تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

           سفری به رویا های خویشتن                                                        

آن باش كه هستي                                                                       Be what you are        

                       و آن شو                                            And become               

                              

                  كه توان بودنت هست.     What you are capable of becoming           

                                             Robert Louis Stevenson 

   

این روبرت لویس به جان خودم بیداد میگه ها! ٬ شما اگر قبول ندارید چندبار این جمله رو بخونید ٬ اسید تاثیر میذاره ٬ بد فرم که آدم و حل میکنه  (حالا هرکی متوجه شد این روبرته چی گفته باز ما رو هم خبر کنه ها!)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 21:56  توسط امين 

جناب آقاي ادموند او نيل، حس وطن دوستی من واسش اسیدی بود٬ این بود که این متن رو تو یه نامه رسمی توسط یک کبوتر الکترونیکی ارسال کرد و از من بعنوان مایه مباهات (الکی ها) خود و خانواده محترمش یاد کرد.: امین عزیز:

فراتر از رویا های خویش به پرواز در خواهی آمد.

رها ساز خود را از آنچه مانع می شود‌٬ آنی بشوی که می خواهی.

از همه ی تردید ها که به توان خود و به رویاهای ارزشمند خود داری٬ و از این توهم که آنها را فرا چنگ نمی توانی آورد. یا که آنها خواسته های راستین تو نیستند.

خود را رها کن از همه ی گذشته ها. زیباییهای دیروز همچنان از آن تواند. در خاطره هایت. اما آنچه را می خواهی از یاد بری  خواهی کرد که تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است. از تصور افسوس و گناه٬ خود را رها ساز و عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

از بند خواسته های دیگران خود را رها کن و هرگز شرمسار و سرافکنده مباش که به معیار ایشان زندگی نکرده ای. اهمیت هیچکس برای تو٬ بیش از تو نیست. به محور احساس خویش زندگی کن٬ که بهترین و سزاوارترین همین است. و آنگاه دیگران به حرمت شرافت و امانت تو٬ سر فرود آورند به تحسین.

رها ساز خود را که تنها خود باشی... و بدینسان فراتر از رویاهای خویش به پرواز در خواهی آمد.

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 17:56  توسط امين 

حدود دو ماه و نیم هست که مطلب جدیدی ننوشتم. راستش توو این مدت اگر توو مسابقه اسب دوانی شرکت می کردم٬ به احتمال زیاد برنده قسمت انفرادی بدون اسب میشدم(که من در مقایسه چندتا اسب توو این مسابقه٬ جایزه برترین اسب رو دریافت کردم و البته  كه اسب حيوان نجيبي است). از کارهای فارغ التحصیلی گرفته (توو این تعطیلات دانشگاه علم و صنعت٬ من دیگه آدم باقی نذاشتم که قسمش نداده باشم و امضا از ش نگرفته باشم. حتی به یکی از مسئولای دانشگاه انقدر اصرار کردم که آقا بیا اینو امضا کن٬ باعث شد که عنان از کف داد و منو با دمپایی دنبال کرد و گفت : بچه سرتق٬ کی میری سوئد که ما از شرت خلاص شیم. کارکنان آموزش پردیس که سفره ابوافضل نذر کرده بودن) تا نظام وظیفه (خدمت مقدس سربازی٬ كه من بعد از صد بار آمد وشد به اين نتيجه رسيدم كه : مسئولان نظام وظيفه به اشتباه بجاي چالمرز معافيت تحصيلي واسه دانشگاه علم و صنعت-بهشهر صادر كردند٬ كه كاملا جاي تعمق داشت كه كجاي اين ۲ دانشگاه شبيه هم هستند. ) و وثیقه گذاشتن (که خودش حکایت داره بس مفصل٬ که من به همینش بسنده میکنم که واسه ارزیابی ملک واسه رهن٬ (سر یه بگو مگو ) کم مونده بود تن  ما لباس راه راه کنند و رویاهای دیار فرنگ رو با همسلولی های خودمون توو زندان تعریف کنیم.) و ویزا که واسه همه ۷ هفته ای آماده شد و واسه ما ۹ هفته ای (۵ روز به پرواز). وزارت علوم رو فاكتور ميگيرم (جدا وقتي كه سرو كارتون با نظام وظيفه مي افته٬ ديگه وزارت علوم ميشه بهشت واستون).

اسب بود جدا کم می آورد و آب روغن قاطی می کرد و حداقل میخ نعلش بد سکتور ور میداشت. حالا توو اینهمه کار٬ خبر فوق علم و صنعت و ماجرای بدون کنکورش ما رو اغوا می کرد. ما موندیم و یه ۲ راهی ٬ فرنگ و دیار کفر و دانشگاه معروف اروپایی چالمرز٬ کارخونه ولو و اریکسون (شما بخونید :فستیوالها و کنسرت های رنگارنگ  ) و فرصت گرفتن پایان نامه توو دانشگاههای کانادا و ... و از این طرف سازندگی میهن  و دوری خانواده و چندتا پيشنهاد خوب تحقيقاتي٬  و آماده شدن توو این مدت واسه دکتری٬ و آزمون های GRE يا GMAT واسه اپليدن (Apply) در دانشگاه های استکبار جهانی (که مرگ به نیرنگ او) ما رو توو یه فکر عمیق انداخت كه عمري من اينقدر توو عمرم فكر كرده بودم. از نمودار سر به سري٬ مقدار سفارش اقتصادي و چند تا فرمول جانمايي گرفته تا اصول روانشناسي رنگها٬ هر چي توو اين ۴ سالي استادا گفته بودند( و ما هم با جان و دل شب امتحان خونده بوديم! ) هر تكنيكي كه بلد بوديم رو استفاده كردم كه بهترين تصميم رو بگيرم.

خلاصه به اين نتيجه توو ۶-۷ روز مونده به رفتن رسيدم كه: "مي مونم و به مملكت خدمت ميكنم!"٬ خدايش حيف ايران نيست٬ ايران دوستت دارم تو هم مرا دوست بدار. (والله بصير بالقلوب!).

*نكته*: از دوستايي كه هم غافله ايي چالمرز بودند و كل ستي زن هاي سوئد معذرت مي خوام كه به بلاد كفر تشبيه كردم٬ ما كه عمري(!!!!!!!!)  دلمون به چالمرز باشه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 17:43  توسط امين  |