
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
بالاخره این ترم به روزهای آخرش رسید و ما توو فرجه امتحانات رفتیم. جدا نفس گیر بود
( 3 تا درس اصلی اونم با دکتر آریانژاد، دکتر سید حسینی، دکتر جبل عاملی) که هر کدومشون تکلیف و مقش
می دادن که انجام بدیم ؛ البته امتحاناتشو هنوز ندادم اما برخلاف لیسانس توو ترم حسابی خر خونی کردم، و توو فرجه تریپ جمع بندی می زنیم.
کلی تکلیف و مقش نوشتم که تمووم وقتمو به خودش اختصاص می داد که نرسیدم امتحان تافل بدم، خوشنویسی رو که کلا پایین گذاشته بودم؛ کار و این چیزا که تعطیل بود و تنها تفریحمون این بود که هر چند وقتی که فرصت بود با ایمان یه سر می رفتیم توچال (اونم آخر شب که آقایون بسیار سبیل کلفت می اومدند ![]()
بالا نه سر ظهر که ترتیپ گرمابه و گلستانه ![]()
) یا با بچه های هم سوئیتی پینگ پنگ می زدیم، به قول یکی از بچه ها " ما جدا از بیکاری فقط داریم درس می خونیم؛ اصلا بچه ها می دونین تفریح چه رنگیه؟"
. این ترم با همه مشغله هاش فرصت خیلی خوبی بود واسه عمیق تر خوندن بعضی از مباحثی که توو دوره لیسانس جدی نخونده بودم. هر چی بود دیگه بافر های آخرش داره لود میشه، توو این مدت شاید وقتی واسه نوشتن مطلب جدید نباشه تا اینکه امتحانا رو بدم و یه تفریح حسابی کنم. چندتا اتفاق و مطلب جالب هم هست که بعد امتحانا مفصل در موردشون می نویسم. من میرم درس بخونم، شما هم منو دعا کنین که نرم توو کوزه.![]()
![]()
