
این قصه کاملا خیالیه٬ شاید بد آموزی هم داشته باشه ها!!! از ما گفتن و از شما نشنیدن؛ بخون و حالشو ببر

هنوز ترم جدید شروع نشده، پس لرزه های ترم قبل به قوت خودش با اسیدی ترین ریشتر باقیه. واسه آخرین پروژه جداً کار به نذر و نذورات و شمع روشن کردن توو امامزاده ها و خیرات٬ به اموات ونیاکان صدیقمون متوسل شدیم. بعد از تحویل پروژه و دو-سه تا کار جانبی این توسل به جد بزرگوارمون کار دستمون داد. کاردادنی!

جد بزرگوار به خواب بنده آمد و گله از بی مهری فرزندان و نوه ها نمود و بعد در باب ازدواج و محاسن آن بسی سخنرانی نمود، ما هم به رسم ادب فقط مث بز اخوش تایید می کردیم
که، جدمون به من گفت: یا بنی (به فارسی:ای فرزندم، البته اینو بگما نه من و نه جدم عربیم
؛ ولی نمی دونم چرا توو خواب عربی و فارسی قاطی حرف می زدیم) چرا تو هنوز مجردی؟ تو که اکابر را تمام کردی و در محضر اساتید مشغول نوش جان کردن دود چراغی و فوق اکابرت را شتای بعد خواهی گرفت، تو که قدی داری چون سرو خرامان و دهنی شکر شکن و ...؛ آقا ما هم جو گیر گفتیم که هرچه گشتیم نبود اهل دلی
و تروو لاو یافت می نشود.
گفت من از هم اتاقیام توو برزخ یه چند نفری هستن که نوادگان دخترشان؛ به غایت زیبا و قدانی به نهایت رعنا و از مال و مکنت و جاه کم نداشته، فقط به جوانی چون توو می اندیشند. ما هم توو خواب مخمون رفت گفتیم، یا ابی، ادرکنی که کیس خود خودشه، عجل که نجنبیم، مث الکل می پره.!
به توصیه جد مون یه گل فروشی که توو مسیر بود رفتیم و نمی دونم چند تمون گل خریدیم (حالا این پدر بزرگمون هی اصرار می کنه که گلایولم بذار، کلی تکل رفتیم
تا بی خیال شد٬ انگار می خواستیم به زیارت اهل قبور بریم!
)؛ آقا چشاتون روز بد نبینه؛ خونه دختره که رسیدیم یه کاخ خففففن بود که معمولا توو تبلیغ های بشقابهای استکباری دیده بودم. کلی کف آلود شدم و وقتی در رو به رومون وا کردن، یه اقای بسیار مرتبی بود که به تصور من پدر زن محترممون بود (حالا نگو که خدمت کار بود
) کلی بغل و ماچ و بوسه راه انداختیم؛ که جدمون گفت: پسر حول نکن، تا به خدمت خانواده عروس برسیم خیلی راهه
؛ ماچ و بوست و بذار واسه آخر. خلاصه؛ از سگ و کلی جک و جونور که اسماشون رو فقط توو سریال دِرک شنیده بودم بگذریم.
وارد سالن که شدیم، یکی دوتا راهرو رو رد کردیم، که به یه ایوون مشرف به باغی رسیدیم که پدر و مادر عروس خانووم اونجا بودن، سلامی توام با شرم کردم (از این سلام هایی که می خوای تابلو نشون بدی بچه + یی و نجابت = با خودته
) پدر عروس سری تکون داد به این اشاره که چرا اوون خون بهای بابامونوو نیاوردی لازم به ذکره که از لهجه این بزرگوار تابلو بود که قزوینی
هم تشریف دارن!!! و مادر عروس هم اینقدر میخ نیگا می کرد که انگار من می خوام با اوون عروسی کنم و خود برج زهر مار که چه عرض کنم اصلاً صادرات کوفت مار داشت . بعد از یکم احوال پرسی و ازین چیز میزااا؛ جدمون گفت که این امین خان ما که میبینین سبزه اس؛ دود چراغ و شب نخوابی های قبل امتحانات پایان ترم اینو اینجوری کرده و ... یه چند دقیقه ای مث تبلیغات چی توز فقط از ما گفت و ما هم مث ... کیفور بودیم که چندتا سئوال تستی تشریحی بعد از آگهی بازرگانی جد بزرگوارمون پرسیدن که اسکی رفت رو احوالاتمون:
1. شغل: گفیتم دانشجو؛ کلی خندیدن و جمعی بشوریدندی، من هم فکرم کرد که دیگه همچیز اوکیه، باهاشون همراهی کردم و شفتی زدم زیر خنده!
2. محل سکونت: گفتیم خوابگاه، که پدر بزرگمون اصلاح کرد که پسرم خوابگاه دانشجوهای ممتازه!
3. پول چی داری: گفتیم والله توو حساب کارت بانکمون یه 50- 60 هزارتایی هست! یکی دوتا پروژه هم از طرف استادا می خوایم بریم خارج از کشور انجام بدین، امیدوارانه پرسیدن اروپا یا امریکا، ما هم گفتیم نه بابا افغانستان!
4. ویلا، خونه؛ آپارتمان: توو دلم گفتم کوفت ندارم؛ اگه داشتم که توو خوابگاه نبودم! که پدر بزرگم یه جورایی ماست مالیش کرد.
آخریش که جدا سوزناک بود این بود که چه موسیقی رو بلدی؟ ما گفتیم هیچی ولی یه زمانهایی نی کار می کردیم که یه روز مادرمون اونو زیر تختم گذاشته بود ما هم ناغفلی پریدیم رو تخت و نی شکست، از اون روز به بعد بی خیال دنیای موسیقی شدیم. دوباره خنده حضار بود و در دل ما هم آشوب که سوژه خنده شدیم. 
بعد بحث مهریه و شیر بها (که متر مکعبی به قراری 100 هزار چوب آب می خورد، من نمی دونم یا مادر عروس خانم خیلی شیرده بودن یا عروس خانم شیر دوست که این حجم شیر نوش جان کرده بودن و من باید بهای اونو می دادم
). خدا واسه هیچ بنی بشری پیش نیاره! یواش یواش داشت حس اون یارو توو اهنگ هتل کالیفرنیا بهم دست میداد که نکنه راه برگشتی نباشه! که جدم گوشمو گرفت که خره هتل کالیفرنیا کیلو چند! مگه نمی گفتی کیس اصل جنسه و نمیدونم می پره و از این حرفا .
رو به جدمون کردم و گفتم من به یه دست به آب (گلاب به رو تون) نیاز مبرم دارم، منو به اونجا داشتن هدایت می کردن که 2 پا داشتم و 2 تا دیگه غرض کردم که هر چی زودتر از اونجا دور شم. که یهو هم اتاقیم منو بیدار کرد که ههههههو ساعت 7.50 ستا، کلاست داره دیر میشه!
وقتی بیدار شدم دیدم خیس عرقم (آخه مسافت زیادی رو دویده بودم
)، اینگار دنیا رو بهم دادن با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر مث ابوعلي سينا مجرد مونده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل رو تا ابد فراموش کنم. 