تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است٬ عهد کن که امروز را به کمال توان خود٬ سرشار زیست کنی.


بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست

مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را

به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!

بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:32  توسط امين 

 

  به نظرم آنچه امروز تو جامعه ما شاهدش هستیم٬ سوپاپی است که بعضی از هیجانات مردم در طول چندسال یکجا خالی شه و بی شک طراحان این تخلیه هیجان٬ میزان فشار و ضریب ایستایی و مقاومت حکومت رو هم محاسبه کردند!.

   عدم وجود حزب٬ انتخابات گل چین شده٬ رو کردن پرونده های مرتبط و غیر مرتبط٬ منظراتی که کمتر به طرح برنامه پرداخته شده و بیشتر حذف حریف از میدون مد نظره٬ شعارهای پوچ جهت جلب نظر زنان٬ بلف تغییر بی شناخت از ارکان قدرت٬خط و نشان های چاله میدونی ٬ و ترویج فرهنگ زشت فضولی و جاسوس بازی ... همه مصادیق بارز و مظاهر شفاف واماندگی و عقب ماندگی ما از آنچه در کشورهای پیشرفته  می گذره هست.

 حرکت های حرفه ای٬ ٬سیاست های شفاف پولی و مالی٬ تیزهوشی سیاسی و توانمندی طرح و توسعه بحث به ندرت بین نامزدها دیده میشه٬ به نظرم تلاش جهت تعویض راننده (مجری دولت) اتوبوس (ملت) به راننده دیگریست٬ اما مشخص نیست مقصد کجاست؟ مشهده یا اصفهان! و آیا گذرمان به جاده دموکراسی هم خواهد خورد؟.

  با همه اوصاف دلخوش به اینم که حرکتی انجام میشه (هرچند برایند بردار های حرکت در راستای جامعه مدنی و مدرن٬ ممکنه عدد بزرگی رو نشون نده)! امید که با مشارکت هم روز ۲۲ خرداد٬ عقلانیت (هرچند بدوی و ابتدایی) از صندوق ها بیرون بیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:42  توسط امين  | 

 

  مطمئن نیستم٬ اما امشب باس شب آخری باشه که بیمارستان بخوابم. داشتن دوستای خوب حتی از ذغال خوب لیمویی و لقمه ای هم بهتره٬ یه جور آرامش بهت میده نه از اینکه کسی هست و هواتو داره٬ بل از این بابت که هستی و دیده میشی!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:41  توسط امين  | 

 مادر و پدرم بیخبرن از آنچه گذشت٬ هیچوقت نتونستم تو صحنه عاطفی دستام رو زیر پالتو مردونگی واسه مادرم پنهون کنم شاید به زبون نیاورده باشم اما بارها ارزو بودنشو داشتم٬ دوری مادرم هیچوقت تا این حد آزار دهنده نبوده واسم٬ توو هر دو بار رفتنم به اتاق عمل همیشه باهام بود!٬ عمل آخرم که انجام شد تو اتاق ریکاوری پرستارم کنار تختم بود٬ چشماش تداعی چشمای مادرم رو می کرد٬ بی اختیار با گلوی خشک آروم بهش گفتم مامان٬ ساعت کارش تموم بود و باس میرفت٬ نیم ساعتی موند تا چشمام کامل باز شه و توهمم کنار بره٬ سرم رو بوسید و رفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط امين  | 

 کبودی جای تزریقهای متعدد٬ درد عمل٬ گیجی سر٬ و تلاشی بی وقفه برای اولین جیش و سوزش مجاری محترم ادراری جملگی دس در دس هم میدن تا بدانی که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط امين