تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

        ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد                           نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

 

                                           

 

هرچه از روشنی و سرخی داریم، برداریم

در کنار هم بنشینیم و بگذاریم

که دوستی ها

سدی باشد در برابر تاریکی ها

بنشینیم و شاد باشیم، بگوییم و بخندیم

و بگذاریم هرچه تاریکی است

هرچه سرما و خستگی است

تا سحر از وجودمان رخت بربندد

تا صبح شب یلدا بیداری را پاس بداریم

و سرخی انار را اسلحه ای بسازیم

برای نبرد با ظلمت

تا صبح راهی دراز است.

               

                                            کلیپ این شعر رو حتما ببینید، جالبه!

 

یلدا،  شب مهر ایرانی٬طولانی ترين شب ساله، شبی که همه ميخوايم با هم باشيم، شبیه که بهترین ها رو واسه خودمون و دیگران آرزو می کنیم. ميدونين منظور از اينکه ميگن بياين تا با هم باشيم تا آجيل بخوريم و آرزو کنيم و فال حافظ بگيريم چيه، اگه تمایل دارید که از ریشه های این شب بدونید به این سایت یه سری بزنید.

                              یلدایی ترین لحظات رو واستون آرزو می کنم، شاد باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 1:56  توسط امين  | 

بعضی وقتا اینقدر آدم روزمره میشه که فراموش میکنه کی هست و چه رسالتی داره، به یه مشکل که می خوره آسمون و ریسمونو به هم می بافه، چن وقت پیش بدجور یه مشکلی درگیرم کرده بود، جدا خوندن این مطلب تاثیر خاصی واسم داشت، دریغ نکردم و نوشتم که شاید واسه شما ها هم چاره ساز باشه.

 

سرنوشت خویش را باور کن

که باری، همان توان نهفته ی تست

و نرم می شکفد

و زندگی را ار آن دست می آراید

که تو می خواسته ای.

 

عقاب فاتح قله های زندگی باش

و مسافر صبور دشتهای بی کران آن

و هم بدین سان است که واژه های "کار" و " زندگی"

معنای اصیل خویش را باز می یابند

و گلبوته های تلاش تو به گل می نشیند.

 

به دره های عمیق احساس خویش سفر کن

که در آنجا کسی را جز خویشتن "خود"

باز نمی یابی

و لحظه ها را غنیمت شمار

و آنان را بنیاد دنیایی کن

هر یک به فراخور خویش.

 

هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی

آینده را نظاره مکن

با ایمان به توان خویش ار آن میانه راهی بگشا

به دنیای زیبای فرداها.

 

و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی

همواره دشواری در کمین است

که زندگی اگر نام آسانی داشت

دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را از کف می داد

و در آسمان، رنگین کمان.

 

Sherrie Householder

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:6  توسط امين  | 

چند روز پیش، کتاب “A Tale of Wisdom and Wealth” یا "حکایت دولت و فرزانگی" مارک فیشر، رو تهیه کردم. اینقدر واسم جذاب بود که تموم کتاب رو توو عرض چند ساعت خوندم. جملات مثبت و انرژی دهنده، فلسفه و نوع نگاه به زندگی و مسائل روزمره، نقش انسان در تعیین سرنوشتش، همه و همه مسائلی بود که توو این کتاب در قالب یک داستان مطرح شده بود. بعضی از جملات و عبارات جالبش رو بطور خلاصه آوردم:

 

* همه رویدادهای زندگیت آینه یی است که اندیشه هایت را باز می تاباند.

* اگر میخواهی زندگیت را عوض کنی، از اندیشه هایت آغاز کن.

* همه انهایی که موفق شدند، عمیقا معتقد بودند که می توانند موفق شوند و به همین دلیل کامیاب شدند.

* بزرگترین محدودیت ها، حدودی است که انسان بر خویشتن تحمیل می کند. پس بزرگترین مانع کامیابی، مانع ذهنی است.

* برای حرکتت، هدفی بگذار. راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد، هم قابل دسترس.

* هدفت را به ضمیر باطن بسپار تا درونی ترین اندیشه ات گردد.

