تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

                                                  

نمی دونم واسه شما تا حالا چندتا اتفاق جالب توو عرض کمتر از یه ساعت افتاده یا نه؟. اول خبر پذیرش ۲ تا مقاله جدید٬ بعد چندتا اطلاعیه فارسی و انگلیسی توو دانشکده می بینی٬ وسوسه میشی که یه ایمیل بزنی و همینجوری تخ... تخیلی ببینی که رزومه ت واسه بازار هم جذاب هست یا نه.


کمتر از ۳ دقیقه بعد ارسال ایمیل٬ یه خانم منشی از یه شرکت خارجی تماس می گیره و وصل می کنه به اتاق آقای دکتر!. دکتر هم به سختی فارسی باهات حرف میزنه و دایورت میکنه رو انگلیسی و ازت می خواد که باهاش بکامیونیکیتی. آقا سرت و درد نیارم باهات دیت می کنن که هرچی زودتر بیای! ما اولش خیال کردیم سرکاریه٬ چون به ۲-۳ جا همزمان رزومه ام رو فرستاده بودم موندم که از کدوم موسسه اس. (شبیه این بچه دو دره ها که توو هر خیابون به ۲-۳ نفر شماره می دن شب نمی دونن که کیه حالا باهاشون حرف میزنه!). تازه ۳ دقیقه بعد تماس شرکت اول شرکت دوم باهام تماس گرفت که یه مرکز تحقیقات وابسته به یکی از دانشگاههاس.


تماس اولی: قرار گذاشتن توو برج نگین ... رفتیم٬ یه افیس منظم و مبلمان منظم تر. بعد همون اقای دکتر اومد جلو با یه کت و شلوار و کروات منظم و من رو به مدیر پروزه که سویسی بود و توو بانک جهانی کار می کرد معرفی کرد. ویلی (همون مدیر پروژه) خیلی مهربون و اروم بود و کلی هم تحویل بازار از رزومه مون راه انداخت و از کارای تحقیقاتیم و از باقی چیزهای توو رزومم ازم پرسید. بعد از صحبت هامون٬ ويلي یه چندتا هندونه گذاشت زیر بغلمون که اقا تو تا حالا کجا بودی ما از دوریت شدیم پوس و استخون بعدهم ازم خواستن که مشاور این شرکت ایرانی-سویسی شم و واسه ۲-۳ روز دیگه که امتحان میانترم هامو دادم بیام واسه قرارداد. اخرش هم مدیر مجموعه کلی تحویلمون گرفت و از افتخاراتش دونس که هنوز توو این مملکت جوونهایی مث اینجانب پیدا میشن که نسل های قبل و بعد و حتی خیلی خیلی بعد بهشون افتخار کنن. بعد کارتشو هم به ما داد و بهم گفت که یه شعبه ما توو جنوا (سویس) هست و تا دم در هم ما رو بدرقه کرد.


آقا ما توو کل این فرایند داشتیم اون گوشه موشه ها رو نیگا می کردیم که یه موقع یه سبیل کلفت نیاد بیرون و ماجرای فریب پسران جوان شه یا اصلا یه موقع دوربین مخفی نباشه . در ضمن مسلح به کلیه بند بودم که مبادا کلیه هامو بدزدن. واسه خودم جالب بود که اصلا تمایلی واسه کار نداشتم٬ از همه مهمتر اینکه کل فرایند توو کمتر از ۲۴ ساعت اتفاق افتاد. همینه دیگه ما رو داخل تحویل نمی گیرن مجبوریم به خارجی ها چراغ سبز بدیم باز می گن چرا بچه ها معتاد میشن.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:13  توسط امين  | 

   جاتون خالی کاهو و سکنجبین٬ ویلا و دریا٬ فوتبال و خنده زدیم توو رگ واسه یه سال تلاش بی وقفه واسه یه سال سرنوشت ساز که بترکونم. قسمت باحالش گره زدن گندم های زمین ملت٬ جای سبزه بود که با آرزوی سلامتی و شادی و به خصوص موفقیت تحصیلی و پذیرش پی.اچ. دی توو امسال بود. یه گره خف زدم که استاد های هاروارد و ام. ای .تی هم بازش نکن. ما رو دعا کنین٬ خف التماس دعا دارم.

                

                                 کاهو بزن که تا آخر سال شاد و سرزنده و کامیاب شی.

               

                                                       گره ای در حد لالیگا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط امين  | 

                        

  امروز روز تولد بهترین موجودیه که حاضرم تمام هستیمو فدای یه تار موش کنم.  (نه دیگه دل انگیز٬ دیگه زدی خاکی٬ خواهرمه) الهام٬ بهترین و بهترین خواهر هاس. نه٬ خواهر واسش کمه٬ یه دوست٬ یه همراه صمیمی٬ یه گوش واسه همه درد و دلات٬ یه پیل واسه انرژی مثبت گرفتن٬ یه جام واسه طاهر شدن و یه مثنوی واسه عاشق شدن. بهترین و بهترین ها رو واست آرزو می کنم عزیزم. نیتجه کنکور ارشدش هم ایشالا خستگی این همه تلاش شجاعانه ش رو از تنش بیرون کنه و واسه پی. اچ. دی (میگن خیلی بهتر از اچ. آی. ویه ) بیاد پیش خودم اونور اونورااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:20  توسط امين 

   جدا خودم که این عکس ها رو گرفتم٬ هر چن بار که نگاه میکنم بهشون بازم سیر نمی شم. پسر واقعا فصل بهار زیباست. بالاخص تو شهر قشنگ من. (بابا ناسیونالست)

                      

                نعمت و برکت٬ ترکیب رنگ زرد و آبی اسمون منو کشته. عشق من٬ مزرعه کلزا

                     

 روح زندگی٬ مسیر تکامل٬ بسوی بهشت یا هر عنوانی که تو باهاش حال می کنی به این تصویر می خوره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:7  توسط امين 

 

 آقا ما چن وقت اینقدر خوردیم و خوابیدیم و تفریحمان رفت که اصلا ما را توان و رغبت نوشتار نیامندی. آغوش خانواده بر رویمان باز بودی و فواکه از انواع و اقسام بر خوان گسترانیده بود همی و ما هم دلی از عزا دراوردمی در آوردنی. کسی هم نبود که هشدار دهد که شیخ٬ تو را که از اکله و اشربه نیست٬ انبان که تو راست. ما نیز چون این سروش ننیوشیدمی٬ هی بخوردمی و هی بخوابیدمی که عاقبت این شدمی!٬ زمان ببرد تا اسباب فراخی  همی دور کردمی و از هفته قبل به روال سابق برگشتندندی. در ضمن نمی دونم تا حالا اینو تجربه کردی یا نه؟٬ تصور کن کادو عید و تولد و همه چیزت رو یه جا با هم بگیری . هم سفره هفت سین و هم بساط تولد. اون آقا خوکه رو سفره هم جهت افزایش میمنت و شادی و موفقیت توو این سال به روی سفره ما مهمان بود.

توو مدت عید جاتون خالی٬ شمال کولاک بود. اینقدر از این در و اون در عکس گرفتم که تا اخر سال هم نمی رسم همشونو ببینم. توو پست بعدی یه سری از بهترین ها رو میزارم ببینی حالشو ببری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:45  توسط امين