه اش هم اینه که این یه تله اس٬ پشت قضیه بچه محل های سبیل کلفتشون التماس دعا دارن. شما بودین جوابشو میدادین؟

                      

Hello Dearest.
My dear one,First of all, I would like to officially introduce myself.
I'm Miss olivia  from 
sudan in  Africa.Presently i am residing in the refugee camp here in Dakar Senegal as a result of the civil war going on in my country.
 I'm  from a family of one I didn't finished my education  before i lost my
parents, My father Dr COL MICHEAL LUCKCAS was the  personal advicer to the former head of state before the rebels attacked our house one early morning and kill my father and my  mother also died after brief illness .and It is only me that is alive now and i managed to make my way to a near by country Senegal where i am living now.

I believe in God and adore Him because of His goodness in my life. I all so pray that the God Lord will see us (you and me) through in this life. During my pleasures, I also adore any
one I happen to get help from and by the grace of God will keep to his commandment as he wish. Please I will  like to know more about you.Your likes and dislikes and what you are doing presently.I will tell you more about myself in my next mail. Attached here is my picture.Waiting for your reply.
Your Love
olivia

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:23  توسط امين  |