
غلغه و شور و سر و صدا٬ سینی های شیرینی و چای و شربت٬ چراغونی خیابونا٬ حس غریبی به آدم می ده. حسی که آمیخته از شادیه٬ شادی از اینکه مردم اطرافت لبخند میزنن و حداقل وانمود می کنن که شادن. اما پس این شادی شاید یه اعتقاده. یه اعتقاد به اینکه یکی می آد که دنیاشونو بهتر می کنه. یکی می آد که دیگه نه جنگ میشه و نه حونریزی. یکی می اد که مرزها ورداشته می شن و زمین هم مث آسمون٬ مث روز اولش بدون مرز می شه. یکی می آد که همه مشکلات و حل می کنه! یکی می آد که ...!
فکر می کنم این نوع فکر شاید ماها رو اینقدر عقب نگه داشته!!!. اعتقاد به اومدن مصلح و امید به بهبود اوضاع امریه قابل باور و وعده داده شده در تمام ادیان. من هم منکر این مسئله نیستم و اگر لیاقتی باشه از منتظراشم. اما اینکه دست روی دس بزاریم و به قطار پیشرفت کشورهای دیگه چشم بدوزیم و باور نکنیم که توو این جغرافیای سبقت ملتها٬ قطارمون سفیر حرکتم نکشیده٬ چه برسه به پیشرفت٬ جای تاسف داره. اینکه به غرب با نگاه ظاهر بگیم : کافرن٬ بی قید و بندن و نگاه به پیشرفت علومشون نکنیم و با دیدن چندین نفر که از روزمرگی توو بارها هست و به خوردن و نوشیدن مشغولن٬ بگیم همه غرب تو همین چیزا خلاصه شده٬ تقویت سفاهتمونه. شعر سهراب یادم اومد "چشم ها را باید شست٬ جور دیگر باید دید" ایشالا بتونیم درک کنیم که تعمیم مسائل در همه اوقات شاید ناصواب باشه. راستی عیدتون مبارک.