* مطمئن باش که موفقیت سن و سال نمی شناسد.

* راه کسب ایمان به این مطلب که به موفقیت می رسی از راه تکرار کلام است.

* جهان چیزی جز بازتاب ضمیر درونت نیست. اوضاع و شرایط زندگیت آیینه یی است که تصویر زندگی درونت را باز می تاباند.

* اگر ایمان داشته باشی که کاری را به انجام خواهی رساند، به انجامش می رسانی.

* بعضی از ما مکررا به خود می گوییم که هرگز موفق نخواهیم شد، زیرا از خانواده بازندگان برخاسته ایم یا در گذشته شکست خورده ایم، یا شاید چون فکر می کنیم تحصیلات یا پول یا مهارت یا هوش یا توانایی مدیریت یا بخت و اقبال کافی، یا هزار چیز دیگر نداریم. از این رو، از شکستس به شکستی دیگر روانیم. نه به این دلیل  که فاقد شرایط لازم برای کامیابی هستیم، بلکه به این علت که ناهشیارانه، خودمان را چنین تصویر می کنیم.

* هدفهایت را بر روی کاغذ بنویس، برای رسیدن به هدفهایت زمان و موعد تعیین کن، هدفهای کوتاه مدت و راهنماهایی که در طول سفر در جاده موفقیت با تو اند را فراموش نکن.

* امیل کوئه: هر روز زندگیم از هر جهت بهتر و بهتر می شود.

* نبوغ راستین زندگی یعنی به انجام رساندن آنچه از آن لذت می برید.

* اگر جوانان می دانستند و اگر پیران می توانستند!

* حضرت مسیح: ایمان می تواند کوهها را جابجا کند و از جا برکند.

* تا می توانی بر کاری که می توانی تمرکز کن، چون با افزایش تمرکز، قادر به مشاهدات خردمندانه خواهی شد.

* گل سرخ مظهر زندگی است، هر مشکل و سختی در راه رسیدن به هدف، گلبرگی زیبا را خلق خواهد کرد.

* همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین، دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است، به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است.

 

واقعا به مطالب بالا چقدر معتقدید؟، چقدر به این اعتقاد دارید که زندگی دقیقا همون چیزی رو بهمون می ده که ازش می خوایم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 23:14  توسط امين  | 

چند روز پیش با ایمان(در مورد این موجود بعدا یه مقدار میگم). داشتیم جایی می رفتیم که اهنگ دارم می رم به تهروون اندی٬ شوک فلسفی به من داد٬ واسه محله مون تنگه دلم تنگه دلم! .بالاخره بعد از حدود ۲ ماه٬ فرصتی بدست آوردم که برگردم خونه. جدا دیگه داشت حوصلم از این همه شلوغی و هیاهو سر می رفت٬ کلاس های پشت سر هم٬ تکلیف٬ درس٬ درس٬ درس (بدون هیچ تفریح خوبی!) هر چند استادام٬ فضای خوابگاه و دوستای جدیدم فوق العادند. اما هیچ وقت آدم نمی تونه اون چیزاییکه یه عمر باهشون زندگی کردن رو فراموش کنه و با محیط جدید٬ کاملا اخت شه. بوی نم بارون٬ صدای خش خش برگای چنار زیر پا٬ اومدن پرنده های مهاجر به منطقه مون که همیشه ندای اوومدن فصل سرما رو واسم داشت. قوها و فلامینگو هایی که توو میانکاله توو این فصل شنا می کنن. انارای ترش و شیرین٬ کشاورزایی که مشغول کشت گندم ند و از همه مهمتر جمع خونواده و دوستای قدیمی ... همه و همه مستم می کنن.  دیگه دارم لحظه شماری می کنم! ٬ نمی دونم شما ها هم تا حالا این حس رو تجربه کردین؟.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 10:0  توسط امين  | 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟  كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟  كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد٬ کسی کم می شد و قطار می گذشت و سبک می شد٬ زیراسبکی قانون راه خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
 
با تشکر از دوست خوبم مهشید ذوالنورنیا واسه فرستادن این متن.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:36  توسط امين  |