تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

علاوه بر دیدن صحنه های فجیع و دلخراش کنکوریاا (نخونید کنکوردیا اون یه دانشگاس توو مونترال که عمو ایمان اونجا تلمذ می کنه)٬ به مناسبت روز قدس٬ خیابون سپهبد قرنی از سر تا ته دو طرفش پر پلیس و نیرو انتظامی بوده که همه منظم و ردیف (اکثرا یا خمیازه می کشیدن یا سر و صورت می خارانیدندی) واستاده بودن منتظر عبور اتومبیل ریس جمهور! یه لحظه فکر کردم بههههه پسر چه حالی می ده یه عالمه ادم و نیرو ماشین و امکانات مچل تو باشن که بیای ۳۰ دقیقه به جهانخواران و جهانگیران و جهاندیدگان  فحش بدی و کل بندازی و بری. یه کم فکر کردم که چقدر دوس داشتم تو کفش های اقای ریس جمهور بودم! اما بعدا نخواستم چون هم جای سخت و بد بوییه هم احتمال مشکلات جانبی داره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:17  توسط امين  | 

                                              

امروز صبح رفته بودم الهام رو (نه عمو جان خواهرمه مچگیری کردیاااا)  برسونم دانشگاه امیرکبیر واسه امتحان کنکور ازمایشی ارشدش. جاتون خالی یه عالمه پسر و دختر طالب علم بودن که صرفا جهت ارتقا اومده بودن. ملت همه امیدوار به فردای روشن٬ همه حساسسسس٬میشد رو ابر بالای سر همه شون رویای فوق خوندن رو دید. خدایش بد رقم سر کارن٬ خیال می کنن با فوق خوندن اخرش یه حساب دائم العمر واسشون وا می کنن و از اون به بعد از قسمتهای و ای پی باید رد شن. داشتم فکر می کردم این پیک کنکور واسه متولدای سالهای  ۵۹ تا ۶۴ که همینطور داره می اد جلو و اخیرا واسه ضایع نشدن سیستم پیت حلبی تحصیلات تکمیلی ما از بالا دستور بر افزایش ظرفیت پذیرش تحصیلات تکمیلی دادن. تصور کنین که استادی که حالت عادی واسه ۲-۳ تا دانشجوی ارشد و ۱-۲ تا دکترا وقت راهنمایی نداره! افرایش ظرفیت می تونه چقدر معناهای وسیع و علمی برای ایران اسلامی ما داشته باشه (از اون لحاظ)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:4  توسط امين  | 

عمر ما دقیقا مث ورق خوردن عجولانه ی صفحه های یه تقویمه. تقویمی که رومیزه و دل به دست باد داده تا پریشون خاطریشو با ورق زدن صفحه های تقویم تسلی بده. توو این لٌکه رفتن برگه های تقویم یهو به خودت می آی و می بینی که یه سال گذشته.

 انگار همین دیروز بود که سر دو راهی رفتن و موندن توو ایران مث ... توو گل ابوعطا می خوندم. یه دل می گفت برم و یه دل می گفت بمونم. خلاصه عزم موندن توو مملکت کردیم و پشت پا به ۹ ماه تلاش بی وقفه واسه رفتن (از جمع و جور کردن مدارک و فرستادن تا گرفتن بلیت) زدم و سیستم رو رو فاز ایران گردوندم. مث بچه مدرسه ای ها٬ رخت نو واسه دنیای جدید رو براه کرده بودم و هزاران سوال بی جواب توو ذهنم بود خدایا این فوق لیسنانس که می گن چیه؟ اصلا چه رنگیه. فکر کنم اولین کلاسی که رفته بودم کلاس طراحی صنعتی دکتر جبل عاملی بود. هیچکدوم از بچه ها آشنا نبودن. جمعا  ۸ یا ۹ نفر بودیم. بچه ها با هم قبل اومدن استاد مشغول صحبت بودن٬ صحبت از این که لیسانس کجا بودی٬ معدلت چند بود٬ رتبت چنده. چند واحد واسه این ترم گرفتی و ... ما هم که هیچ کیو اونجا نمی شناختیم اول گرم نگرفتیم و مشغول شمردن تعداد موزایک های کلاس شدیم و به چند تا سئوالی از بچه ها (فکر کنم وحید و هادی بودن) جواب دادیم.  میون این صحبتا دکتر وارد کلاس شد و بعد از تبریک٬ شروع به حاضر و غیاب کرد و رو اسم من که رسید یه نگاهی انداخت به این معنا که پس این یارو که میگن توویی (شایدم پیش خودش می گفت این دیونهه پس تونی) ما هم نیمه پر لیوانشو دیدیم و آب دهنی پایین فرستادیم و یه باد به گلو انداختیم که باقی همکلاسی ها با این تریپ٬ ابهت رو هم مد نظر داشته باشن. درسا که شروع شده بود واقعا اذیت کننده بودن٬ جدا تا مدتها خودم گیج بودم چون بچه ها خیلی از چیزا رو واسه کنکور خونده بودن و من مجبور بودم همه رو یه جا بخونم. 

موندنم چیزی از دغدغه های رفتنم کم که نکرد٬ آتیشی به پا کرد. همین اتیش شاید عطش بیشتر خوندن٬ بیشتر دونستن و لذت بردن از دونستن رو توو من ایجاد کرد. شبای امتحان میانترم و پایان ترم٬ آخرین مهلت تحویل پروژه٬ کلاس تافل استراحت نکردن توو تابستون٬ آخرین مهلت ارسال مقاله! شاید واژه های بودن که هر کدوم گذر این یه سال رو واسم خیلی نزدیکتر از حد تصورم کردند اما دلتنگی ها و یاد روزهایی که همه چیز رو به راه بود و فرمانروایی به بدیل اتاق خودم بودم٬ دم دس بودن هر چیزی که می خواستم. برنامه ریزی واسه آینده٬ چیزایی بودن که که انگار کمند کمیت زمان رو محکم می کشید و رسیدن به خط پایان رو خیلی دورتر می کرد.

وقتی نگاه به اول این جاده می کنم و مکان امروز رو می بینم. خوشحالم٬ از این بابت که سعی کردم توو راه هدفم هر چه در توان دارم بکار بگیرم و با امید رسیدن به قله٬ ارتفاع گوگردی رو هم تحمل کنم و دل به کوبیدن پرچم رو قله و عکس یادگاریش٬ ببندم.

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی. 
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 2:37  توسط امين